@parthian06: احمد، نگین خراسان ای احمد، ای نگین خراسانزمین، ای شعلهٔ بیدار در شبهای آهنین. نامت چو نسیم از دل کوهسار گذشت، آوازهات از قله تا دشت و دیار گذشت. پنجشیر هنوز از نفست جان دارد، هر سنگ آن هزار روایت نهان دارد. چون سرو، سرافراز به میدان ایستادی، با تکیه به ایمان، نه به زر، نه به بادی. فرزند همان خاک، همان آفتابی، از تبار پارس، ز نسل کتابی. در رگ رگ تو عطر زبان پارسی است، آوای کهن، زمزمهٔ فردوسی است. هر واژهات از مهر وطن جان گرفته، از عشق به مردم، دل و ایمان گرفته. ای کاش جهان، غیرت مردان ببیند، آیین وفاداری و پیمان ببیند. نه تیغ، که اندیشه تو را زنده کند، نه کینه، که نام تو را فرسوده کند. خورشید اگر از پشت سحر سر بکشد، از همت مردان چنین بر بکشد. ای لالهٔ روییده ز دامان وطن، ای روشنترین خاطرهٔ کوه و چمن. باشد که به فردای امیدآفرین، لبخند نشیند به لب این سرزمین. باشد که ز بیداد، اثری برنخیزد، از آتش نفرت، شرری برنخیزد. باشد که دوباره گل آزادی و مهر، بشکفد به هر خانه، به هر بام و سپهر. نامت اگر امروز به آوازه رسد، از خدمت و از مهر به این مردم رسد. مانا بمان ای فرزند خراسان بزرگ، ای سرو بلند قامتِ روزان سترگ. تاریخ اگر از مردی و آزادگی است، آن گوهر تابنده ز فرهنگ نیاکان تو است. احمد، تو بمان تا سحر آید ز راه، تا سبز شود باغ امید از دل ماه. زیرا که وطن، خانهٔ فرزندان اوست، آینده از آنِ دلهای نکوس