@nushinsalmanvandi: رمان ممنوعه🤫🚫 پارت-1 #اسیر_فرعون بوی ماهی گندیده بالا زد. اوه! لعنتی... بوی بدی داشت. سرم درد میکرد، انگار کسی با کفش آهنی محکم توی گیجگاهم کوبونده. چندین بار پلک زدم تا بتونم واضح ببینم. بوی ماهی هر لحظه بیشتر شدت میگرفت؛ حتی نمیتونم سرم رو بچرخونم و اطراف رو نگاه کنم. به روبهرو زل زدم. به یک مسیر مشخص و چشمم میفته به یک پسر لاغر با پوستی تاریک. انگار شب، تاریکی خودش رو بوسه زده به پوستش. اوه خدای من! دختری با دست و پای بسته کف چوبی کشتی بیهوشه، به صورتش نگاه میکنم... سنش کم نیست. شاید ۲۵ سال داره. موهای بلوندش تو صورتش پخش شده. پاشنه پای تمیز و براق دختر رو با حرص لیس میزنه و صداش شبیه به سگی شده که داره آب میخوره. ناگهان انگشتهای کوتاه وای سفید دخترک رو تو دهن کرد و مکید. حالت تهوع داشتم. هم از بوی ماهی، هم از پسر روبهرو. کم مونده بالا بیارم. مثل حیوونی که تو طبیعت بزرگ شده. کاملا لخته و فقط شورت پوشیده؛ انگار از جنگل فرار کرده. طوری نحیف بود و استخونی که انگار سالها گرسنگی کشیده. زبونش رو کف پای دختر کشید و رسید به مچش. نه! نه نمیتونه اینکار رو کنه. با نفرت عقب رفتم. اینجا چخبر بود؟ این گه دونی چیه؟ نکنه این کشتی به سمت جهنم میره؟ با حرص و لذت گفت: -مزه پفیلا گوجهایی میده! شرط میبندم زیر شو٫رتش خوشمزهتره. دستش سمت آل*تش رفت و از روی شورت، خودش رو میمالید. نمیتونستم بیشتر از این تحمل کنم. سرم رو به عقب کشیدم. پشت سر هم نفس طولانی میکشم. زود باش شمس! زود باش... باید یه راهی برای فرار پیدا کنی. دست و پام بسته بود. نه راه پس داشتم و نه راه پیش. چشمام رو بهم فشار میدادم تا صدای لیس زدن کف پا به گوشم نرسه. کسی نالید: -آیی... چشمام باز شد، متعجب به عقب سر چرخوندم که دخترک نحیفی رو دیدم. تازه بهوش میاد. دوباره نالید: -آ... آب...