@hapino15: Rain by Tony Ann #nevernesstoeverness #nte #ntebeta #skysheetmusic #tonyannpiano

Hapino
Hapino
Open In TikTok:
Region: ID
Friday 05 June 2026 10:59:31 GMT
1771
89
2
6

Music

Download

Comments

gunzo_a118
S118 :
Aria Math - C418 (Minecraft) pls!
2026-06-08 09:27:50
0
signaturniy_chen
Chelnok :
😍😍
2026-06-05 12:12:55
1
To see more videos from user @hapino15, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

می‌گویند هر شب، درست وقتی ناقوس ساعت دوازده را اعلام می‌کند، درِ آرامگاه قدیمی بی‌صدا باز می‌شود. کسی نمی‌داند چه کسی آن را می‌گشاید. آن شب، مردی با چراغی در دست از میان مه گذشت. انگار راه را از بر بود؛ نه لحظه‌ای مکث کرد، نه به سنگ‌قبرها نگاه انداخت. مستقیم به همان مقبره رسید. داخل، دختری بر تختی از سنگ آرمیده بود. لباس سفیدش با گذشت سال‌ها رنگ باخته بود، اما چهره‌اش هنوز آرام بود؛ آرام‌تر از کسی که خوابیده باشد. مرد هر شب می‌آمد. با او حرف می‌زد، از فصل‌هایی که گذشته بودند، از پرنده‌هایی که دیگر آواز نمی‌خواندند، از شهری که هر روز او را بیشتر فراموش می‌کرد. دختر هیچ‌گاه پاسخی نمی‌داد، اما مرد هرگز از گفتن دست نمی‌کشید. سال‌ها گذشت. شمع‌ها سوختند، گل‌ها خشک شدند و دیوارهای مقبره ترک برداشتند. اما دختر تغییر نکرد؛ فقط مرد پیرتر می‌شد. تا اینکه شبی، وقتی دوباره نام او را صدا زد، صدایی آرام در سکوت پیچید. «چرا هنوز اینجایی؟» مرد از ترس نفسش بند آمد. دختر چشم‌هایش را باز نکرد، اما لب‌هایش تکان خورد. «من مدت‌هاست خوابیده‌ام... این تویی که بیدار نمی‌شوی.» چراغ از دست مرد افتاد و خاموش شد. در تاریکی، ناگهان همه‌چیز را به یاد آورد. نه او هر شب به دیدار مرده‌ای آمده بود... بلکه خودش سال‌ها پیش، در همان شب، کنار این آرامگاه جان داده بود. آنچه هر شب تکرار می‌شد، نه یک دیدار، بلکه خاطره‌ای بود که روحش نمی‌توانست رهایش کند. دختر آخرین بار زمزمه کرد: «بخواب... دیگر وقت رفتن است.» وقتی ماه از پشت ابرها بیرون آمد، آرامگاه خالی بود. دیگر نه مردی آنجا بود، نه صدای قدم‌هایی در مه. فقط دو سنگ‌قبر کنار هم دیده می‌شد؛ یکی که نامش از سال‌ها پیش خوانده نمی‌شد، و دیگری که هیچ‌کس به خاطر نداشت چه زمانی در کنار آن ظاهر شده است. میتونید توی چنل تلگرام آهنگشو دانلود کنید https://t.me/My3tica #فوریو #افسانه #fyp
می‌گویند هر شب، درست وقتی ناقوس ساعت دوازده را اعلام می‌کند، درِ آرامگاه قدیمی بی‌صدا باز می‌شود. کسی نمی‌داند چه کسی آن را می‌گشاید. آن شب، مردی با چراغی در دست از میان مه گذشت. انگار راه را از بر بود؛ نه لحظه‌ای مکث کرد، نه به سنگ‌قبرها نگاه انداخت. مستقیم به همان مقبره رسید. داخل، دختری بر تختی از سنگ آرمیده بود. لباس سفیدش با گذشت سال‌ها رنگ باخته بود، اما چهره‌اش هنوز آرام بود؛ آرام‌تر از کسی که خوابیده باشد. مرد هر شب می‌آمد. با او حرف می‌زد، از فصل‌هایی که گذشته بودند، از پرنده‌هایی که دیگر آواز نمی‌خواندند، از شهری که هر روز او را بیشتر فراموش می‌کرد. دختر هیچ‌گاه پاسخی نمی‌داد، اما مرد هرگز از گفتن دست نمی‌کشید. سال‌ها گذشت. شمع‌ها سوختند، گل‌ها خشک شدند و دیوارهای مقبره ترک برداشتند. اما دختر تغییر نکرد؛ فقط مرد پیرتر می‌شد. تا اینکه شبی، وقتی دوباره نام او را صدا زد، صدایی آرام در سکوت پیچید. «چرا هنوز اینجایی؟» مرد از ترس نفسش بند آمد. دختر چشم‌هایش را باز نکرد، اما لب‌هایش تکان خورد. «من مدت‌هاست خوابیده‌ام... این تویی که بیدار نمی‌شوی.» چراغ از دست مرد افتاد و خاموش شد. در تاریکی، ناگهان همه‌چیز را به یاد آورد. نه او هر شب به دیدار مرده‌ای آمده بود... بلکه خودش سال‌ها پیش، در همان شب، کنار این آرامگاه جان داده بود. آنچه هر شب تکرار می‌شد، نه یک دیدار، بلکه خاطره‌ای بود که روحش نمی‌توانست رهایش کند. دختر آخرین بار زمزمه کرد: «بخواب... دیگر وقت رفتن است.» وقتی ماه از پشت ابرها بیرون آمد، آرامگاه خالی بود. دیگر نه مردی آنجا بود، نه صدای قدم‌هایی در مه. فقط دو سنگ‌قبر کنار هم دیده می‌شد؛ یکی که نامش از سال‌ها پیش خوانده نمی‌شد، و دیگری که هیچ‌کس به خاطر نداشت چه زمانی در کنار آن ظاهر شده است. میتونید توی چنل تلگرام آهنگشو دانلود کنید https://t.me/My3tica #فوریو #افسانه #fyp

About