با در کلیسا گذاشتم و اما چه کسی فکر میکرد ان جا پوچ تر از زندگی ام باشد
روی صندلی ای رو به روی یک پنجره نشستم
ان نور خدا بود؟ اصلا خدلیی بود؟ خدایی بود که اینطور عدالت را بر قرار میکرد؟
گاهی با خودم فکر میکنم کسانی هستند که به خدا بدی ای کردند و دارند تاوان پس میدهند همچو من
علاقه مندم بدانم سفیدی ان نور با ترکیب قرمزی خونم چطور خواهد شد
ایا میدرخشد؟ ایا بلاخره من هم خواهم درخشید حتی اگر ان درخشش، درخشش خونم در زیر نوری که خدا نامیده بودم باشد
2026-08-10 22:18:38
14
ERONIKA :
گاهی آدم درست وسطِ جایی که باید امن ترین نقطه ی دنیا باشد،
بیشتر از همیشه بی پناهی را حس می کند.
نور از پنجره می ریزد، اما انگار هیچ چیز را روشن نمی کند؛
چون بعضی تاریکی ها روی دیوار نیستند، جایی عمیق تر، درون آدم جا مانده اند.
می نشینی و به سکوت خیره می شوی، شاید چشم به راه چیزی که دیگر قرار نیست برگردد.
و سرانجام، در سکوتِ خودت درمی یابی که بعضی آدم ها نمی روند؛ فقط آن قدر دور می شوند که دیگر صدایت به آن ها نمی رسد.
ببخشید اگه بد شد😭
2026-08-10 23:36:59
10
Rey Rey :
دیوار کلیسا مهمان جدیدی داشت ، در میان آشوب آن بیرون دیوار ها حظور مرد را پر رنگ تر میافتند تا آن حرج و مرج بیرون گویا او مهمانی بود که نزد آنان آمده بود ، سر کرد پایین بود و دست ها برای دعا بالا گویا در برابر خدا سر خم میکرد و برای آرمان هایش دست برای دعا بالا میبرد ولی چنین که او در تاریکی نشسته بود نور امید رو به رویش می تابید ولی مرد زیر نور نمی نشست گویا هنوز زمانش نبود...یا اینجا مکانش نبود ، به هرحال دیوار ها دلیل نشستن مرد درون تاریکی را نمیدانستند...فقط به دعای او گوش سپرده بودند.
2026-08-11 21:30:56
2
Miss.J :
در کلیسا نشسته بود و به نوری که از پنجره فضای تاریک و سرد کلیسا را روشن کرده بود ، خیره شده بود . فکر میکرد ، او همیشه فکر میکرد . هیچگاه نمی توانست ذهنش را خاموش کند ، البته نه ، باید جمله ام را تصحیح کنم ؛ او هیچوقت نمی توانست افکارش را خاموش کند .
به این فکر میکرد که اگر چند سال پیش حرف های مزخرف و پوچ آن ذهن متحجران را گوش نمیکرد الان حالش بهتر بود ، کنار عشق زندگی اش ، کنار همجنس خودش بود و عشق واقعی را در کنارش تجربه میکرد . ترجیح میداد آن چاقوی تیز خداوند در قلبش فرو برود و در آن دنیایی که از آن سخن می گفتند ، در آن جهنمی که آنان ، از آن سخن می گفتند ، باشد اما بتواند کنار عشقش باشد .
چرا این تفاوت زیبا را آنقدر بد و نجس می دانستند؟ خدایی که عشق را بدون جنسیت آفرید ، و بنده اش حال برای آن عشق مقدس جنسیت تعیین کرده است .
2026-08-11 19:34:00
6
Elena :
بعد از تو هروز به کلیسا میروم
دیگر تو نیستی اما نوری که از پنجره به صورتم می تابد مانند توست
با این تفاوت که آن نور بر صورتم می تابد اما تو بر زندگی ام تابیدی:)
(نویسنده نیستم ولی خب...)
2026-08-10 22:20:41
7
hana :
از تاریکی فرار می کرد ولی خودش را همانجا پیدا کرد
وسط یه تاریکیِ عمیق
2026-08-10 22:15:46
7
𐎭 :
نورِ سردِ پنجره های بلند، تنها شاهدِ نشستنِ من در ردیفِ نخست بود؛
سکوت، آرام تر از هر دعایی، میان دیوارهای کلیسا می چرخید و من در میان آن همه تقدس، چیزی جز ویرانیِ خویش نمی یافتم.
