@rosie110798: Mạnh Bà chê tôi phiền phần 2, câu chuyện về mối lương duyên của Nguyệt Lão và Mạnh Bà #孟婆嫌我煩 #越南人在台灣🇻🇳🇹🇼 #duhocsinhdailoan🇻🇳🇹🇼 #nguoivietnamtaidailoan🇻🇳🇹🇼 #兩頭白

Rosie 🇻🇳🇹🇼
Rosie 🇻🇳🇹🇼
Open In TikTok:
Region: TW
Thursday 26 March 2026 05:04:54 GMT
31755
528
13
98

Music

Download

Comments

hoanghuongquynh15
Hoàng Hương Quỳnh 15 🍓 :
Mạnh Bà và Ô Nguyệt 1 người nối duyên 1 người quên kí ức nên mãi mãi k đến được với nhau!! Ty nhưng k thể ngàn kiếp k thể☹️
2026-04-10 05:22:13
1
lnoanh47
OanhOanh :
Lần đầu tiên thấy bài nhạc mà hình lẫn phối cảnh cảm động mà ý nghĩa vậy luôn. Đốn tim thật chứ 🥰
2026-04-10 01:24:14
1
meo.barbie89
Quyên Mèo mê Gấu 🧸 ✿ :
Nghe ko hiểu mà càm thấy đau nhói buồn ngang 🥺
2026-04-09 04:58:02
1
tranhang0811
Đậu bằng B đổi tên 🤭 :
Là sao ta. Là mạnh bà yêu ông nguyệt hả
2026-04-08 03:49:30
1
mnhtin58
. :
🥰🥰
2026-04-05 07:08:59
2
thuong.thuong619
thuong thuong :
❤️❤️❤️
2026-04-02 00:54:36
2
nguyn.lun574
Nguyễn Luân :
😂😂😂
2026-04-05 12:10:55
1
binnganbong
❄️ Bỉ Ngạn T ❤️ H 彼岸花 💦 :
😂😂😂
2026-04-07 09:37:59
1
xuanhoa.nee
Xuânn Hoaa 🌷 :
🤭🤭🤭
2026-04-07 09:45:32
1
luyen2690
Đàm Thanh Luyến :
🥰🥰🥰
2026-04-09 08:04:35
0
To see more videos from user @rosie110798, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

