@wadeatlynne: #fyp #catalog #Fitness #pepper #pretty 🌶️111 Who wants it? Comment "1"

Lvy
Lvy
Open In TikTok:
Region: US
Saturday 15 August 2026 01:56:46 GMT
313
6
1
1

Music

Download

Comments

sour_gummiworm
🐛Gummy_worm🐛 :
what is it..
2026-08-15 04:05:38
1
To see more videos from user @wadeatlynne, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

#رمان👇🏼 #پارت47_48 #حلقه_سیاه 🖤 لیا: همیشه دلم می‌خواست رومن بدونه پدرش چه کسیه؛ اینکه یه روز بتونه حقیقت رو بفهمه و بدونه خون چه کسی توی رگ‌هاشه... نگاهی به رومن انداختم که بالاخره بعد از کلی بهونه گرفتن خوابش برده بود. پتو رو تا روی شونه‌هاش بالا کشیدم و موهای نرمش رو از روی پیشونیش کنار زدم. آهسته زمزمه کردم: «یه روز همه‌چیز رو می‌فهمی، کوچولوی من... قول می‌دم.» پیشونیش رو بوسیدم و از اتاق بیرون اومدم. امشب قرار بود مهمونی بزرگی توی عمارت برگزار بشه؛ مهمونی‌ای که حضور آدم‌های مهم و خطرناک زیادی رو به خودش می‌دید. آدم‌هایی که پشت لبخندهاشون رازهایی پنهان بود و پشت هر دست دادن، احتمال یه خیانت وجود داشت. جلوی آینه ایستادم و لباس مشکی‌ام رو مرتب کردم. ماسک مشکی رو روی چشم‌هام گذاشتم و موهام رو روی شونه‌هام ریختم. امشب قرار نبود کسی من رو بشناسه. نه اسمم، نه گذشته‌ام و نه رازهایی که سال‌ها برای زنده موندن دفنشون کرده بودم. با لبخند سردی به انعکاس خودم توی آینه نگاه کردم. «بازی شروع می‌شه...» از اتاق بیرون رفتم و چند دقیقه بعد، میان جمعیت مهمون‌ها گم شدم. صدای موسیقی، خنده‌های مصنوعی و برخورد لیوان‌ها به هم فضای عمارت رو پر کرده بود؛ اما من بهتر از هر کسی می‌دونستم پشت این ظاهر مجلل، چه چیزهای کثیفی پنهان شده. دیمین: روی یکی از صندلی‌های کنار میز نیک نشستم و نگاهم رو میان جمعیت چرخوندم. دنبال همون زن مرموزی بودم که این مدت اسمش توی محافل زیرزمینی پیچیده بود. زنی که هیچ‌کس اطلاعات درستی ازش نداشت، اما همه از توانایی‌هاش حرف می‌زدن. عجیب بود. معمولاً آدم‌هایی که این‌قدر درباره‌شون حرف زده می‌شد، حداقل یه رد از خودشون به جا می‌ذاشتن؛ اما این یکی انگار اصلاً وجود خارجی نداشت. نگاهم روی نیک ثابت موند. اگه کسی قرار بود چیزی بدونه، اون بود. نیک با دیدنم لبخند کجی زد و لیوانش رو روی میز گذاشت. «اوه، فکر می‌کردم بالاخره جرئت کنی بیای؛ ولی راستش انتظار نداشتم با تم مهمونی هماهنگ بشی.» نگاهش رو به ماسک مشکی روی چشم‌هام دوخت. با خونسردی جواب دادم: «نیک، من هیچ‌وقت شبیه تصورات کسی نیستم.» خنده کوتاهی کرد. «هنوزم همون‌قدر مغروری.» بی‌حوصله به پشتی صندلی تکیه دادم. «شنیدم یه دختر جدید وارد کارت کردی. کجاست؟ می‌خوام ببینمش.» لبخندش عمیق‌تر شد؛ لبخندی که بیشتر از اینکه دوستانه باشه، بوی دردسر می‌داد. «اون دختر با بقیه فرق داره. بااستعداده، باهوشه و مهم‌تر از همه... بلده چطور آدم‌ها رو بازی بده.» نگاهم سردتر شد. «من ازت تعریف نخواستم. پرسیدم کجاست.» نیک جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش خورد و با بی‌خیالی شونه بالا انداخت. «آخرین بار دیدمش که داشت با یکی از مهمون‌ها حرف می‌زد. البته با این جمعیت، پیدا کردنش کار آسونی نیست.» از جام بلند شدم و دکمه کتم رو بستم. «پس خودم پیداش می‌کنم.» صدای نیک از پشت سرم بلند شد: «فقط یه نصیحت، دیمین! بعضی آدما بهتره همون غریبه باقی