@razzaz.boutique.hotel: “مریم پاشو ببین چه برفی اومده” من با شنیدن این جمله از زبون مَردِ مهربون خونم پَرت میشم به سال ها پیش…. به اون روزها که مادر صبح سرد برفی میومد بالاسر مریم کوچک غرق خوابِ ناز و با همین جمله شورانگیز ،گوش هاش رو تیز و چشم های خواب آلودش و نیمه باز رو درشت میکرد! پُشت بندش با خبر شیرین تعطیلی مدرسه ها خواب رو از سرش میپروند و لبخند شیطنت آمیزی میزد☺️ بعد می ایستاد و نگاه میکرد که چطور دخترک عاشق خواب صبحگاهیش با شور و شوق دیدن دونه های برف از رختخواب گرم و نرمش بیرون میپرید… . . سفره صبحانه کنار بخاری و روبه روی پنجره پهن بود کتری لعابی کرم رنگ و قوری گل سرخیش روی بخاری جا خوش کرده بود پیاله های چینی گل دار که فرنی داغ رو در آغوش داشتن میون سفره نشسته بودن.. گرمای خونه و منظره حیاط نقلیمون ؛ اشتهام رو دو چندان میکرد…. اما زور شوق و شوق رفتن به خونه مادربزرگ و برف بازی تو حیاط قشنگش به اشتهای باز شدم میچربید اینقدری که فرنی خوشمزه شکلاتی ام رو نیم خورده رها میکردم تا زودتر شال کلاه کنم برای رفتن که مبادا دقیقه ای از این حال و هوای هوش هدر بره! ✍🏻@maryam.ekhteraaei #خونه#خونه_مادربزرگه #خونه_مادربزرگ #خونه_قدیمی