@cookngrow: Pagi-pagi niat jalan pagi, lebih banyak jajan drpd jalannya.. jajan pagi lebih tepatnya😋🫶🏼💕 #grandkotabintang #breakfast #kulinerbekasi #lontongsayur #capgomeh

cookngrow
cookngrow
Open In TikTok:
Region: ID
Sunday 07 June 2026 07:00:14 GMT
10662
332
4
20

Music

Download

Comments

sisisinta6
💋 :
mahal rasanya B aja,bkn yg bikin pen balik lg
2026-06-13 10:53:20
2
darein815
💩👹 :
semoga selalu sukses dagangan nya
2026-06-08 00:04:17
1
k1ng.roger
⚔️NA_QO⚔️(k1ng roger) :
bantu follback like vt terbaru aku kak
2026-06-08 00:36:06
0
To see more videos from user @cookngrow, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

آفتابا چه خبر؟ این همه راه آمده ای که به این خاک غریبی برسی؟ ارغوانم را دیدی سر راه؟ مثل من پیر شده است؟ چه به او گفتی ؟ او با تو چه گفت؟ نه! چرا میپرسم ارغوان خاموش است دیرگاهیست که او خاموش است آشنایان زبانش رفته اند ارغوان … ویران است هر دومان ویرانیم… رفت… آره، درست مثل همون روزی که برای همیشه رفت و من موندم و یه عالمه حرفِ نگفته، یه عالمه دلتنگی و یه جای خالی که هیچ‌وقت پر نشد. پنج ساله که نیستی، ولی هنوز باورم نمی‌شه پنج سال از آخرین باری که دیدمت گذشته. هنوز بعضی وقتا دلم می‌خواد صدات کنم، هنوز ناخودآگاه دلم می‌خواد برات چیزی تعریف کنم، بعد یادم میاد که دیگه نیستی… دلم برای خودت تنگ شده، مامان‌بزرگ. برای صدات، برای دستات، برای مهربونیت، برای اون آرامشی که فقط با بودنت داشتم. کاش می‌دونستم آخرین دیدارمون، آخرینه… کاش بیشتر بغلت می‌کردم، بیشتر کنارت می‌موندم و بیشتر می‌گفتم که چقدر دوستت دارم. پنج سال گذشته، اما بعضی دلتنگی‌ها قدیمی نمی‌شن. بعضی آدم‌ها هم جایگزین ندارن؛ فقط می‌رن و یه تیکه از قلب آدم رو با خودشون می‌برن. کاش می‌شد فقط برای یه لحظه برگردی… فقط یه لحظه، که دوباره ببینمت و بگم: «مامان‌بزرگ، هنوزم دلم برات تنگه… خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»
آفتابا چه خبر؟ این همه راه آمده ای که به این خاک غریبی برسی؟ ارغوانم را دیدی سر راه؟ مثل من پیر شده است؟ چه به او گفتی ؟ او با تو چه گفت؟ نه! چرا میپرسم ارغوان خاموش است دیرگاهیست که او خاموش است آشنایان زبانش رفته اند ارغوان … ویران است هر دومان ویرانیم… رفت… آره، درست مثل همون روزی که برای همیشه رفت و من موندم و یه عالمه حرفِ نگفته، یه عالمه دلتنگی و یه جای خالی که هیچ‌وقت پر نشد. پنج ساله که نیستی، ولی هنوز باورم نمی‌شه پنج سال از آخرین باری که دیدمت گذشته. هنوز بعضی وقتا دلم می‌خواد صدات کنم، هنوز ناخودآگاه دلم می‌خواد برات چیزی تعریف کنم، بعد یادم میاد که دیگه نیستی… دلم برای خودت تنگ شده، مامان‌بزرگ. برای صدات، برای دستات، برای مهربونیت، برای اون آرامشی که فقط با بودنت داشتم. کاش می‌دونستم آخرین دیدارمون، آخرینه… کاش بیشتر بغلت می‌کردم، بیشتر کنارت می‌موندم و بیشتر می‌گفتم که چقدر دوستت دارم. پنج سال گذشته، اما بعضی دلتنگی‌ها قدیمی نمی‌شن. بعضی آدم‌ها هم جایگزین ندارن؛ فقط می‌رن و یه تیکه از قلب آدم رو با خودشون می‌برن. کاش می‌شد فقط برای یه لحظه برگردی… فقط یه لحظه، که دوباره ببینمت و بگم: «مامان‌بزرگ، هنوزم دلم برات تنگه… خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»

About