@rsilent_wound: قشنگام پارت 35 تا 40 تو چنل گذاشته شددد نیازمند به حمایت تک تکتونم 🥰🎀✨❤️ آیدی تلگرام https://t.me/silent_wound رمان رو از این پایین هم میتونین بخونید🥹👍 پارت 35 آروم نشونه رفتم باید سریع باشم تا بتونم دوتاش رو بکشم حالا 1 و 2 و 3 و شلیک زدم و مستقیم خورد تو سر هردوشون و افتادن زمین دویدم سمت ویکتور +باید بریم....هرچه سریعتررر -باشه سریع دویدم بالا و ویکتور هم پشت سر من دوید رسیدیم کنار سلین +سلین بلند شوووو باید در بریم -ب ب باشه دست سلین رو گرفتم و بلندش کردم و سریع از کشتی پایین اومدیم سوار ماشین شدیم و سریع گاز دادم باید سریع میرسیدم عمارت **سلین** خوشحالم که لوکا رسید وگرنه مجبور میشدم بهش بله رو بگم از پنجره ماشین به بیرون نگاه کردم پارت 36 سکوت ماشین واقعا کر کننده بود لوکا بلاخره این سکوت رو شکست -سلین بهت گفتم که نرووو...باید میزاشتی به جای تو من میرفتم +لوکا من دیگه بچه نیستم پس مثل بچه ها باهام حرف نزن -اگه از دستت میدادم چییی؟ +جان جدت یه جوری صحبت نکن که انگار عاشقمی -اگه باشم چیی؟ +لوکا لطفا حداقل جلو عموم اینجوری حرف نزننننننن عموم عین بچه کوچولو ها زیر آبی میخندید +عمو جاننننننن!! -متاسفم سلین کوچولو ولی واقعا خنده داره +پوفففففف کی میرسیم به این عمارت لعنتیییی؟ ایییی خدایا بعد از انتظار فراوان رسیدیم به عمارت پارت 37 به سمت اتاقم رفتم واقعا از دستش کلافه شده بودم درو کوبیدم الان چیکار کنم تا آروم بشم ؟ یهو یاد زمانی افتادم که با لیندا مسابقه ماشین سواری میدادیم به ساعت نگاه کردم ساعت ۷ بود...تا جایی که یادم میاد مسابقه ساعت ۸ شروع میشد سریع بلند شدم و به سمت کمد لباسم رفتم خیلی وقت بود که ماشین نمیروندم ولی لیندا بهم اون زمان چند تا فند یاد داده بود از ته کمدم یه تیشرت سیاه ورزشی برداشتم تا بتونم خوب خودمو تکون بدم نباید یه چیزی باشه که دست و پام رو ببنده تا من انتخاب کردم و یه آرایش کوچولو کردم ساعت 7:30 شد سریع بدو بدو دویدم پایین پله ها تو همین فکر بودم که کاری کنم که لوکا منو نبینه یهو یه کسی منو از پشت صدا زد -سلینننننن!!! عین بز به راهم ادامه دادم و یه جوری نشون دادم که انگار نمیشنوم -کره بززز!! سرتو عین بز پایین انداختی و میری! از پشت کلاه لباسم رو گرفت و کشید +اخخخخخخ چیکار میکنییی پارت 38 -عین بز سرتو انداختی پایین کجا میری ؟!ها؟! لوکا دیوونه شد...مرسی ممنون☺️💔 +چیزه چیز...داشتم میرفتم تو حیاط تمرین تیر اندازی بکنم -تو گفتی منم باور کردم...میگم داری کجا میری!؟ +عهههه سر من داد نزننننننن ... گفتم بهت دارم میرم حیاطططط! دستش رو کنار زدم +کمتر اذیتم بکن میگم بهت دارم میرم تو حیاط -باشه ولی حق نداری بیرون از حیاط بری +باشه باشه تو خوبی😒 پوف کشیدم و از در خارج شدم و در رو پشت سرم بستم الان تو محوطه حیاط بودم با پارکینگ ماشین ها یکم فاصله داشتم آروم پاورچین پاورچین رفتم به اون سر حیاط و وارد پارکینگ شدم انواع ماشین ها بود از لامبورگینی تا بنز ولی من یه چیزی میخواستم که بتونم خوب برونم پارت 39 تو پارکینگ قدم میزدم که چشمم به یه فراری F2004 افتاد عجب جیگری بود سریع رفتم داخلش نشستم آروم گاز رو دادم و از در پشتی خارج شدم و افتادم تو جاده گاز دادم ساعت 7:45 بود اگه یکم دیگه دیر کنم نمیتونم برسم بلاخره به پیست مسابقه رسیدم واقعا شلوغ بود اصلا تغییر نکرده بود با اینکه مدتیه نیومده بودم ساعت 8 که شد ماشین ها همشون پشت خط وایستادن یهو یه فراری دیگه دیدم ولی تاحالا تو مسابقه ندیده بودمش حتما تازه بود سریع زنگ رو زدن و حرکت کردیم بعد از چند دور برنده شدم واقعا کیف میداد از ماشین پیاده شدم و بوی عرق گرفته بودم حالم داشت از خودم بهم میخورد یهو همون فراریه اومد جلوم وایستاد انصافا اگه تازه کار باشه دست فرمونش خوب بود +هوی با توئم تازه کار باهام کاری داشتی مرده از ماشین پیاده شد و اومد جلوم وایستاد و کلاهش رو برداشت پارت 40 لوکاااااا!! +چچیییی؟ توییی که لوکا -چیه انتظار نداشتی من باشم؟ یا اینکه دست فرمونم خوب بود یه قهقهه زدم +چی میگی؟ تو هیچوقت نمیتونی به پای من یعنی استاد رانندگی برسی.... -راس میگی جوجه؟ +مگه من باهات شوخی دارم؟ -خوب باشه ولی یادت باشه منم یه چیزایی بلدم +اوهه؟ نه بابا ...باشه پس بیا برای خاتمه دادن به این جریان یه مسابقه بزاریم با جایزه -خوب؟ +وقتی همه رفتن من و تو اینجا بمونیم و مسابقه بدیم ...هر کدوممون که برد از طرف مقابل جایزش رو میگیره لوکا یه نیشخند زد...وای فهمیدم این برای چیه... ولی کور خونده عمرا بزارم برنده شه +قبول؟ -قبوله +حالا ازم چی میخوای؟ -اگه من بردم باید همسرم بشی