@novawave25: #رمان_تیز_تر_از_شمشیر #دارک_رومنس #رمان_عاشقانه پارت 39 چند ثانیه فقط بهش خیره موندم _لطفاً منو بکش بالا همین یک کلمه چقدر برام سنگین بود من از هیچکس خواهش نمیکردم مخصوصاً از یه آدمی که چند لحظه پیش منو تا مرز افتادن توی اقیانوس برده بود اما الان چارهای نداشتم دستم هنوز محکم دور میلههای نرده بود و انگشتهام از فشار درد گرفته بودن اون چند ثانیه فقط نگاهم کرد بعد لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست از حرص دندونهام رو روی هم فشار دادم _فقط منو بکش بالا این بار دستش محکمتر دور کمرم قرار گرفت برای یه لحظه فکر کردم قراره کمکم کنه اما درست همون لحظه کشتی با موج شدیدی تکون خورد بدنم به نردهها خورد و ناخودآگاه دستم رو دور بازوی اون قفل کردم قلبم داشت از سینهم بیرون میزد _ وایی منو بکش بالا دیگه صدای خندهی آرومش رو شنیدم _ترسیدی با عصبانیت سرم رو بالا آوردم _نه، دارم از منظره لذت میبرم ابروش کمی بالا رفت و پوسخند کنایه آمیزی زد