@ae.relish: friendly neighbourhood sherriff.. 🔴 | #thementalist #patrickjane #simonbaker #fyp |

Relish
Relish
Open In TikTok:
Region: GB
Sunday 07 June 2026 15:09:04 GMT
4677
469
15
23

Music

Download

Comments

abosteven
ستيفن 🪄 :
I hate when people editing him like he’s the actual red john
2026-06-07 16:21:01
3
dio.amp
~ Dio :
tufff
2026-06-07 15:28:32
1
aep.esat
𝙚𝙨𝙖𝙩 :
peak🔥🔥
2026-06-07 15:36:51
1
andyp0010
andy :
“Dear god” like he wasn’t the chef✌️😭
2026-06-07 16:09:08
5
To see more videos from user @ae.relish, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

رمان هیاهوی: # پارت 4 تقریبا امتیاز هامون مساوی بودن. تیر آخر حکمی مثل بین مرگ و زندگی داشت . کسی که بغلم بود یه مرد درشت هیکل به دیدم میومد. با بقیه افراد مسابقه فرق داشت. کثیف نگاهم میکرد . اما من جرعتم رو برای آخرین تیر بیشتر جمع کردم. استرس گرفته بودم دستام شروع به لرزش کرد . نه نه الان موقش نبود... من نباید استرس بگیرم با یه دو پایه دستام رو کنترل کردم. و شمارش معکوس شروع شد. سه.... تیر پسره قشنگ خورد تو 20 امتیاز... و همینطور که انتظار می‌رفت من برنده شدن . حالا امتیاز هامون شده بود200 و 220.. یه خوش حالی بعد مدت ها توی دلم رخ داد . یکی از سکیریتی ها میاد سمتش : * رابرت خان یه تماس تلفنی خیلی واجب دارید! و بعد از محوطه بیرون می‌ره ... # پارت 5 از محوطه کوفتی بیرون میام . یه نفسی تازه میگیرم . زک ماشین تو یه هفته میخوام . + بفرما ماشین خودته خوشگلم . . دمت گرم  دستام روی فرمون ماشین FG زک می‌ره . دلم برای ماشین روندن تنگ شده بود.  ساعت 2 صبح بود ... چشمام روی فرمون ماشین فشرده بود. آنقدر که خسته بود حتی توان رفتن به خونه خاله ایفر رو نداشتم . با صدای پیامک گوشی، سرم رو بالا آوردم ...                + گوشی توی دستم شروع به لرزش پیامی کرد. «مارکو» ( همین الان یه سر بیا خونه کار خیلی مهم و واجب باهات دارم ) واج رفته به صفحه گوشی خیره شدم. # پارت 6 یعنی باز چی شده که میخواد دوباره به خونه برگردم .!؟ ماشین روشن کردم و به سمت خونه حرکت کردم . وقتی در خونه باز کردم . انگار با یه مکان بعد جنگ رو به رو شدم ... دیدم که مارکو با حالت لم داده نشسته روی زمین...  + دخترم اومدی!؟ وقتی که این جوری باهام حرف میزنه انگار یه چیزی میخواد. . باز چی شده مارکو ؟  + دیوا من توی کازینو باختم.... شرطم سر این خونه بستم. نفسی که به سختی بالا میومد حبس داشتم.  با. با کی ؟!!!  + با لوکا فرگو برادر الکس فرگو... هینی کشیم وقتی که اسم این حروم***زاده میاد کمرم قفل می‌کنه . #پارت 7.                            هدیه✨🎀     روی یکی از صندلی ها نشستم . غریدم بسه دیگه خسته شدم حالم از این کارات بهم میخوره . یک بار کردی برات بس نبود!؟ + دیوا برو باهاش صحبت کن ... و این کارو با هامون نکنه .  اگه تو بری حتما به حرفت گوش میده! تو می‌دونی داری چیکار می‌کنی.؟ مادرم داداشم اذیت کردی ..؛ و عذاب دادی الان نوبت منه.؟  میخوای برم خونه دوشمنم بشینم و منتظر دستوراتش باشم ... حالم از اون لند هور بهم میخوره. حتی نگاه کردن بهش برام عذاب آوره. انتظار داری برم. و خودمو بازنده این جنگ و انتقام کنم .؟! + دیوا اعصاب منو خورد نکن متوجه شو... داری چی میگی. الکس دوست منه. !  اصن کدوم انتقام ها .مادرتو داداشت.. -اسم مادرم داداشم رو به زبونت نیار !
