@novawave25: #رمان_تیز_تر_از_شمشیر #رمان_عاشقانه #دارک_رومنس #creatorsearchinsights پارت 28 صدای موجها کنار بندر میپیچید باد سردی میوزید و موهام رو تکون میداد کشتی بزرگی روبه روم ایستاده بود آدمهای زیادی اطرافش بودن، بعضیا با عجله وسایلشون رو جابهجا میکردن و بعضیا آماده سوار شدن بودن ولی برای من این فقط یه کشتی نبود شروع اولین مأموریت واقعی من بود ساکم روی شونهم بود و سعی میکردم عادی رفتار کنم ولی ته دلم یه حس عجیب داشتم استرس... نه از اینکه نتونم انجامش بدم بیشتر از اینکه ندونم قراره چه اتفاقی بیفته ناتالی کنارم ایستاده بود و آروم نگاهم میکرد - ایزبلا سمتش برگشتم - چیه؟ چند لحظه مکث کرد - حواست به خودت باشه لبخند کوچیکی زدم - نگران نباش رایلی دست به سینه کنارمون ایستاده بود - تو همیشه همینو میگی، بعد میری وسط دردسر چشم غرهای بهش رفتم - خیلی ممنون از اعتمادت خندید ولی پشت اون شوخی، نگرانی توی نگاهش معلوم بود ناتالی نزدیکتر اومد - فقط یادت باشه لازم نیست چیزی رو ثابت کنی فقط کارت رو انجام بده و برگرد نگاهش کردم این حرفش باعث شد چند لحظه ساکت بمونم چون میدونستم واقعاً نگرانمه سرمو تکون دادم - برمیگردم سعی کردم محکم بگم بعد ازشون فاصله گرفتم هر قدمی که به کشتی نزدیکتر میشدم، بیشتر حس میکردم دارم وارد یه دنیای جدید میشم دنیایی که دیگه فقط با تمرین و مشت زدن تموم نمیشد اینجا یه اشتباه کوچیک میتونست همه چیز رو تغییر بده دستم رو روی بند ساکم محکمتر کردم و به سمت کشتی رفتم