@novawave25: #رمان_تیز_تر_از_شمشیر #رمان_عاشقانه_دارک_رومنس #creatorsearchinsights پارت26 پوشه رو بستم و بلند شدم به سمت در رفتم دستم روی دستگیره بود که صدای پدرم متوقفم کرد - ایزبلا برگشتم سمتش ریچارد چند لحظه نگاهم کرد - قبل از رفتنت چند چیز لازم داری لباس مناسب وسایل ارتباطی و هر چیزی که برای این مأموریت لازمه بعد نگاهش رفت سمت در - خدمتکار چند ثانیه بعد در باز شد - بله آقا - وسایل ایزبلا رو آماده کن لباس مخصوص مأموریتش رو هم بذار داخل اتاقش هر چیزی که برای رفتن لازم داره خدمتکار سرشو تکون داد - چشم آقا نگاهی به پدرم انداختم این بار دیگه فقط یه تمرین نبود یه مأموریت واقعی بود از دفترش بیرون اومدم و در رو پشت سرم بستم