سرم را پایین انداختم؛ نه برای دعا، که برای پنهان کردنِ چشمانی که دیگر به هیچ آسمانی اعتماد نداشتند.
شاید ایمان، همیشه باور داشتن نباشد؛ گاهی فقط نشستن در تاریکی ست، به امید آن که نوری هرچند اندک، هنوز جایی برای تو باقی گذاشته باشد.
و من، با تمامِ تردیدهایم، همان جا ماندم؛
نه به امید معجزه،
فقط برای آن که یک بار دیگر بفهمم آیا هنوز کسی صدای سکوت مرا می شنود یا نه.
2026-08-10 22:35:48
72
kosar :
و میفهمیم که ایرانیا تو انشا نوشتن عالین فقط موضوع هایی ک معلم میده به شدت مضخرفه
2026-08-11 03:29:14
81
Sogi :
«نشسته ام روبه روی نوری که از دور شبیه امید است؛
اما هرچه نزدیک تر می شوم، بیشتر می فهمم
بعضی نورها فقط می آیند تا تاریکیِ نبودنِ آدم ها را پررنگ تر کنند.»
2026-08-10 22:21:49
32
samin :
در جهنمی نشسته بودم و عبادت میکردم و منتظر خدا بودم اما خدا آنجا نبود ، پس اگر خدا در بهشته من که در جهنم هستم چگونه باید ببینمش ،
2026-08-12 11:03:55
5
saminaaa :
به کلیسا رفتم که شاید آنجا درد هایم را بپذیرد ، به فکر فرو رفتم که چه میشد اگر من ... ناگهان بانویی وارد شد زیباییش قابل وصف نبود... دو صندلی اونورترم نشست و مشغول دعا شد شاید او هم درد من را داشت؟ قطره ای اشک ریخت یعنی خداوند چطور دلش اومد دردی چنین را به چنین بانویی اندازد ؟ کاش میشد تمام دردهایش مال من باشد و تمام خوشی هایم را تقدیم او کنم...
(تازه شروع کردم به نوشتن چطوره ؟🤓)
2026-08-11 22:36:29
4
Reyhaneh :
چه زیباست تنهایی در صبحی که بلاخره سیکت را از زندیگم زدم
2026-08-11 22:58:58
4
baran :
در کلیسا درحال عبادت بودم که یاد عبادت دیشب همسایه بالاییمون افتادم
2026-08-11 19:47:09
4
A clown :
در آرزو دیدار تو در پیشگاه خداوند رفتم ولی فقط نوری تابید در صورت بیجانم تا آخرین لحظه عاشق تو بودم ولی تو چه تو عاشق من بودی یا اون گفتار ها دروغی بیش بود اگه نبود هم چیزی تغیر نمیکرد من کشیشی در کیلیسا بودم و تو پرنسسی بالا مقام در قصر میان ما فاصله ای بود که حتی عشق هم نتوانست از آن عبور کند شاید در زندگی بعدی تو شودی راهبه و من شودم شاهزاده و دوباره داستان عشق ممنوع ما و باز تکرار این تراژدی تلخ. چیزه زیادی مثله بقیه کامنت ها به ذهنم نرسید و اگه جای اشتباه نوشته بودم ببخشید
2026-08-10 23:43:46
8
neda :
تنها و در تاریکی نشته بود
در فکر فرو رفته بود و غم های در گذشته اش رو مرور می کرد و حسرت آن روز هارو می خورد
2026-08-11 22:33:02
2
Yasamin :
در ان تاریکی سکوت میکنم و در غم هایم غرق میشوم و ناگهان که به خود امدم انگاه میفهمم که امیدی از پنجره میبارد که برای ادامه زندگیست
2026-08-10 22:15:47
6
Mohadese :
از تاریکی درونم شعله نوری برم سرم دست گرم نوازش را به فرمان پایان داستان کلیشه ای وجودم جاری میکند.
و حالا سکوت من آغاز پایان غمگین ام خواهد بود.
2026-08-11 10:49:29
2
Jekyung✨🛐 :
«در ناامیدی های بی پایان زندگی با روحی مرده و جسمی خسته به دنبال پرتوی نور امید می شگشتم، اما نوری را دیدم که گویی با تمسخر سرنوشت تلخ و ناامیدانه زندگی ام را تایید میکرد.»
