@user3541291202142: တွဲဆော့ပေးပ့လား

PaingHtooAung
PaingHtooAung
Open In TikTok:
Region: TH
Monday 16 May 2022 00:49:03 GMT
151
47
4
2

Music

Download

Comments

phyuphyuaye852
phyuphyuaye852 :
🥰🥰🥰🥰🥰
2022-05-16 01:08:01
0
lwinmoe1110
ယြန္းယြန္း :
အမဲ့😁😁😁
2022-05-16 04:10:15
0
To see more videos from user @user3541291202142, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

مادر سبحان: «آخرین مکالمه من و سبحان... در9اسفند1404😭 اون روز، کسالت شدیدی داشتم و خیلی بیحال بودم برای اولین بار نتونستم مثل همیشه سبحانم رو آماده کنم. فقط کیف وخوراکی روآماده کردم وبعد او را ازخواب بیدار کردم و او هم خودش آماده شد و لباس‌های ورزشی‌اش را پوشید. وقتی رسید کنار در، صدام زد «مامان بیا جورابام روبپوش» بهش جواب دادم «مامان، من حالم خوب نیست، بابات میادجورابارومیپوشه، اون لحظه در دلم گفتم: «اشکالی نداره فردا حتماخودم جوراباروبراش میپوشم، ‌ و آخرین بار که صداش روشنیدم، گفت: «مامان، بیا بند کفش‌هام رو ببند.» و باز من، با همان حال بد، گفتم: «عزیزم، من حالم خوب نیست، بابات میاد و بند کفشات رومی‌بنده به این امید که شاید فردا دوباره فرصتی باشه تا بند کفش‌هاش رو ببندم. آخه طبق برنامه روزانه من همیشه سبحان رو بیدارمیکردم لباس اتوشده تنش میکردم  وکفش وجورابارومیپوشیدم وبدرقه میکردم، ولی اونروز نتونستم وحسرت همه اینهابدلم موند😭 اما نمی‌دونستم که اون  صدا، آخرین صدای سبحان برای من بود. حسرتِ پوشاندن  جوراب‌ها و بستن  بند کفش‌ها، تا ابد در قلبم ماند. بعد از ۴۸ روز، کفش‌ها و جوراب‌هاش به دستم رسید، اما سبحان دیگه نیومد... او فقط کفش‌هاش رو برا م فرستاد. ‌تایادگاراخرین خواسته ش باشد.😭😭 ♡شهیدسبحان شهدادی♡ #iran #اکسپلور
مادر سبحان: «آخرین مکالمه من و سبحان... در9اسفند1404😭 اون روز، کسالت شدیدی داشتم و خیلی بیحال بودم برای اولین بار نتونستم مثل همیشه سبحانم رو آماده کنم. فقط کیف وخوراکی روآماده کردم وبعد او را ازخواب بیدار کردم و او هم خودش آماده شد و لباس‌های ورزشی‌اش را پوشید. وقتی رسید کنار در، صدام زد «مامان بیا جورابام روبپوش» بهش جواب دادم «مامان، من حالم خوب نیست، بابات میادجورابارومیپوشه، اون لحظه در دلم گفتم: «اشکالی نداره فردا حتماخودم جوراباروبراش میپوشم، ‌ و آخرین بار که صداش روشنیدم، گفت: «مامان، بیا بند کفش‌هام رو ببند.» و باز من، با همان حال بد، گفتم: «عزیزم، من حالم خوب نیست، بابات میاد و بند کفشات رومی‌بنده به این امید که شاید فردا دوباره فرصتی باشه تا بند کفش‌هاش رو ببندم. آخه طبق برنامه روزانه من همیشه سبحان رو بیدارمیکردم لباس اتوشده تنش میکردم وکفش وجورابارومیپوشیدم وبدرقه میکردم، ولی اونروز نتونستم وحسرت همه اینهابدلم موند😭 اما نمی‌دونستم که اون صدا، آخرین صدای سبحان برای من بود. حسرتِ پوشاندن جوراب‌ها و بستن بند کفش‌ها، تا ابد در قلبم ماند. بعد از ۴۸ روز، کفش‌ها و جوراب‌هاش به دستم رسید، اما سبحان دیگه نیومد... او فقط کفش‌هاش رو برا م فرستاد. ‌تایادگاراخرین خواسته ش باشد.😭😭 ♡شهیدسبحان شهدادی♡ #iran #اکسپلور

About