@mr_gamal_english: طرق مختلفه عشان تنصح حد انه يغتنم الفرصه #gamal_hassan💯 #learn_english_with_mr_gamal #english #جمال_حسن💯 #اتعلم_انجليزي_مع_مستر_جمال

Gamal Hassan اتعلم انجليزي مع
Gamal Hassan اتعلم انجليزي مع
Open In TikTok:
Region: EG
Sunday 17 May 2026 08:27:33 GMT
3561
161
9
63

Music

Download

Comments

nasmaa541
Nasmaa :
👍👍👍
2026-05-17 09:01:35
1
userkwcmfps5yp
userkwcmfps5yp :
💯💯💯
2026-05-24 20:20:17
1
userkwcmfps5yp
userkwcmfps5yp :
🥰🥰🥰
2026-05-24 20:20:12
0
userkwcmfps5yp
userkwcmfps5yp :
🥰🥰🥰
2026-05-24 20:20:30
1
ndoaovrin
reema_reema22 :
👏👏👏
2026-05-25 09:16:21
1
To see more videos from user @mr_gamal_english, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

سلام مادرجانم، مادر مهربان و شیرینم! می‌دانم روزهایی که من در دام اعتیاد افتاده بودم، چقدر آزارت دادم و دلت را جگرخون ساختم. اما تو هیچ‌گاه از من ناامید نشدی. همیشه می‌گفتی روزی می‌رسد که پسرم خوب می‌شود و دوباره به خانه و زندگی‌اش برمی‌گردد. مادرجان! امروز می‌خواهم برایت یک خبر خوش بدهم؛ الحمدلله صحتمند شده‌ام. داکتران گفته‌اند که در ۲۹ رمضان رخصت می‌شوم و دیگر نیاز به بستری ندارم. یعنی امسال عید را در کنار شما خواهم بود. اما این نامه را نوشتم تا پیش از آمدنم چند حرف دلم را برایت بگویم. به برادر کلانم بگو دیگر مرا «پودری» صدا نکند. به خواهرانم بگو از من شرمنده نباشند؛ من دیگر می‌خواهم یک انسان نو باشم. مادرجان، یادت است گفته بودی اگر خوب شوم برایم دختر مامایم را می‌گیری؟ اگر او هنوز نامزد نشده باشد و وقتی آمدم مطمئن شدی که واقعاً خوب شده‌ام، می‌خواهم برایم خواستگاری بروی. مادر عزیزم، می‌دانم دستم خالی است. اگر ممکن شد به برادرم بگو برای عید یک جوره لباس برایم جور کند. اگر از خودش هم باشد می‌پوشم؛ بعد از عید کار می‌کنم و پولش را برایش می‌دهم. در این‌جا برای ما کار هم یاد داده‌اند. من شاگرد نجاری شده‌ام. هنوز خوب یاد نگرفته‌ام، اما استادم آدم بسیار خوبی است. به او گفتم برای عید به خانه می‌روم و اگر چند روپیه بدهد می‌خواهم برای مادرم یک چادر تحفه بگیرم. او قبول کرد که دوصد روپیه بدهد. مادرجان! با همان دوصد روپیه برایت یک چادر می‌خرم و خودم پیاده به خانه می‌آیم. می‌دانم حق تو بر گردنم بسیار زیاد است، اما از پسر نادارت همین تحفه کوچک عیدی را قبول کن. یک خواهش دیگر هم دارم؛ به برادرم بگو مثل گذشته از من خفه نباشد، بر سرم داد نزند و مرا سرزنش نکند. مادرجان! خیلی دلم برای دست‌پختت تنگ شده است. اگر دلت شد، شب عید برایم یک شوربای تند و تیز بپز. نان شفاخانه را آنقدر خورده‌ام که دیگر دلم بی‌حال شده است. فقط دعا کن که هیچ جوانی گرفتار این مرض نشود.پسرت که با هزار امید منتظر آغوش توست…اما. همان شفاخانه‌ای که قرار بود او را به زندگی برگرداند، در آتش بمباران سوخت. پسری که با امید دیدن مادرش روزها را می‌شمرد، پیش از رسیدن به خانه در میان دود و آتش جان داد. اکنون مادری در میان صدها مادر دیگر، پشت دروازه شفاخانه ایستاده است… در انتظار جسدی که روزی با هزار امید برای درمان به آنجا فرستاده بود. 💔😭#لا #یک #پشتون_تاجیک_هزاره_ازبک_زنده_باد🇦🇫 #تاجک__اوزبگ__پشتون__هزاره__ترکمن
