@dark_.2524: سلسله شهدای گمنام شهید محمد آصف حکیمی فرزند عبدالحکیم به سال ۱۳۳۱ خورشیدی در قریه قایمست مربوط ولسوالی گذره در یک خانواده کشاورز کم زمین پا به عرصه وجود گذاشت پدرش با کشت و کار چند جریب زمین مربوط خودش امرار معاش خود و خانواده اش را مینمود و از سواد نسبی هم بر خورداربود به همین مناسبت در قریه او را میرزا عبدالحکیم صدا میزدند . میرزا عبدالحکیم از اینکه خودش نتوانسته بود از نعمت مکتب و مدرسه بهره مند شود رنج میبرد ازاین رو تلاش داشت فرزندانش از این نعمت بهره مند باشند بنا فرزندش محمد اصف را شامل مکتب ابتداییه قریه دادشان نمود و با تکمیل دوره ابتدایی اورا به شهر فرستاد تا دوره لیسه را به اکمال برساند. پدر مرحوم من هم در همان قریه و قریه مجاور ان چند جریب زمین داشتند من که طفل شش یا هفت ساله بودم همه ساله دو الی سه بار بمعیت پدر به قریه میرفتم و میرزا عبدالحکیم مارا اجازه نمیداد غیر از خانه او جای دیگری شب و روز مانرا بسر اوریم در مدت اقامت چند روزه ما انقدر مهربانی ومهمان نوازی میکرد که تعریفش در نوشتن نمیگنجد . با محمد اصف که اتفاقا هم سن وسال هم بودیم به هیمن طریق اشنا شدم و این اشنایی به برادری مبدل گشت با هم به کشتزار ها میرفتیم و بازی های کودکانه می کردیم شبهای تابستان در روشنی مهتاب روی بام تا ناوقتهای شب قصه و افسانه میگفتیم و زیر پشه خانه نمدار می خوابیدیم صبح را با صبحانه مفصل تخم تازه وشیر ونان تنوری گرم و تازه خانه گی آغاز میکردیم. محمد اصف بعد از ختم دوره بکلوریا نسبت تنهایی پدر قادر نشد تابه تحصیلات دانشگاهی ادامه بدهد و بصفت اموزگار در مکتب قریه دادشان استخدام شد. محمد اصف حکیمی جوانی بود آگاه از مسایل روز ، بادرد بیدار ،روشنگر ،خوش صحبت ، پاک دامن، محجوب ، در دوستی و اشنایی پای بند ، راز نگهدار و صد ها صفت دیگر که ذکر همه صفات وقت و کاغذ بیشتر بکار دارد تا ذکر یابد. در زمستان سال ۱۳۵۷ مرا از جانب اداره دیوان محاسبات در ترکیب هیاتی جهت بررسی امور مالی بولایت هرات فرستاده بودند که در جریان سفر گاهگاهی محمد اصف حکیمی را می دیدم او از قریه به دیدن من به شهر امده و از اوضاع روبه وخامت کشور با هم درد دل میکردیم . او فعالانه در جهت بیداری روستاییان و خنثی سازی تبلیغات عوام فریبانه رژیم کمونیستی کار شبانه روزی میکرد و هیچ هراسی هم بدل راه نمیداد . چند روز قبل از قیام بیست و چهارم حوت در دکان خیاطی یکی از اشنایان در محله خود ما پایحصار بودم که میرزا عبدالحکیم خان را به حال پریشان و افسرده دیدم وقتی علت را جویا شدم با چشم پر اشک گفت که یکی دو شب میشود که اصف را عمال دولت در قریه بازداشت کرده وقرار معلوم به شهر انتقال داده اند که فعلا در کندک کشف زندانی است . باشنیدن این خبر منهم از خود بی خود شدم در یکی دو روز دیگر که به هرات بودم به هر دری که توان و امکان وجود داشت با پدرش مراجعه نمودیم اما درک و احوال نیافتیم. من اتفاقا یکروز قبل از بیست و چهار حوت جانب کابل حرکت کردم و تا امروز از اصف عزیز خبری در دستنیست یقینا این عزیز هم در همان گور های دسته جمعی درکنار هزاران شهید گمنام دیگر که برای اعلای کلمت الله و سربلندی دین خدا مبارزه کردند به خواب ابدی رفته است. روحششاد و هزاران لعنت و نفرین بر قاتلین خونخوار و گرگصفت خلق و پرچم . از صفحه محترم سعدی سلجوقی