@novawave25: #رمان_تیز_تر_از_شمشیر #رمان_عاشقانه #دارک_رومنس #فوریو_پاشم_بیام_جرت_بدم #creatorsearchinsights پارت هدیه🎁🎁 پارت 29 هر قدمی که به کشتی نزدیکتر میشدم، صدای موجها کمتر و شلوغی بندر بیشتر به گوشم میرسید آدمهای زیادی رفت و آمد میکردن بعضیا ساک به دست بودن، بعضیا با عجله از کنار هم رد میشدن دستم رو روی بند ساکم محکمتر کردم و کارت ورودم رو از جیبم بیرون آوردم فقط چند قدم دیگه مونده بود همین موقع بدون اینکه حواسم باشه، محکم به یکی برخورد کردم تعادلم به هم خورد برای اینکه نیفتم، ناخودآگاه هر دو دستم رو روی سینه اون مرد گذاشتم چند ثانیه همونجوری موندم تا بتونم تعادلم رو نگه دارم بعد آروم سرم رو بالا آوردم یه مرد قد بلند مقابلم ایستاده بود کت و شلوار مشکی تنش بود موهای مشکی و مرتبش کنار اون نگاه سردش باعث شده بود حتی یه ذره هم نتونم حالت صورتش رو بخونم چشمهاش مستقیم توی چشمام قفل شده بود اخماش توی هم رفت - مگه کوری؟ از لحنش حرصم گرفت دستام رو از روی سینهش برداشتم و یه قدم عقب رفتم - نه ولی انگار شما هم جلوی پاتون رو نگاه نمیکنین چند ثانیه فقط نگاهم کرد فقط همون نگاه سردش روی صورتم مونده بود پشت سرش دو نفر ایستاده بودن که اهمیت ندادم نگاه هر دوتاشون بین من و اون مرد میچرخید زیر لب با حرص گفتم - عجب آدم از خود راضیای... بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، از کنارش رد شدم و به سمت ورودی کشتی رفتم چند قدم که برداشتم، یه حس عجیب باعث شد برای یه لحظه برگردم همون مرد هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد فقط چند ثانیه... بعد نگاهش رو ازم گرفت و همراه و افرادش به سمت کشتی راه افتاد