@rebin0i: روزی روزگاری، در روستایی آرام میان جنگلها و تپههای مهآلود، دختری زندگی میکرد که همه او را به خاطر باغ رزهای سفیدش میشناختند. او عاشق جوانی بود که هر روز کنار رودخانه با هم قدم میزدند. آنها آرزو داشتند روزی با هم زندگی کنند، اما سرنوشت نقشهی دیگری داشت. جنگ از راه رسید. جوان مجبور شد روستا را ترک کند. پیش از رفتن، دختر شاخهای از یک رز سفید را به او داد و گفت: «اگر روزی دیگر مرا ندیدی، هر وقت عطر رز سفید را احساس کردی، بدان که هنوز کنار تو هستم.» جوان رفت و سالها از او خبری نشد. در این مدت، دختر هر غروب کنار پنجره میایستاد و به جادهای نگاه میکرد که از آن رفته بود. فصلها یکی پس از دیگری گذشتند؛ بهار، تابستان، پاییز و زمستان. اما او همچنان منتظر ماند، تا اینکه سرانجام از دنیا رفت، بیآنکه عشقش بازگردد. سالها بعد، جوان به روستا برگشت. اما دیگر هیچچیز مثل گذشته نبود. خانهها قدیمی شده بودند و باغ رز تقریباً از بین رفته بود. مردم به او گفتند که دختر سالها پیش از دنیا رفته است. آن شب، با قلبی شکسته به همان باغ رفت. مه سراسر باغ را پوشانده بود. ناگهان بوی رزهای سفید در هوا پیچید؛ عطری که سالها فراموشش کرده بود. در میان مه، سایهی دختری با لباسی روشن آرام میان گلها حرکت میکرد. نه کاملاً انسان بود و نه کاملاً سایه؛ انگار روحی بود که هنوز آن باغ را ترک نکرده بود. جوان صدایش زد، اما پاسخی نشنید. فقط نسیمی وزید و گلبرگهای رز سفید دور او چرخیدند. لحظهای احساس کرد دستی نامرئی صورتش را نوازش کرد. وقتی جلو رفت، سایه آرامآرام در مه محو شد و تنها یک شاخه رز سفید روی زمین باقی ماند. از آن شب به بعد، مردم روستا میگفتند در شبهایی که ماه کامل است، اگر از کنار آن باغ بگذری، دختری را میبینی که میان رزهای سفید قدم میزند و منتظر کسی است که روزی قول داده بود بازگردد. میتونید آهنگو اینجا دانلود کنید> https://t.me/My3tica #فوریو #fyp #افسانه #رزسفید