@𝐒𝐡𝐚𝐡𝐳𝐚𝐝𝐚 𝐑𝐚𝐦𝐢𝐬𝐡:یک روز از خانه برآمده بودم، می رفتم طرف شهر. سر سرک که رسیدم، موتر پیدا نمی شد. تقریباً یک ساعت همان جا ایستاده شدم، آفتاب هم خیلی گرم بود. بالاخره از بخت و طالع ما یک موتر کاستر آمد و من هم بالا شدم. در چوکی وسط، پهلوی یک خاله گک نشستم و شروع کردیم به قصه کردن.
خاله گک یک باره گفت: بچیم، می خایم یک گپ برت بگویم.»
گفتم: بفرما خاله جان.
گفت:بچیم، یک روز می بینی بعضی کس ها پیدا می شن که وقت خوده در کمنت خوانی تو ضایع می کنن
2026-08-17 09:22:27
0
Bita :
راستش من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم تا یکی یه چیزی بهم میگه میزنم زیر گریه ولی بعد یه مدت جای گریه خندیدم ولی همه بهم میگن دیوونه ولی ارزشش را داره
2026-09-09 20:52:32
1
💞 عروسک مامان 💞 :
دقیقاً
2026-08-12 18:46:03
2
اسیری عشق ☆ :
دقیقاً
2026-08-14 17:46:55
2
Yalda Yazdani :
دقیقاا🙌
2026-07-07 09:37:33
3
To see more videos from user @siawashoghlo, please go to the Tikwm
homepage.