@dramakoreakan42:

دراما کۆریەکان
دراما کۆریەکان
Open In TikTok:
Region: IQ
Monday 22 June 2026 22:33:50 GMT
1849
117
0
0

Music

Download

Comments

There are no more comments for this video.
To see more videos from user @dramakoreakan42, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

دیشب در زندان اصفهان، علیرضا سپاهی و مهشاد کشانی با هم ازدواج کردند. خطبه‌ی عقدشان را یک وکیل خواند. همین دو جمله را چند بار بخوانید. مهشاد می‌دانست مردی که دارد به او «بله» می‌گوید، ممکن است چند ساعت بعد، با طلوع صبح، دیگر زنده نباشد. با این حال «بله» گفت. و علیرضا، در آخرین شب زندگی‌اش، یک خواسته داشت: پیش از اعدام، همسرش را ببیند. من هرچه فکر می‌کنم، برای این چند ساعت واژه پیدا نمی‌کنم. ما قصه‌های عاشقانه‌ی زیادی خوانده‌ایم. از عاشقانی که به هم نرسیدند، از آن‌هایی که مرگ جدایشان کرد، از کسانی که یک عمر به انتظار هم ماندند. اما این یکی حتی شبیه قصه نیست. این‌جا زنی در شبی که فردایش را می‌دانست، لباس عروس نپوشید، جشنی در کار نبود، خانه‌ای در انتظارشان نبود، ماه‌عسلی نبود، حتی وعده‌ی یک فردای معمولی هم نبود؛ فقط چند ساعت بود و یک «بله». و آن طرف، مردی بود که داشت آخرین ساعت‌های عمرش را می‌شمرد و از تمام دنیا فقط یک چیز می‌خواست: یک بار دیگر همسرش را ببیند. نمی‌دانم باید اسم آن شب را شب عروسی گذاشت یا شب وداع. فقط می‌دانم در فاصله‌ی کوتاه میان یک خطبه‌ی عقد و یک حکم مرگ، چیزی اتفاق افتاد که آدم دلش می‌خواهد باور کند ساخته‌ی ذهن یک نویسنده است؛ چون پذیرفتن اینکه واقعیت بوده، سخت‌تر است. دیشب مهشاد گفت «بله». علیرضا گفت فقط می‌خواهم همسرم را ببینم. و صبح رسید. گاهی برای فهمیدن تمام سیاهی یک دوره، لازم نیست تاریخش را بخوانی. کافی‌ست داستان یک شبش را بدانی.
دیشب در زندان اصفهان، علیرضا سپاهی و مهشاد کشانی با هم ازدواج کردند. خطبه‌ی عقدشان را یک وکیل خواند. همین دو جمله را چند بار بخوانید. مهشاد می‌دانست مردی که دارد به او «بله» می‌گوید، ممکن است چند ساعت بعد، با طلوع صبح، دیگر زنده نباشد. با این حال «بله» گفت. و علیرضا، در آخرین شب زندگی‌اش، یک خواسته داشت: پیش از اعدام، همسرش را ببیند. من هرچه فکر می‌کنم، برای این چند ساعت واژه پیدا نمی‌کنم. ما قصه‌های عاشقانه‌ی زیادی خوانده‌ایم. از عاشقانی که به هم نرسیدند، از آن‌هایی که مرگ جدایشان کرد، از کسانی که یک عمر به انتظار هم ماندند. اما این یکی حتی شبیه قصه نیست. این‌جا زنی در شبی که فردایش را می‌دانست، لباس عروس نپوشید، جشنی در کار نبود، خانه‌ای در انتظارشان نبود، ماه‌عسلی نبود، حتی وعده‌ی یک فردای معمولی هم نبود؛ فقط چند ساعت بود و یک «بله». و آن طرف، مردی بود که داشت آخرین ساعت‌های عمرش را می‌شمرد و از تمام دنیا فقط یک چیز می‌خواست: یک بار دیگر همسرش را ببیند. نمی‌دانم باید اسم آن شب را شب عروسی گذاشت یا شب وداع. فقط می‌دانم در فاصله‌ی کوتاه میان یک خطبه‌ی عقد و یک حکم مرگ، چیزی اتفاق افتاد که آدم دلش می‌خواهد باور کند ساخته‌ی ذهن یک نویسنده است؛ چون پذیرفتن اینکه واقعیت بوده، سخت‌تر است. دیشب مهشاد گفت «بله». علیرضا گفت فقط می‌خواهم همسرم را ببینم. و صبح رسید. گاهی برای فهمیدن تمام سیاهی یک دوره، لازم نیست تاریخش را بخوانی. کافی‌ست داستان یک شبش را بدانی.

About