بمونن.» ایستادم، اما برنگشتم. «من برای نصیحت گرفتن نیومدم.» وارد جمعیت شدم. چند دقیقه تمام، سالن اصلی و راهروهای اطرافش رو گشتم. هر بار که فکر می‌کردم بالاخره پیداش کردم، با چهره‌ای ناآشنا روبه‌رو می‌شدم. کلافه شده بودم. تنها جایی که هنوز نگشته بودم، طبقه بالا بود. دستم رو روی نرده گذاشتم و از پله‌ها بالا رفتم. صدای موسیقی با هر قدم ضعیف‌تر می‌شد و جاش رو به سکوت سنگین راهرو می‌داد. در اولین اتاق رو باز کردم. خالی. اتاق دوم هم همین‌طور. در سومین اتاق فقط چند جعبه و وسایل قدیمی بود. با حرص زیر لب گفتم: «لعنتی... کجا قایم شده؟» به سمت آخرین در رفتم. دستگیره رو پایین کشیدم و در رو باز کردم. اما چیزی که دیدم، باعث شد قدمم متوقف بشه. یه پسر بچه توی گوشه اتاق نشسته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد. این دیگه چه وضعی بود؟ وسط مهمونی‌ای به این بزرگی، یه بچه تنها توی اتاقی دورافتاده چه‌کار می‌کرد؟ آروم وارد شدم و در رو پشت سرم نیمه‌باز گذاشتم. «هی، کوچولو...» پسر سرش رو بالا آورد. چشم‌های خیسش رو به صورتم دوخت و با صدای لرزونی گفت: «من مامانم رو می‌خوام...» نگاهم برای لحظه‌ای نرم شد. کنارش زانو زدم و با لحنی که حتی خودم هم به شنیدنش عادت نداشتم، گفتم: «باشه، آروم باش. می‌دونی مامانت کجاست؟» سرش رو تکون داد. «نه... من خواب بد دیدم. وقتی بیدار شدم، مامانم نبود.» نفس آرومی کشیدم. «خب، پس با هم پیداش می‌کنیم. موافقی؟» پسر با خوشحالی سر تکون داد و دست کوچیکش رو به سمتم دراز کرد. دستش رو گرفتم و بلندش کردم. اما همون لحظه، نگاهم روی صورتش ثابت موند موهاش رنگ موهاش درست شبیه موهای خودم بود. حالت چشم‌هاش، فرم صورتش و حتی اون اخم کوچیکی که وقتی ناراحت می‌شد بین ابروهاش می‌افتاد برای چند ثانیه فقط خیره موندم. نگاهم رو از صورتش گرفتم و سعی کردم فراموش کنم در باز کردم که متوجه زنی با لباس مشکی شدم
#رمان👇🏼 #پارت47_48 #حلقه_سیاه 🖤 لیا: همیشه دلم می‌خواست رومن بدونه پدرش چه کسیه؛ اینکه یه روز بتونه حقیقت رو بفهمه و بدونه خون چه کسی توی رگ‌هاشه... نگاهی به رومن انداختم که بالاخره بعد از کلی بهونه گرفتن خوابش برده بود. پتو رو تا روی شونه‌هاش بالا کشیدم و موهای نرمش رو از روی پیشونیش کنار زدم. آهسته زمزمه کردم: «یه روز همه‌چیز رو می‌فهمی، کوچولوی من... قول می‌دم.» پیشونیش رو بوسیدم و از اتاق بیرون اومدم. امشب قرار بود مهمونی بزرگی توی عمارت برگزار بشه؛ مهمونی‌ای که حضور آدم‌های مهم و خطرناک زیادی رو به خودش می‌دید. آدم‌هایی که پشت لبخندهاشون رازهایی پنهان بود و پشت هر دست دادن، احتمال یه خیانت وجود داشت. جلوی آینه ایستادم و لباس مشکی‌ام رو مرتب کردم. ماسک مشکی رو روی چشم‌هام گذاشتم و موهام رو روی شونه‌هام ریختم. امشب قرار نبود کسی من رو بشناسه. نه اسمم، نه گذشته‌ام و نه رازهایی که سال‌ها برای زنده موندن دفنشون کرده بودم. با لبخند سردی به انعکاس خودم توی آینه نگاه کردم. «بازی شروع می‌شه...» از اتاق بیرون رفتم و چند دقیقه بعد، میان جمعیت مهمون‌ها گم شدم. صدای موسیقی، خنده‌های مصنوعی و برخورد لیوان‌ها به هم فضای عمارت رو پر کرده بود؛ اما من بهتر از هر کسی می‌دونستم پشت این ظاهر مجلل، چه چیزهای کثیفی پنهان شده. دیمین: روی یکی از صندلی‌های کنار میز نیک نشستم و نگاهم رو میان جمعیت چرخوندم. دنبال همون زن مرموزی بودم که این مدت اسمش توی محافل زیرزمینی