@senseibluearchive:

ブルーアーカイブ公式
ブルーアーカイブ公式
Open In TikTok:
Region: VN
Saturday 20 June 2026 15:29:57 GMT
361
46
0
1

Music

Download

Comments

There are no more comments for this video.
To see more videos from user @senseibluearchive, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

عصر یک روز بود. تازه معاش دو ماهه‌ام را گرفته بودم. خیلی خوشحال بودم. مقداری مواد غذایی و وسایل مورد نیاز خانه خریدم و با خوشحالی به طرف خانه روان شدم. در راه، بهترین رفیقم غنی را دیدم. خانه‌اش چند قدم دورتر از خانه ما بود. وقتی مرا دید، لبخند زد و گفت: یار محمد کجا بخیر؟ گفتم: معاشم آمده، کمی سودا گرفتم که به خانه ببرم. او هم خوشحال شد و گفت: خدا برکت بده. چند دقیقه‌ای با هم صحبت کردیم و بعد هر کدام به راه خود رفتیم. وقتی به خانه رسیدم، همسر و سه فرزندم از دیدن خریدها خوشحال شدند. آن شب فضای خانه پر از شادی بود. اما نمی‌دانستم که این آخرین شب زندگی خوش ما خواهد بود. هنوز وقت صرف شام نشده بود که دروازه خانه تک‌تک شد. در را باز کردم. همان رفیقم بود. در دستش ظرف بزرگی از شوله خوش‌مزه بود که روی آن را با چهارمغز و بادام تزیین کرده بود. گفت: خیرات کرده‌ایم، گفتم برای شما هم بیاورم. از او تشکر کردم و ظرف را گرفتم. همسرم را صدا زدم و گفتم: ببین چقدر شوله خوش‌مزه آورده‌اند! همه دور هم نشستیم و با اشتها غذا خوردیم. بعد از غذا، کودکان طبق معمول زودتر خوابیدند. همسرم هم برای استراحت رفت. حدود ساعت یازده شب بود که ناگهان حالم به شدت خراب شد. استفراغ می‌کردم و لحظه به لحظه ضعیف‌تر می‌شدم. تا ساعت سه شب دیگر توان بلند شدن از جا را نداشتم. در همان حال نیمه‌هوشیار دیدم چند نفر از روی دیوار وارد حویلی شدند. در میان آنان همان رفیقم را شناختم همان کسی که چند ساعت پیش برایم غذا آورده بود. یکی از آنان نزدیکم آمد و لگد محکمی به من زد و گفت: این یکی هنوز زنده است. دیگری جواب داد: نگران نباش تا صبح این هم می‌میرد. بعد دیگر چیزی نفهمیدم... وقتی چشمانم را باز کردم، خود را در شفاخانه دیدم. همسایه ما صبح زود متوجه شده بود که دروازه خانه باز مانده است. وقتی داخل شده بود، همسر و سه فرزندم را بی‌جان یافته و مرا نیز در حال جان دادن دیده بود. او فوراً به پولیس خبر داده بود ومرا شفاخانه  اورده بود بعد که کمی بهتر شدم، همراه خواهرزاده‌ام به خانه برگشتم. خانه پر از مردم بود. اما دیگر همسر و سه طفلکم زنده نبودند... همان رفیقی که او را برادر خود می‌دانستم، همراه دوستانش تمام پول معاش دو ماهه‌ام، طلاهای همسرم و هرچه ارزش داشت را برداشته و فرار کرده بود. پولیس در جستجوی آنان بود، اما هیچ چیز نمی‌توانست عزیزانم را به من برگرداند. من ماندم و یک خانه خاموش یک قلب شکسته و یک عالم غم. لطفا  از دارایی های تان پیش کس نگوید ولوکه بهترین دوستت هم باشد ، .من  بزرگ‌ترین ضربه را از کسی خوردم که او را نزدیک‌ترین دوست خود فکر میکردم.#fürdich #foryourpage #sad
عصر یک روز بود. تازه معاش دو ماهه‌ام را گرفته بودم. خیلی خوشحال بودم. مقداری مواد غذایی و وسایل مورد نیاز خانه خریدم و با خوشحالی به طرف خانه روان شدم. در راه، بهترین رفیقم غنی را دیدم. خانه‌اش چند قدم دورتر از خانه ما بود. وقتی مرا دید، لبخند زد و گفت: یار محمد کجا بخیر؟ گفتم: معاشم آمده، کمی سودا گرفتم که به خانه ببرم. او هم خوشحال شد و گفت: خدا برکت بده. چند دقیقه‌ای با هم صحبت کردیم و بعد هر کدام به راه خود رفتیم. وقتی به خانه رسیدم، همسر و سه فرزندم از دیدن خریدها خوشحال شدند. آن شب فضای خانه پر از شادی بود. اما نمی‌دانستم که این آخرین شب زندگی خوش ما خواهد بود. هنوز وقت صرف شام نشده بود که دروازه خانه تک‌تک شد. در را باز کردم. همان رفیقم بود. در دستش ظرف بزرگی از شوله خوش‌مزه بود که روی آن را با چهارمغز و بادام تزیین کرده بود. گفت: خیرات کرده‌ایم، گفتم برای شما هم بیاورم. از او تشکر کردم و ظرف را گرفتم. همسرم را صدا زدم و گفتم: ببین چقدر شوله خوش‌مزه آورده‌اند! همه دور هم نشستیم و با اشتها غذا خوردیم. بعد از غذا، کودکان طبق معمول زودتر خوابیدند. همسرم هم برای استراحت رفت. حدود ساعت یازده شب بود که ناگهان حالم به شدت خراب شد. استفراغ می‌کردم و لحظه به لحظه ضعیف‌تر می‌شدم. تا ساعت سه شب دیگر توان بلند شدن از جا را نداشتم. در همان حال نیمه‌هوشیار دیدم چند نفر از روی دیوار وارد حویلی شدند. در میان آنان همان رفیقم را شناختم همان کسی که چند ساعت پیش برایم غذا آورده بود. یکی از آنان نزدیکم آمد و لگد محکمی به من زد و گفت: این یکی هنوز زنده است. دیگری جواب داد: نگران نباش تا صبح این هم می‌میرد. بعد دیگر چیزی نفهمیدم... وقتی چشمانم را باز کردم، خود را در شفاخانه دیدم. همسایه ما صبح زود متوجه شده بود که دروازه خانه باز مانده است. وقتی داخل شده بود، همسر و سه فرزندم را بی‌جان یافته و مرا نیز در حال جان دادن دیده بود. او فوراً به پولیس خبر داده بود ومرا شفاخانه اورده بود بعد که کمی بهتر شدم، همراه خواهرزاده‌ام به خانه برگشتم. خانه پر از مردم بود. اما دیگر همسر و سه طفلکم زنده نبودند... همان رفیقی که او را برادر خود می‌دانستم، همراه دوستانش تمام پول معاش دو ماهه‌ام، طلاهای همسرم و هرچه ارزش داشت را برداشته و فرار کرده بود. پولیس در جستجوی آنان بود، اما هیچ چیز نمی‌توانست عزیزانم را به من برگرداند. من ماندم و یک خانه خاموش یک قلب شکسته و یک عالم غم. لطفا از دارایی های تان پیش کس نگوید ولوکه بهترین دوستت هم باشد ، .من بزرگ‌ترین ضربه را از کسی خوردم که او را نزدیک‌ترین دوست خود فکر میکردم.#fürdich #foryourpage #sad

About