سلام مادرجانم، مادر مهربان و شیرینم! می‌دانم روزهایی که من در دام اعتیاد افتاده بودم، چقدر آزارت دادم و دلت را جگرخون ساختم. اما تو هیچ‌گاه از من ناامید نشدی. همیشه می‌گفتی روزی می‌رسد که پسرم خوب می‌شود و دوباره به خانه و زندگی‌اش برمی‌گردد. مادرجان! امروز می‌خواهم برایت یک خبر خوش بدهم؛ الحمدلله صحتمند شده‌ام. داکتران گفته‌اند که در ۲۹ رمضان رخصت می‌شوم و دیگر نیاز به بستری ندارم. یعنی امسال عید را در کنار شما خواهم بود. اما این نامه را نوشتم تا پیش از آمدنم چند حرف دلم را برایت بگویم. به برادر کلانم بگو دیگر مرا «پودری» صدا نکند. به خواهرانم بگو از من شرمنده نباشند؛ من دیگر می‌خواهم یک انسان نو باشم. مادرجان، یادت است گفته بودی اگر خوب شوم برایم دختر مامایم را می‌گیری؟ اگر او هنوز نامزد نشده باشد و وقتی آمدم مطمئن شدی که واقعاً خوب شده‌ام، می‌خواهم برایم خواستگاری بروی. مادر عزیزم، می‌دانم دستم خالی است. اگر ممکن شد به برادرم بگو برای عید یک جوره لباس برایم جور کند. اگر از خودش هم باشد می‌پوشم؛ بعد از عید کار می‌کنم و پولش را برایش می‌دهم. در این‌جا برای ما کار هم یاد داده‌اند. من شاگرد نجاری شده‌ام. هنوز خوب یاد نگرفته‌ام، اما استادم آدم بسیار خوبی است. به او گفتم برای عید به خانه می‌روم و اگر چند روپیه بدهد می‌خواهم برای مادرم یک چادر تحفه بگیرم. او قبول کرد که دوصد روپیه بدهد. مادرجان! با همان دوصد روپیه برایت یک چادر می‌خرم و خودم پیاده به خانه می‌آیم. می‌دانم حق تو بر گردنم بسیار زیاد است، اما از پسر نادارت همین تحفه کوچک عیدی را قبول کن. یک خواهش دیگر هم دارم؛ به برادرم بگو مثل گذشته از من خفه نباشد، بر سرم داد نزند و مرا سرزنش نکند. مادرجان! خیلی دلم برای دست‌پختت تنگ شده است. اگر دلت شد، شب عید برایم یک شوربای تند و تیز بپز. نان شفاخانه را آنقدر خورده‌ام که دیگر دلم بی‌حال شده است. فقط دعا کن که هیچ جوانی گرفتار این مرض نشود.پسرت که با هزار امید منتظر آغوش توست…اما. همان شفاخانه‌ای که قرار بود او را به زندگی برگرداند، در آتش بمباران سوخت. پسری که با امید دیدن مادرش روزها را می‌شمرد، پیش از رسیدن به خانه در میان دود و آتش جان داد. اکنون مادری در میان صدها مادر دیگر، پشت دروازه شفاخانه ایستاده است… در انتظار جسدی که روزی با هزار امید برای درمان به آنجا فرستاده بود. 💔😭#لا #یک #پشتون_تاجیک_هزاره_ازبک_زنده_باد🇦🇫 #تاجک__اوزبگ__پشتون__هزاره__ترکمن

About