#رمان👇🏼  #پارت20_21  #حلقه_سیاه  حدود یک هفته بود که در آن عمارت زندگی می‌کردم. یک هفته‌ای که همه‌چیز برخلاف چیزی که فکر می‌کردم پیش رفته بود. بعد از آن ماجرا، رابطه‌ام با دیمین تغییر کرده بود. دیگر آن مرد سرد و غیرقابل‌نزدیک‌شدن قبلی نبود؛ حداقل وقتی کنار من بود. آن‌قدر به بودنش عادت کرده بودم که دیگر به مدرسه، فرار کردن یا حتی بیرون رفتن از آن خانه فکر نمی‌کردم. فقط... به او فکر می‌کردم. صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که متوجهش شدم نبودن دیمین بود. لباس تمیزی روی تخت گذاشته شده بود. لباس‌ها را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم. همه سر میز صبحانه بودند... جز دیمین. سر جایم نشستم. مادر دیمین با لبخند نگاهم کرد و گفت: «لیا، اوایل که اومده بودی فکر می‌کردم بین تو و دیمین هیچ حسی نیست. اما این چند روز... وقتی شما دوتا رو کنار هم می‌بینم، می‌فهمم یه حس قشنگ بینتونه.» لبخند کم‌رنگی زدم و چیزی نگفتم. اما چشم‌هایم مدام سمت صندلی خالی دیمین می‌رفت. صبحانه تمام شد، ولی خبری از او نشد. به اتاق کارش رفتم. خالی بود. از محافظ‌ها پرسیدم. هیچ‌کس جواب مشخصی نداشت. فقط می‌گفتند: «صبح خیلی عجله‌ای رفت.» همین جمله بیشتر نگرانم می‌کرد. دیمین هیچ‌وقت بدون اینکه چیزی بگوید ناپدید نمی‌شد. ساعت‌ها گذشت. دلشوره مثل چیزی سنگین روی سینه‌ام نشسته بود. مادرش چند بار گفت نگران نباشم، اما نمی‌توانستم. نزدیک نیمه‌شب، روی تخت نشسته بودم و پاهایم را در آغوش گرفته بودم که ناگهان صدای باز شدن در عمارت آمد. قلبم تند زد. چند لحظه بعد، صدای قدم‌هایی را شنیدم که در راهرو می‌پیچید. خودش بود. با عجله از اتاق بیرون رفتم. همین که دیدمش، بدون فکر به سمتش رفتم و بغلش کردم. اما... هیچ واکنشی نشان نداد. نه دست‌هایش دورم حلقه شد، نه حتی نگاهم کرد. انگار کسی که تمام روز منتظرش بودم، دیگر همان آدم چند ساعت قبل نبود. آرام از او فاصله گرفتم. «حالت خوبه؟ فکر کردم بلایی سرت اومده...» دیمین بالاخره نگاهم کرد. نگاهش سرد بود. نه آن نگاه آشنای چند روز اخیر. چیزی در چشمانش بود که باعث شد لبخند از روی صورتم محو شود. خشک و بی‌احساس گفت: «لیا... دیگه نمی‌خوام اینجا باشی.» چند ثانیه فقط نگاهش کردم. «چی؟» صدایش سردتر شد. «نه به عنوان معشوقه‌م... نه به عنوان نامزد دروغینم.» نفسم بند آمد. «دیمین، تو چی داری می—» اجازه نداد جمله‌ام تمام شود. «همین چیزی که شنیدی.» اشکی بی‌اختیار از گوشه چشمم پایین آمد. اما دیمین حتی به آن نگاه نکرد. انگار تمام آن روزها... تمام آن حرف‌ها... تمام لحظه‌هایی که فکر می‌کردم برایش مهم شده‌ام... هیچ معنایی نداشت. به سمت راهرو اشاره کرد و گفت: «پایین منتظرم. وسایلت رو جمع کن.» با صدای لرزان گفتم: «خودم می‌رم... لازم نیست منتظرم بمونی.» برای اولین بار مستقیم در چشمانم خیره شد. اما حتی آن نگاه هم خالی از احساس بود. «نظر نپرسیدم.» بعد بدون هیچ توضیح دیگری برگشت. صدای بسته شدن محکم در اتاق، تمام عمارت را پر کرد. چند ثانیه همان‌جا ایستادم. بعد آرام روی زمین نشستم. اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر می‌شدند. با خودم فکر کردم: من واقعاً چه‌قدر احمق بودم؟ فکر کرده بودم شاید این بار فرق داشته باشد. فکر کرده بودم شاید برای دیمین فقط یک نقش نباشم. اما حالا... به همین راحتی داشت من را از زندگی‌اش بیرون می‌انداخت. انگار نه انگار یک هفته تمام، کنار هم بودیم. انگار نه انگار... برای اولین بار به بودن کنار یک نفر عادت کرده بودم. سرم را پایین انداختم و زیر لب گفتم: «چه‌قدر احمق بودم...» اشک هام پاک کردم و از پله ها پایین رفتم بدون حرف تو ماشین نشستم و اونم تو راه چیزی نگفت  وقتی رسیدیم خواستم پیاده شم که دستم گرفت سرم برگردونم و دستم به سرعت کشیدم که متوجه چشمانم شد اما چیزی نگفت: از عجب چندتا چیز برداشت جلوم گرفت که متوجه شدم گوشی و وسایلم بودن که اون روز همراه بود  با اعصبانیت گفتم: «برو به جهنم عوضی» وسایل گرفتن و از ماشین پیاده شدم وارد خونه شدم تمام وسایل سر جاشون بود  #صحنه_دار #مافیایی