2026-08-11 16:53:30
2
monster :
بر صندلی چوبی در پناهگاه امن خود به همراه پرودگار خود بودم اما نه او سخنی میگفت نه من پس تصمیم گرفتم فقط به نوری که از پنجره بر کفه زمین میتابد خیره شوم که با خود بگوییم این همان نوریست که میتوانست زیبایی صورت تورا در قلب من به نمایش بگزارد ( خیلی بد شدددددد)
2026-08-11 23:14:59
0
Souh Soungy :
تاریکی رنگی فراتر از سخنان نگفته ام ،روشنایی عشقی پاینده درون قلب شکسته ام ، دیوار ها اشک میزند و به پایین ریخته میشوند و خاکی بیش نمیماند ، اواز ها همه تو را یاداور میشوند و من هرگز نتوانستم ارزو هایت را به واقعیت تبدیل کنم
2026-08-10 23:13:11
2
Little Silky :
با ترحم به پیکر خود می نگرم. تاریکی جهانم را بلعیده و تنها باریکه ای نور نمایان است. چه تضاد بی رحمانه ای. چرخش چشمان نیمه بسته ام را احساس می کنم. چشم هایی که تشنه ی نور، از میان تارهای آشفته و پریشان مو بر روی صورتم برای یافتن انتهای مسیر نور له له می زنند. در این اطراف همه چیز در یک تاریکی و سرمای عمیق فرو رفته. پاهای خسته و بی جانم، در ناتوانی مطلق برای شفا یافتن قدم بر می دارند. بر زیر نور قدم می گذارم و با نگاهی سرشار از التماس به نور گرم و روشن خیره می شوم. به پرتوهای مقدس نور اجازه می دهم تا ذره ذره ی وجودم را لمس کنند. برخورد ملایم اما مردد نور را روی صورتم احساس می کنم. باری دیگر به پیکر خود می نگرم، این بار با حیرت. اثر نور را بر پوست خود در نمی یابم. آری، نور کفایت نمی کند برای پس زدن تاریکی و برای تابان کردن من، زیرا که من در سیاهی نیستم، من خود آن سیاهی هستم.
2026-08-11 16:08:14
2
gandom :
در کلیسا نشسته ام ، تنها ، نوری که از پنجره میتابد ازار دهندس اما خیال اون اجازه فکر کردن به این موضوع های پیش پا افتاده را نمیدهد. روز های بسیاریست در تمامی کلیسا ها مساجد و مکان مقدس هر دین دنبال او میگردم وجودش برایم مانند خدا بود به دنبال او در کلیسا مینشینم تا فقط یک بار دیگه زیبایی اون الهه رو ببینم
تو کیستی ؟
2026-08-12 01:13:38
2
Otaku :
نور تابید، ولی نه برای روشن کردن زندگیم، برای این که بیاد و تاریکی رو بیشتر بهم نشون بده
2026-08-11 18:51:51
2
A.l :
و انچه در نهایت از او باقی ماند، خودش بود در گذشته ی تاریکش و آینده ای که در انتظار ساختنش بود.
2026-08-11 20:27:32
3
Randomshit :
ساعت حدودا ده صبح روز جمعه رو نشون میداد. تا حالا پاشو توی کلیسا نذاشته بود. اصلا مذهبی نبود. اما الان…
آروم در ورودی کلیسا رو باز میکنه. نه شمعی روشنه و نه چراغی. نه کسی اومده برای دعا و نه عزایی. سکوت اونجا انقدر عمیق بود که صدای قدم هاش توی فضا می پیچید.
یکی از صندلی های جلو رو انتخاب میکنه و میشینه.
عمق اون سکوت، عمق اون فضا و اون تابوتی که معلوم نبود کسی توش خوابیده یا نه به عمق افکارش اضافه میکرد.
نمیدونست چه قدر نشسته ولی نوری که از پنجره ی مرتفع روبروش شدت میگیره. ولی حتی اون نور هم نمیتونست اونو از افکار عمیقش بیرون بکشه.
افکارش به ظاهر ساده ولی پریشون بود. اون صحنه ی کذایی هنوز هم ذهن و فکرش رو میمکید…(نمی دونم چطور شده)
2026-08-11 20:15:40
4
To see more videos from user @user450546725, please go to the Tikwm
homepage.