رمان هیاهوی: # پارت 4 تقریبا امتیاز هامون مساوی بودن. تیر آخر حکمی مثل بین مرگ و زندگی داشت . کسی که بغلم بود یه مرد درشت هیکل به دیدم میومد. با بقیه افراد مسابقه فرق داشت. کثیف نگاهم میکرد . اما من جرعتم رو برای آخرین تیر بیشتر جمع کردم. استرس گرفته بودم دستام شروع به لرزش کرد . نه نه الان موقش نبود... من نباید استرس بگیرم با یه دو پایه دستام رو کنترل کردم. و شمارش معکوس شروع شد. سه.... تیر پسره قشنگ خورد تو 20 امتیاز... و همینطور که انتظار می‌رفت من برنده شدن . حالا امتیاز هامون شده بود200 و 220.. یه خوش حالی بعد مدت ها توی دلم رخ داد . یکی از سکیریتی ها میاد سمتش : * رابرت خان یه تماس تلفنی خیلی واجب دارید! و بعد از محوطه بیرون می‌ره ... # پارت 5 از محوطه کوفتی بیرون میام . یه نفسی تازه میگیرم . زک ماشین تو یه هفته میخوام . + بفرما ماشین خودته خوشگلم . . دمت گرم دستام روی فرمون ماشین FG زک می‌ره . دلم برای ماشین روندن تنگ شده بود. ساعت 2 صبح بود ... چشمام روی فرمون ماشین فشرده بود. آنقدر که خسته بود حتی توان رفتن به خونه خاله ایفر رو نداشتم . با صدای پیامک گوشی، سرم رو بالا آوردم ...                + گوشی توی دستم شروع به لرزش پیامی کرد. «مارکو» ( همین الان یه سر بیا خونه کار خیلی مهم و واجب باهات دارم ) واج رفته به صفحه گوشی خیره شدم. # پارت 6 یعنی باز چی شده که میخواد دوباره به خونه برگردم .!؟ ماشین روشن کردم و به سمت خونه حرکت کردم . وقتی در خونه باز کردم . انگار با یه مکان بعد جنگ رو به رو شدم ... دیدم که مارکو با حالت لم داده نشسته روی زمین... + دخترم اومدی!؟ وقتی که این جوری باهام حرف میزنه انگار یه چیزی میخواد. . باز چی شده مارکو ؟ + دیوا من توی کازینو باختم.... شرطم سر این خونه بستم. نفسی که به سختی بالا میومد حبس داشتم. با. با کی ؟!!! + با لوکا فرگو برادر الکس فرگو... هینی کشیم وقتی که اسم این حروم***زاده میاد کمرم قفل می‌کنه . #پارت 7.                            هدیه✨🎀    روی یکی از صندلی ها نشستم . غریدم بسه دیگه خسته شدم حالم از این کارات بهم میخوره . یک بار کردی برات بس نبود!؟ + دیوا برو باهاش صحبت کن ... و این کارو با هامون نکنه . اگه تو بری حتما به حرفت گوش میده! تو می‌دونی داری چیکار می‌کنی.؟ مادرم داداشم اذیت کردی ..؛ و عذاب دادی الان نوبت منه.؟ میخوای برم خونه دوشمنم بشینم و منتظر دستوراتش باشم ... حالم از اون لند هور بهم میخوره. حتی نگاه کردن بهش برام عذاب آوره. انتظار داری برم. و خودمو بازنده این جنگ و انتقام کنم .؟! + دیوا اعصاب منو خورد نکن متوجه شو... داری چی میگی. الکس دوست منه. ! اصن کدوم انتقام ها .مادرتو داداشت.. -اسم مادرم داداشم رو به زبونت نیار !

About