@herosheemaz: چقدر این ۴۰ روز سخت گذشت بابا. توی همین پیجی که ویدئوی خندیدن و آرایش کردنم باهات هست، پستی از سوگواریِ نبودنت و ندیدنت و نداشتنت گذاشتم. اونقدر عکسات زندهس و اونقدر صدات تو گوشمه که وقتی زنگ میزنم ایران، باید جلوی خودمو بگیرم که از مامانم نپرسم «بابا کجاس؟ چه کار میکنه؟» سوگواری برای تو، برای من یه غم خصوصی نبود بابا. به من گفتن «تو هیروشیمایی، تو شیما کاتوزیانی، آروم باش. صعف نشون نده.» ولی سوگواری برای تو نشونهی ضعف نبود و نیست. من برای اونچه که برام ارزشمند بود، عمومی گریستم. سوگواریِ من، فروپاشیِ من نبود. آخرین وفاداریِ من برای پدری بود که نردبونِ بالا رفتنم بود، بال پروازم بود، کوهِ پشتم بود. پدری که با اسمش واژهی «مرد» تفسیر میشد و حضورش قدقامتِ صلاتِ زندگیم بود. این ۴۰ روز، صبحها دیر میاومدن و شبها کِشِش میدادن. کُند بود. ولی تمرینِ زندگیِ بدون تو بود. تمرینی که نمیدونم کِی تموم میشه. من آغوش سوگواری نداشتم بابا. همین منو کُشت. اما برای تو به زندگی ادامه میدم. برای تویی که عاشق زندگی بودی. تویی که وقتی ناراحتم میکردی، معذرتخواهی بلد نبودی، ولی بستنی خریدن بلد بودی. زیاد نمیگفتی دوسِت دارم، ولی زیاد میخوندی «یه دختر دارم شاه نداره…» از این به بعد به عشق تو سریال کُرهای میبینم. آب هویج بستنی ببینم، میخرم. آئودی توی خیابون ببینن خیره میشم تا مدلشو حدس بزنم، به موهام ماسک مو میزنم، عینک دودیِ شیشه مربعی میخرم و شراب سفید مینوشم. منکه میدونم جای تو از جای من بهتره. اما من به جای تو زندگی میکنم، تو به جای همه مواظبم باش. خداحافظ بابا. (راستی… تا همین لحظه که این جمله رو نوشتم باهات خداحافظی نکرده بودم! چه عجیب…)