پیچیده بود. زنی که هیچ‌کس اطلاعات درستی ازش نداشت، اما همه از توانایی‌هاش حرف می‌زدن. عجیب بود. معمولاً آدم‌هایی که این‌قدر درباره‌شون حرف زده می‌شد، حداقل یه رد از خودشون به جا می‌ذاشتن؛ اما این یکی انگار اصلاً وجود خارجی نداشت. نگاهم روی نیک ثابت موند. اگه کسی قرار بود چیزی بدونه، اون بود. نیک با دیدنم لبخند کجی زد و لیوانش رو روی میز گذاشت. «اوه، فکر می‌کردم بالاخره جرئت کنی بیای؛ ولی راستش انتظار نداشتم با تم مهمونی هماهنگ بشی.» نگاهش رو به ماسک مشکی روی چشم‌هام دوخت. با خونسردی جواب دادم: «نیک، من هیچ‌وقت شبیه تصورات کسی نیستم.» خنده کوتاهی کرد. «هنوزم همون‌قدر مغروری.» بی‌حوصله به پشتی صندلی تکیه دادم. «شنیدم یه دختر جدید وارد کارت کردی. کجاست؟ می‌خوام ببینمش.» لبخندش عمیق‌تر شد؛ لبخندی که بیشتر از اینکه دوستانه باشه، بوی دردسر می‌داد. «اون دختر با بقیه فرق داره. بااستعداده، باهوشه و مهم‌تر از همه... بلده چطور آدم‌ها رو بازی بده.» نگاهم سردتر شد. «من ازت تعریف نخواستم. پرسیدم کجاست.» نیک جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش خورد و با بی‌خیالی شونه بالا انداخت. «آخرین بار دیدمش که داشت با یکی از مهمون‌ها حرف می‌زد. البته با این جمعیت، پیدا کردنش کار آسونی نیست.» از جام بلند شدم و دکمه کتم رو بستم. «پس خودم پیداش می‌کنم.» صدای نیک از پشت سرم بلند شد: «فقط یه نصیحت، دیمین! بعضی آدما بهتره همون غریبه باقی بمونن.» ایستادم، اما برنگشتم. «من برای نصیحت گرفتن نیومدم.» وارد جمعیت شدم. چند دقیقه تمام، سالن اصلی و راهروهای اطرافش رو گشتم. هر بار که فکر می‌کردم بالاخره پیداش کردم، با چهره‌ای ناآشنا روبه‌رو می‌شدم. کلافه شده بودم. تنها جایی که هنوز نگشته بودم، طبقه بالا بود. دستم رو روی نرده گذاشتم و از پله‌ها بالا رفتم. صدای موسیقی با هر قدم ضعیف‌تر می‌شد و جاش رو به سکوت سنگین راهرو می‌داد. در اولین اتاق رو باز کردم. خالی. اتاق دوم هم همین‌طور. در سومین اتاق فقط چند جعبه و وسایل قدیمی بود. با حرص زیر لب گفتم: «لعنتی... کجا قایم شده؟» به سمت آخرین در رفتم. دستگیره رو پایین کشیدم و در رو باز کردم. اما چیزی که دیدم، باعث شد قدمم متوقف بشه. یه پسر بچه توی گوشه اتاق نشسته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد. این دیگه چه وضعی بود؟ وسط مهمونی‌ای به این بزرگی، یه بچه تنها توی اتاقی دورافتاده چه‌کار می‌کرد؟ آروم وارد شدم و در رو پشت سرم نیمه‌باز گذاشتم. «هی، کوچولو...» پسر سرش رو بالا آورد. چشم‌های خیسش رو به صورتم دوخت و با صدای لرزونی گفت: «من مامانم رو می‌خوام...» نگاهم برای لحظه‌ای نرم شد. کنارش زانو زدم و با لحنی که حتی خودم هم به شنیدنش عادت نداشتم، گفتم: «باشه، آروم باش. می‌دونی مامانت کجاست؟» سرش رو تکون داد. «نه... من خواب بد دیدم. وقتی بیدار شدم، مامانم نبود.» نفس آرومی کشیدم. «خب، پس با هم پیداش می‌کنیم. موافقی؟» پسر با خوشحالی سر تکون داد و دست کوچیکش رو به سمتم دراز کرد. دستش رو گرفتم و بلندش کردم. اما همون لحظه، نگاهم روی صورتش ثابت موند موهاش رنگ موهاش درست شبیه موهای خودم بود. حالت چشم‌هاش، فرم صورتش و حتی اون اخم کوچیکی که وقتی ناراحت می‌شد بین ابروهاش می‌افتاد برای چند ثانیه فقط خیره موندم. نگاهم رو از صورتش گرفتم و سعی کردم فراموش کنم در باز کردم که متوجه زنی با لباس مشکی شدم

About