@novawave25: #رمان_تیز_تر_از_شمشیر #رمان_عاشقانه #دارک_رومنس پارت 40 نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند بعد بدون هیچ حرف اضافهای منو از روی نردهها کشید پاهام که روی عرشه قرار گرفت، سریع خودم رو عقب کشیدم چند قدم فاصله گرفتم و دستم رو روی سینهم گذاشتم قلبم هنوز محکم میزد نفسهام نامنظم بود و از اینکه اون متوجه ترسم شده بود بیشتر از خود ترس حرصم میگرفت موهام رو از صورتم کنار زدم و با عصبانیت سمتش برگشتم _تو واقعاً مشکل داری، یه آدم سالم اینطوری رفتار نمیکنه به نردهها تکیه داد و با خونسردی نگاهم کرد _نه، فقط با اون قیافهای که داشتی التماس کردی و این که کی گفته من آدم سالمی هستم هوم چشمهام از حرص گرد شد _من التماس نکردم با پوسخند نگاهم کرد _هر اسمی دوست داری روش بذار، نتیجه همونه دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم جلو رفتم و محکم یه سیلی به صورتش زدم صدای سیلی توی عرشه پیچید برای چند ثانیه سکوت همهجا رو گرفت