#رمان👇🏼 #پارت20_21 #حلقه_سیاه حدود یک هفته بود که در آن عمارت زندگی می‌کردم. یک هفته‌ای که همه‌چیز برخلاف چیزی که فکر می‌کردم پیش رفته بود. بعد از آن ماجرا، رابطه‌ام با دیمین تغییر کرده بود. دیگر آن مرد سرد و غیرقابل‌نزدیک‌شدن قبلی نبود؛ حداقل وقتی کنار من بود. آن‌قدر به بودنش عادت کرده بودم که دیگر به مدرسه، فرار کردن یا حتی بیرون رفتن از آن خانه فکر نمی‌کردم. فقط... به او فکر می‌کردم. صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که متوجهش شدم نبودن دیمین بود. لباس تمیزی روی تخت گذاشته شده بود. لباس‌ها را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم. همه سر میز صبحانه بودند... جز دیمین. سر جایم نشستم. مادر دیمین با لبخند نگاهم کرد و گفت: «لیا، اوایل که اومده بودی فکر می‌کردم بین تو و دیمین هیچ حسی نیست. اما این چند روز... وقتی شما دوتا رو کنار هم می‌بینم، می‌فهمم یه حس قشنگ بینتونه.» لبخند کم‌رنگی زدم و چیزی نگفتم. اما چشم‌هایم مدام سمت صندلی خالی دیمین می‌رفت. صبحانه تمام شد، ولی خبری از او نشد. به اتاق کارش رفتم. خالی بود. از محافظ‌ها پرسیدم. هیچ‌کس جواب مشخصی نداشت. فقط می‌گفتند: «صبح خیلی عجله‌ای رفت.» همین جمله بیشتر نگرانم می‌کرد. دیمین هیچ‌وقت بدون اینکه چیزی بگوید ناپدید نمی‌شد. ساعت‌ها گذشت. دلشوره مثل چیزی سنگین روی سینه‌ام نشسته بود. مادرش چند بار گفت نگران نباشم، اما نمی‌توانستم. نزدیک نیمه‌شب، روی تخت نشسته بودم و پاهایم را در آغوش گرفته بودم که ناگهان صدای باز شدن در عمارت آمد. قلبم تند زد. چند لحظه بعد، صدای قدم‌هایی را شنیدم که در راهرو می‌پیچید. خودش بود. با عجله از اتاق بیرون رفتم. همین که دیدمش، بدون فکر به سمتش رفتم و بغلش کردم. اما... هیچ واکنشی نشان نداد. نه دست‌هایش دورم حلقه شد، نه حتی نگاهم کرد. انگار کسی که تمام روز منتظرش بودم، دیگر همان آدم چند ساعت قبل نبود. آرام از او فاصله گرفتم. «حالت خوبه؟ فکر کردم بلایی سرت اومده...» دیمین بالاخره نگاهم کرد. نگاهش سرد بود. نه آن نگاه آشنای چند روز اخیر. چیزی در چشمانش بود که باعث شد لبخند از روی صورتم محو شود. خشک و بی‌احساس گفت: «لیا... دیگه نمی‌خوام اینجا باشی.» چند ثانیه فقط نگاهش کردم. «چی؟» صدایش سردتر شد. «نه به عنوان معشوقه‌م... نه به عنوان نامزد دروغینم.» نفسم بند آمد. «دیمین، تو چی داری می—» اجازه نداد جمله‌ام تمام شود. «همین چیزی که شنیدی.» اشکی بی‌اختیار از گوشه چشمم پایین آمد. اما دیمین حتی به آن نگاه نکرد. انگار تمام آن روزها... تمام آن حرف‌ها... تمام لحظه‌هایی که فکر می‌کردم برایش مهم شده‌ام... هیچ معنایی نداشت. به سمت راهرو اشاره کرد و گفت: «پایین منتظرم. وسایلت رو جمع کن.» با صدای لرزان گفتم: «خودم می‌رم... لازم نیست منتظرم بمونی.» برای اولین بار مستقیم در چشمانم خیره شد. اما حتی آن نگاه هم خالی از احساس بود. «نظر نپرسیدم.» بعد بدون هیچ توضیح دیگری برگشت. صدای بسته شدن محکم در اتاق، تمام عمارت را پر کرد. چند ثانیه همان‌جا ایستادم. بعد آرام روی زمین نشستم. اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر می‌شدند. با خودم فکر کردم: من واقعاً چه‌قدر احمق بودم؟ فکر کرده بودم شاید این بار فرق داشته باشد. فکر کرده بودم شاید برای دیمین فقط یک نقش نباشم. اما حالا... به همین راحتی داشت من را از زندگی‌اش بیرون می‌انداخت. انگار نه انگار یک هفته تمام، کنار هم بودیم. انگار نه انگار... برای اولین بار به بودن کنار یک نفر عادت کرده بودم. سرم را پایین انداختم و زیر لب گفتم: «چه‌قدر احمق بودم...» اشک هام پاک کردم و از پله ها پایین رفتم بدون حرف تو ماشین نشستم و اونم تو راه چیزی نگفت وقتی رسیدیم خواستم پیاده شم که دستم گرفت سرم برگردونم و دستم به سرعت کشیدم که متوجه چشمانم شد اما چیزی نگفت: از عجب چندتا چیز برداشت جلوم گرفت که متوجه شدم گوشی و وسایلم بودن که اون روز همراه بود با اعصبانیت گفتم: «برو به جهنم عوضی» وسایل گرفتن و از ماشین پیاده شدم وارد خونه شدم تمام وسایل سر جاشون بود #صحنه_دار #مافیایی

About