@novawave25: #رمان_تیز_تر_از_شمشیر #رمان_عاشقانه #دارک_رومنس #creatorsearchinsights #followersbouquet پارت31 چند دقیقه روی تخت نشسته بودم و به اطلاعات داخل پوشه نگاه میکردم همه چیز دقیق بود اسم دیمون کارتر زمان حرکتش و جایی که قرار بود معامله انجام بشه پوشه رو بستم و از جام بلند شدم اتاق ویآیپی من از بقیه بخشهای کشتی جدا بود اینجا فقط آدمهایی بودن که پول و قدرت زیادی داشتن کسانی که با یه لبخند ساده میتونستن پشت پرده کارهای بزرگی انجام بدن از اتاق بیرون اومدم راهروی ویآیپی خیلی ساکتتر از بقیه کشتی بود فرشهای تیره روی زمین، چراغهای کمنور و سکوت عجیبی که توی فضا بود قدمهام آروم بود چشمم به اطراف میچرخید باید قبل از شروع کار، همه چیز رو بررسی میکردم چند قدم جلوتر رفتم که یه صدای عجیب شنیدم صدای بحث... ایستادم صدا از انتهای راهرو میاومد آروم نزدیکتر شدم نمیدونستم چرا، ولی حس خوبی نداشتم پشت دیوار ایستادم و گوش دادم صدای مردی عصبی میاومد - تو فکر کردی میتونی منو بازی بدی؟ چند ثانیه سکوت شد بعد صدای یک مرد دیگه اومد - اشتباه کردی که به من اعتماد کردی قلبم یه لحظه تندتر زد آروم از کنار دیوار نگاه کردم دیمون روبهروی یه مرد دیگه ایستاده بود چهرهاش عصبی بود باورم نمی شود دیمون بود دستش میلرزید از عصبانیت اون مرد چیزی میخواست بگه که ناگهان... صدای شلیک توی راهرو پیچید برای چند لحظه خشکم زد مرد روی زمین افتاد دستم رو روی دیوار گذاشتم نباید اینجا میبودم نباید دیده میشدم همون لحظه صدای قدمهایی پشت سرم شنیدم قبل از اینکه برگردم یه دست محکم جلوی دهنم قرار گرفت بدنم خشک شد صدای نفس کشیدن کسی نزدیک گوشم بود