من از وقتی برگشتم خونه فهمیدم یه چیزی درست نیست، ولی نمی دونستم چی. اولش فقط یه حس بود؛ همون حس مسخره ای که وقتی تنهایی فکر می کنی یکی پشت سرت ایستاده. هر بار برمی گشتم، چیزی نبود. شب اول ساعت سه و چهل و دو دقیقه از خواب پریدم. نمی دونم چرا، فقط یهو چشمام باز شد. اتاق تاریک بود و صدای نفس کشیدن می اومد. اول فکر کردم خودمم، ولی بعد فهمیدم صدا از سمت کمد میاد. چند ثانیه گوش دادم. نفس... مکث... نفس... مکث... آروم از تخت اومدم پایین و چراغ رو روشن کردم. هیچ چیزی نبود. در کمد رو باز کردم، خالی بود. برگشتم سمت تخت و همون جا دیدمش؛ یه لکه ی تیره روی ملحفه، درست جایی که سرم چند ثانیه قبل روی بالش بود. دست زدم، خشک بود. نمی دونستم چیه و راستش نمی خواستم بدونم. فرداش همه چی عادی بود تا وقتی توی گالری گوشیم یه عکس دیدم که مطمئن بودم خودم نگرفتم. عکس اتاقم بود، از گوشه ی سقف گرفته شده بود، طوری که کل اتاق دیده می شد. تاریخ عکس برای همون شب بود، ساعت سه و چهل و دو دقیقه. زوم کردم. روی تخت خوابیده بودم. اما چیزی که باعث شد دستم یخ کنه این نبود. پشت تخت، درست کنار دیوار، یه نفر ایستاده بود. صورتش معلوم نبود. فکر کردم شاید لباسیه که آویزون کردم، ولی زوم کردم و دیدم نه. آدم بود. عکس رو پاک کردم. چند دقیقه بعد دوباره برگشت. این بار عکس فرق داشت. اون آدم یک قدم نزدیک تر بود. پاکش کردم. دوباره برگشت. هر بار که پاکش می کردم، نزدیک تر می شد. تا اینکه بالاخره یک عکس اومد که دیگه اصلاً توی اتاق نبود. دوربین انگار از پشت سر من عکس گرفته بود. خودم وسط اتاق ایستاده بودم و داشتم به گوشی نگاه می کردم. یعنی کسی که عکس گرفته بود درست پشت سرم ایستاده بود. همون لحظه صدای نفس کشیدن رو شنیدم. دقیقاً پشت سرم. جرئت نکردم برگردم. فقط صفحه ی گوشی رو روشن کردم و دوربین جلو رو باز کردم. توی صفحه خودم رو دیدم. پشت سرم چیزی نبود. نفس راحتی کشیدم. بعد یه اتفاق افتاد که هنوز نمی تونم توضیحش بدم. توی تصویر دوربین، من لبخند زدم. من توی واقعیت لبخند نزده بودم. تصویرم چند ثانیه فقط نگام کرد، بعد خیلی آروم سرش رو نزدیک دوربین آورد و لب زد: «بالاخره فهمیدی؟» گوشی از دستم افتاد. از اون شب دیگه دوربین جلو رو باز نکردم. سه شب بعد، تصمیم گرفتم خونه رو ترک کنم. وسایلم رو جمع کردم و قبل از رفتن فقط یه بار برگشتم و به اتاق نگاه کردم. چیزی نبود. همه چی عادی بود. رفتم سمت در ورودی، دستم رو روی دستگیره گذاشتم و همون لحظه گوشیم زنگ خورد. شماره ی خودم بود. جواب ندادم. دوباره زنگ خورد. جواب ندادم. بار سوم جواب دادم. چند ثانی
2026-09-30 09:14:20
2
hana :
سونوگرافی چی میگه پس
2026-09-12 10:22:57
23
zahra bakhshipour :
چقدر منطق داستان ضعیف بود، دوقلو بودن تو سونو معلوم میشه، چرا دوستش روانی شده بود، چطور فرار کرده بود و چطور این راوی هیچ شکی به شوهرش نکرده بود
