@rebin0i: میگفتند بر فراز آن صخره، دختری با موهای طلایی و چشمانی درخشان زندگی میکند. او هر غروب روی صخره مینشیند، موهای بلندش را با شانهای طلایی شانه میزند و آوازی میخواند که هیچ انسانی نمیتواند در برابر زیبایی آن مقاومت کند. هر ملوانی که صدای او را میشنید، سرش را بالا میگرفت تا او را ببیند. آنقدر مجذوب زیبایی و آوازش میشد که دیگر به رودخانه و صخرههای خطرناک توجه نمیکرد. کشتی به صخره برخورد میکرد و در آبهای خروشان راین غرق میشد. هیچکس نمیدانست آن دختر واقعاً انسان است، پری است یا روحی نفرینشده. بعضیها میگفتند او عمداً مردان را به مرگ میکشاند، اما روایت مشهورتر و غمانگیزتر چیز دیگری میگوید. روایت عاشقانهٔ لورلای دختری بسیار زیبا به نام لورلای زندگی میکرد. زیبایی او آنقدر خیرهکننده بود که هر مردی عاشقش میشد، اما خودش عاشق شوالیهای بود که به او قول بازگشت داده بود. شوالیه هرگز برنگشت. لورلای روزها و شبها کنار رودخانه منتظر ماند تا شاید دوباره او را ببیند. از شدت اندوه، عقلش را از دست داد. برخی روایتها میگویند مردم او را جادوگر نامیدند و قصد داشتند محاکمهاش کنند. وقتی او را به بالای همان صخره بردند، ناگهان در دوردست قایقی را دید و تصور کرد معشوقش بازگشته است. با خوشحالی به سمت لبهی صخره دوید و دستهایش را به سوی او دراز کرد، اما تعادلش را از دست داد و به رودخانه سقوط کرد. دیگر هیچکس او را ندید. از آن پس مردم میگفتند روح لورلای هنوز روی همان صخره مینشیند، موهای طلاییاش را شانه میکند و آواز میخواند. هر کس صدایش را بشنود، آنقدر شیفتهی او میشود که راهش را گم میکند و در رودخانه جان میبازد. #فوریو #افسانه #fyp #المان