@zivior_ha: اول بگم که این پست برای فانه و هیچ عشقی بین مولانا و شمس نبوده در ادامه واضح تر میگم🦋> بریم برای داستان هایشان❤👇 [👇✨داستان بیژن و منیژه] بیژن، پهلوان جوان ایرانی، برای از بین بردن گرازهایی که به مرز ایران آسیب میزنند، راهی سرزمین توران میشود. در آنجا، منیژه، دختر افراسیاب (پادشاه توران)، دلباختهٔ بیژن میشود و او را پنهانی به کاخ خود میبرد. وقتی افراسیاب از این ماجرا باخبر میشود، بیژن را دستگیر کرده و در چاهی عمیق زندانی میکند و منیژه را نیز از کاخ بیرون میراند. منیژه با وجود سختیها، هر روز مخفیانه برای بیژن غذا میبرد و از او مراقبت میکند. سرانجام، رستم با نیرنگ و شجاعت به توران میرود، بیژن را از چاه نجات میدهد و همراه منیژه به ایران بازمیگرداند. [👇✨داستان رستم و تهمینه] رستم، پهلوان بزرگ ایران، در سفر به سمنگان اسبش رَخش را گم میکند. او به کاخ پادشاه سمنگان میرود و با احترام از او پذیرایی میشود. در همان شب، تهمینه، دختر پادشاه، نزد رستم میآید و از عشق خود به او سخن میگوید. آن دو با یکدیگر ازدواج میکنند. صبح روز بعد، رستم انگشتری خود را به تهمینه میدهد تا اگر فرزندشان پسر شد، آن را به بازوی او ببندد. سپس رستم به ایران بازمیگردد. مدتی بعد، تهمینه پسری به دنیا میآورد که نامش را سهراب میگذارند. سالها بعد، سهراب بدون اینکه پدرش را بشناسد، در میدان نبرد با رستم روبهرو میشود و به دست پدر خود کشته میشود. رستم پس از دیدن انگشتری، حقیقت را درمییابد و سخت اندوهگین میشود. [👇✨داستان سیاوش و فرنگیس] سیاوش، شاهزاده پاکنهاد ایرانی، پس از آنکه به ناحق مورد تهمت قرار میگیرد، برای جلوگیری از جنگ به سرزمین توران میرود. افراسیاب، پادشاه توران، از او استقبال میکند و دخترش فرنگیس را به همسری سیاوش درمیآورد. مدتی بعد، دشمنان سیاوش نزد افراسیاب از او بدگویی میکنند و افراسیاب به او بدگمان میشود. سرانجام، به دستور افراسیاب، سیاوش بیگناه کشته میشود. فرنگیس که باردار است، پسری به نام کیخسرو به دنیا میآورد. او با سختی فراوان از فرزندش محافظت میکند تا سرانجام کیخسرو به ایران بازمیگردد، پادشاه میشود و خون پدرش را از افراسیاب میستاند. [👇✨داستان زال و رودابه] زال، فرزند سام، به دلیل داشتن موهای سفید هنگام تولد، از سوی پدرش در کوه رها میشود، اما سیمرغ او را بزرگ میکند. سالها بعد، سام از کار خود پشیمان میشود و زال را به آغوش خانواده بازمیگرداند. زال در سفر به کابل، رودابه، دختر پادشاه کابل، را میبیند و هر دو عاشق یکدیگر میشوند. با وجود مخالفتهای اولیه به دلیل اختلاف خاندانهایشان، سرانجام با میانجیگری بزرگان، ازدواج آنها پذیرفته میشود. پس از مدتی، هنگام تولد فرزندشان، رودابه دچار زایمان بسیار سختی میشود. سیمرغ راه نجات را به زال میآموزد و با انجام عملی شبیه سزارین، کودکی نیرومند به دنیا میآید که او را رستم مینامند. [و اینم از داستان عشق عرفانی مولانا و شمس👇✨] عشق مولانا و شمس، عشقی از جنس عرفان و معنویت بود. شمس تبریزی با دیدگاه و سخنان خود، زندگی مولانا را دگرگون کرد و او را از دلبستگی به دانش ظاهری به سوی عشق الهی، خودشناسی و شناخت حقیقت هدایت کرد. مولانا چنان شیفتهٔ شخصیت و اندیشهٔ شمس شد که او را راهنمای روحی و الهامبخش خود میدانست. پس از ناپدید شدن شمس، مولانا اندوه و دلتنگی خود را در قالب شعر بیان کرد و بسیاری از غزلهایش را به نام او سرود. بیشتر پژوهشگران معتقدند که این پیوند، رابطهای عمیق، معنوی و عرفانی بود و مدرک تاریخی معتبری وجود ندارد که نشان دهد میان آن دو رابطهای عاشقانه به معنای امروزی وجود داشته است. (زود قضاوت نکنید) #رودابه#شاهنامه#تاریخ#ایران#ادبیات