2026-09-18 11:04:44
7
BLACK SWAN 🦢 :
خدایا شفا بده
2026-08-15 08:22:36
27
hasti. ♡ :
یادش بخیر چقدر از اینا میدیدم تو روبیکا
2026-09-26 20:39:54
5
₁₈☆₁₉ :
مننننن اولینننننننن کامنتتت نزاری قهرم باهات
2026-08-10 12:55:35
6
شاد :
من هزار بار گفتم منم بزار دیگهه
2026-08-11 10:49:10
0
اینستا :
هندی شد که
2026-09-29 21:04:24
2
༺𓆩 دَخـتَـرَک پَـشـتـون 𓆪༻🦋 :
من خیلی این داستان ها رو دوست دارم
همیش میبینم برای منم یکی جور کن
2026-08-22 14:10:43
2
Hossein.-.5283 :
یکی برای منم بساز خواهری 🥰🥰
2026-09-21 06:54:19
0
⋆ ᩘຼꨶ𝘨𝘭★𝘳𝘪𝘢ᩘຼꨶ♱ :
صبر کن من قشنگ نفهمیدم یکم توضیح ساده تر راجب اینکه میگفت رو دزدیدیش میگین لطفا
2026-08-16 15:27:02
1
Hasti :
پس من چی؟
2026-09-30 15:33:30
0
Army💜(: :
یا خدااا
2026-08-28 17:58:11
1
malike🌙 :
هزار بار گفتم من لطفا خیلی ترسناک باشه
2026-08-13 11:17:54
1
Maryam Salehi :
من لطفاااااا
2026-08-16 11:59:03
1
rozhin1 عضو میالند :
مننننن
2026-08-10 12:59:31
1
نرگس :
عالی
2026-08-10 12:55:10
0
Peacegalaxy :
یا ونزدی افتادم
2026-09-17 21:16:52
0
Persian girl_ir :
الان اینا داستانای فالور هانه؟ چرا از پیجای خارجی آوردی؟
دستم رو روی دستگیره گذاشتم و همون لحظه گوشیم زنگ خورد. شماره ی خودم بود. جواب ندادم. دوباره زنگ خورد. جواب ندادم. بار سوم جواب دادم. چند ثانیه سکوت بود. بعد صدای خودم از اون طرف خط اومد: «نرو.» گفتم «تو کی هستی؟» گفت: «من همونم که هر شب می خواستی ببینی.» گفتم «کجایی؟» چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «پشت سرت نیستم.» قلبم ریخت. چون من دقیقاً داشتم به پشت سرم نگاه می کردم. بعد ادامه داد: «من توی اتاقم.» همون لحظه فهمیدم یه چیز خیلی بدتر از وجود داشتنِ اون موجود هست. من تنها نبودم، اما اون هم داخل خونه نبود. چون اتاقی که گفت «اتاقم»... اتاق من نبود. در ورودی رو باز کردم و دویدم بیرون. چند قدم که رفتم صدای آسانسور اومد. برگشتم. در آسانسور باز شد. خودم داخلش ایستاده بودم. همون لباس، همون صورت، همون گوشی توی دستم. فقط یه تفاوت داشت. اون لبخند می زد. بهم نگاه کرد و گفت: «این بار تو بمون. من می رم.» در آسانسور بسته شد. از اون روز هر جا می رم، یه مشکل دارم. آدم ها منو می شناسن. اسمم رو می دونن. عکس هام توی گوشیشونه. حتی مادرم می گه از وقتی برگشتم خونه، رفتارم عوض شده. ولی من یه چیز رو خوب می دونم: من هیچ وقت از اون آسانسور بیرون نیومدم. چیزی که الان داره زندگی منو می کنه، فقط خیلی خوب یاد گرفته چطور جای من رفتار کنه.
2026-09-30 09:14:17
0
Arta Yaah :
من اولین کامنت
2026-08-10 12:56:00
0
To see more videos from user @.dream3971, please go to the Tikwm
homepage.