داداش زنگ میزدی به پلیس بهشون هم توضیح میدادی میگفتی چی شده بعد اوناهم مخفی می رفتن داخل الان بچه زنده بود
2026-08-05 10:23:54
42
Leila Hosseini :
برام مهم دیگه نی چون انقدر گفتم دهنم کف کرد 😭❤
2026-08-17 07:54:28
3
SA(sedna) :
من از وقتی برگشتم خونه فهمیدم یه چیزی درست نیست، ولی نمی دونستم چی. اولش فقط یه حس بود؛ همون حس مسخره ای که وقتی تنهایی فکر می کنی یکی پشت سرت ایستاده. هر بار برمی گشتم، چیزی نبود. شب اول ساعت سه و چهل و دو دقیقه از خواب پریدم. نمی دونم چرا، فقط یهو چشمام باز شد. اتاق تاریک بود و صدای نفس کشیدن می اومد. اول فکر کردم خودمم، ولی بعد فهمیدم صدا از سمت کمد میاد. چند ثانیه گوش دادم. نفس... مکث... نفس... مکث... آروم از تخت اومدم پایین و چراغ رو روشن کردم. هیچ چیزی نبود. در کمد رو باز کردم، خالی بود. برگشتم سمت تخت و همون جا دیدمش؛ یه لکه ی تیره روی ملحفه، درست جایی که سرم چند ثانیه قبل روی بالش بود. دست زدم، خشک بود. نمی دونستم چیه و راستش نمی خواستم بدونم. فرداش همه چی عادی بود تا وقتی توی گالری گوشیم یه عکس دیدم که مطمئن بودم خودم نگرفتم. عکس اتاقم بود، از گوشه ی سقف گرفته شده بود، طوری که کل اتاق دیده می شد. تاریخ عکس برای همون شب بود، ساعت سه و چهل و دو دقیقه. زوم کردم. روی تخت خوابیده بودم. اما چیزی که باعث شد دستم یخ کنه این نبود. پشت تخت، درست کنار دیوار، یه نفر ایستاده بود. صورتش معلوم نبود. فکر کردم شاید لباسیه که آویزون کردم، ولی زوم کردم و دیدم نه. آدم بود. عکس رو پاک کردم. چند دقیقه بعد دوباره برگشت. این بار عکس فرق داشت. اون آدم یک قدم نزدیک تر بود. پاکش کردم. دوباره برگشت. هر بار که پاکش می کردم، نزدیک تر می شد. تا اینکه بالاخره یک عکس اومد که دیگه اصلاً توی اتاق نبود. دوربین انگار از پشت سر من عکس گرفته بود. خودم وسط اتاق ایستاده بودم و داشتم به گوشی نگاه می کردم. یعنی کسی که عکس گرفته بود درست پشت سرم ایستاده بود. همون لحظه صدای نفس کشیدن رو شنیدم. دقیقاً پشت سرم. جرئت نکردم برگردم. فقط صفحه ی گوشی رو روشن کردم و دوربین جلو رو باز کردم. توی صفحه خودم رو دیدم. پشت سرم چیزی نبود. نفس راحتی کشیدم. بعد یه اتفاق افتاد که هنوز نمی تونم توضیحش بدم. توی تصویر دوربین، من لبخند زدم. من توی واقعیت لبخند نزده بودم. تصویرم چند ثانیه فقط نگام کرد، بعد خیلی آروم سرش رو نزدیک دوربین آورد و لب زد: «بالاخره فهمیدی؟» گوشی از دستم افتاد. از اون شب دیگه دوربین جلو رو باز نکردم. سه شب بعد، تصمیم گرفتم خونه رو ترک کنم. وسایلم رو جمع کردم و قبل از رفتن فقط یه بار برگشتم و به اتاق نگاه کردم. چیزی نبود. همه چی عادی بود. رفتم سمت در ورودی، دستم رو روی دستگیره گذاشتم و همون لحظه گوشیم زنگ خورد. شماره ی خودم بود. جواب ندادم. دوباره زنگ خورد. جواب ندادم. بار سوم جواب دادم. چند ثانی
2026-09-30 09:12:09
1
❤️❤️ :
هر کی برات میگی براش میکنی اما برای من نه🥺
2026-08-11 08:10:56
1
CR7 king :
برام یکی بزار لطفاً ☺️☺️☺️
2026-09-22 11:29:47
0
تیک تاکی Mohadeseh :
به من ممنونم میشم ولی می دونم میزاریی🥰
2026-08-06 08:08:30
0
reyhane :
سلام
2026-08-05 10:22:30
1
liza🦁💕 :
من من من من من من من من من
2026-10-02 13:27:04
0
☆꧁𝒜𝓂𝒾𝓇𝒶𝓁𝒾꧂☆ :
بخدا من از پروفایلت بیشتر از این داستان ها میترسم 😂😂😂