@novawave25: #رمان_تیز_تر_از_شمشیر #رمان_عاشقانه #دارک_رومنس #creatorsearchinsights پارت32 🌟 دستش هنوز روی دهنم بود. محکم گرفته بود. انگار که اگر ذرهای حرکت کنم، فکم رو در میاره نفس کشیدن برام سخت شده بود. هرچی بیشتر سعی میکردم خودمو تکون بدم، فشار دستش بیشتر میشد. انگشتهاش توی گوشت صورتم فرو میرفت. پشتم به سینهش چسبیده بود، گرمای بدنش از پشت میسوخت، و فقط صدای نفسهای آرومش رو میشنیدم که کنار گوشم پیچ میخورد. چشمام هنوز سمت انتهای راهرو بود دیمون اونجا ایستاده بود ولی مردی که روبهروش بود، روی زمین افتاده بود و بیحرکت مونده بود. یه لکهی سیاه زیر سرش پهن میشد. دیمون چند قدم عقب رفت. دستش هنوز اسلحه داشت. نفسهاش تند شده بود، شانههاش بالا و پایین میرفت. _ لعنتی... صدای دیمون آروم بود، ولی لرزشی توش بود که نمیتونست پنهونش کنه. چند لحظه اطرافشو نگاه کرد و بعد سریع از راهرو دور شد. کفشهاش روی فرش سنگین، صدا نمیکردن. فقط سایهش محو شد توی تاریکی. میخواستم برگردم ببینم کسی که پشت سرمه کیه. ولی دستش اجازه نمیداد. انگشتهاش محکمتر شدن، استخونهاش روی لبام فشار میآوردن. _ تکون نخور. صدای آرومش کنار گوشم پیچید. از اون صدا بیشتر از دستش ترسیدم. نه چون بلند بود. چون زیادی خونسرد بود. زیادی کنترلشده. مثل کسی که هزار بار این کار رو کرده. چشمام رو بستم. سعی کردم نفسهام رو آروم کنم. ولی هر نفس، بوی عطر مردونهاش رو میبرد توی ریههام. بوی چرم و باروت و یه چیز دیگه که نمیتونستم اسمش رو بذارم. خطر. دستم رو گرفت. محکم. انگار که مچ دستم توی پنجهش خُرد بشه. بدون اینکه اجازه بده حتی یه کلمه حرف بزنم، منو از راهرو دور کرد. سعی کردم مقاومت کنم. پاهام رو کشیدم عقب، ولی اون فقط محکمتر گرفت. انگار وزنش دو برابر من بود. نمیخواستم سر و صدا درست کنم. نمیدونستم کی اونجاست. کی نگاه میکنه. چند قدم بعد به یه در سیاه رسیدیم. بدون هیچ شمارهای. بدون هیچ نشانهای. در رو با یه دست باز کرد و منو هل داد توی تاریکی. همین که وارد شدم، دستش از روی دهنم برداشته شد فوری برگشتم سمتش. نفسهام تند و کوتاه بود. صورتش توی نور کم مهتاب، از پشت پرده، پیدا بود هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بگم که مچ دستم رو گرفت و منو سمت دیوار کشید. پشتم محکم به دیوار خورد. یه ضربهی خشک که توی استخونام پیچید. صورتم رو گرفتن بین دیوار و سینهش اونقدر نزدیک که نمیتونستم جایی دیگه نگاه کنم جز چشمهاش چشمهایی که توی تاریکی برق میزدن سرد. بیرحم. با یه لبخند کوچیک روی لب که هیچ گرمی نداشت نظراتون را درباره رمان بدین خوشحال میشم 💋 💋