@awan.hotel.khidwa: Âwan hotel Khidwal @Nasir Hussain

AWAN HOTEL KHIDWAL
AWAN HOTEL KHIDWAL
Open In TikTok:
Region: PK
Thursday 20 August 2026 16:42:44 GMT
1668
194
12
2

Music

Download

Comments

malik._302
👉A👈👉 JAN 👈👉A👈IMissYou🫀 :
ماشاءاللہ بھائی جان 💞
2026-08-20 17:05:30
0
mohammed.zubair59
Mohammed Zubair :
❤️❤️❤️
2026-08-21 18:25:10
0
rehman1559
꧁🔥Mani MaلiK🔥 ꧂ :
❣️❣️❣️
2026-08-21 14:55:11
0
malik.sarim10
MALIK SARIM g :
🥰🥰🥰
2026-08-21 12:14:42
0
malik.anwar027
Malik Anwar :
🥰🥰🥰
2026-08-21 06:46:34
0
umarumar4419
umarumar4419 :
❤️❤️❤️
2026-08-20 20:21:25
0
frmanali235
️ :
❤️❤️❤️
2026-08-20 19:13:33
0
hamza_ali386
🍁ℋ𝒶𝓂𝓏𝒾𝒾🍁 :
🥰🥰🥰
2026-08-20 17:21:02
0
mahdi95105
mahdi :
🥰🥰🥰
2026-08-20 17:17:08
0
ahsal_4it
Ahsal_4it :
👍👍👍
2026-08-20 16:52:14
0
user9258612701914
malik :
🥰🥰🥰
2026-08-20 16:48:24
0
anwarhussain.107
Malik AnwarHussain 107 :
🥰🥰🥰
2026-08-22 02:24:38
0
To see more videos from user @awan.hotel.khidwa, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

بیش از هر چیز، این خاطرات‌اند که مرا می‌آزارند؛ خاطراتی که در تک‌تک گوشه‌های این عمارت جا گذاشته‌ایم. گویی هر دیوار هنوز صدای خنده‌هایمان را در خود نگه داشته، هر راهرو قدم‌های تو را به یاد دارد و هر اتاق، تکه‌ای از روزهایی را در سینه پنهان کرده که من هنوز آرزو می‌کنم کاش هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسیدند. چه می‌شد اگر آن حرف‌ها حقیقت داشت؟ چه می‌شد اگر آن کلمات، فقط برای آرام کردن من نبودند و واقعاً از قلبت می‌آمدند؟ چه می‌شد اگر آن لحظه‌ها تنها برای من معنا نداشتند؟ گاهی از خودم می‌پرسم، آیا مشکل من بودم؟ یا مشکل از من بود که با وجود آنکه از همان ابتدا می‌دانستم دنیای من و تو چقدر با یکدیگر فاصله دارد، باز هم دست از تلاش نکشیدم؟ چرا خیال کردم می‌توانم این فاصله را از میان بردارم؟ چرا باور کردم اگر به اندازه کافی دوستت داشته باشم، اگر به اندازه کافی برایمان بجنگم، سرانجام دنیا نیز تسلیم خواهد شد؟ من باور کرده بودم بودن ما می‌تواند جواب تمام آن تفاوت‌ها باشد. اما شاید اشتباه می‌کردم. هر بار که دو کودک را می‌بینم که دست در دست یکدیگر، بی‌خبر از تمام رنج‌های این دنیا، با شادی بازی می‌کنند، بی‌اختیار کودکی خودمان را به یاد می‌آورم؛ آن روزهایی که هنوز نمی‌دانستیم دنیا میان آدم‌ها دیوار می‌کشد، هنوز نمی‌دانستیم روزی دوست داشتن می‌تواند این‌چنین دشوار باشد. و هر بار، اندوهی عجیب بر قلبم می‌نشیند. انگار برای کودکی‌ای عزاداری می‌کنم که دیگر هیچ‌گاه به آن بازنمی‌گردیم. آیا من سزاوار این همه سختی بودم؟ اکنون حتی هنگام خوردن یک لقمه، گویی زهر در دهانم می‌گذارم؛ تلخی‌اش آن‌قدر است که پیش از آنکه فرو برود، اشک از چشمانم جاری می‌شود. تو با من چه کرده‌ای؟ چگونه مرا به این حال رساندی که دیگر حتی نمی‌توانم از خاطرات شیرینمان لذت ببرم؟ چگونه ممکن است چیزی که روزی تمام آرامش من بود، امروز این‌چنین مرا در خود فرو ببرد؟ هنوز آخرین بوسه‌ات را به یاد دارم... آخرین بوسه‌ای که بر لبانت گذاشتم و می‌دانستم قرار است آخرین باشد. و بعد، آن جمله‌ی بیهوده و تلخی که از ترس بر زبانم جاری شد: «شاید ما برای هم نبودیم.» کاش... نمی‌دانم. کاش آن جمله را هرگز نمی‌گفتم. کاش آن لحظه اندکی بیشتر می‌ماندم. کاش به جای آنکه وانمود کنم رفتنت برایم آسان است، حقیقت را می‌گفتم. و وقتی در رویت گفتم «برایم مهم نیست»... دروغ گفتم. کاش واقعاً مهم نبود. کاش می‌توانستم مثل آدمی که هیچ دلبستگی ندارد، از کنار تو بگذرم و تمام خاطراتمان را پشت سر بگذارم. اما نتوانستم. چون اگر برایم مهم نبودی، این عمارت هنوز این‌همه صدا نداشت. اگر برایم مهم نبودی، هر گوشه‌اش مرا به سوی تو نمی‌کشاند. اگر برایم مهم نبودی، دیدن دو کودک که با هم بازی می‌کنند، این‌گونه قلبم را به درد نمی‌آورد. و اگر برایم مهم نبودی... آخرین بوسه‌مان هنوز این‌چنین بر لبانم باقی نمی‌ماند. شاید تمام چیزی که در قسمت آخر برایت گفتم یک دروغ بود. اما حقیقتی که از گفتنش می‌ترسم این است: من هنوز تو را دوست دارم. حتی اگر دیگر حق دوست داشتنت را نداشته باشم. (اگه سد اند شه دیگه نمی‌دونم چجوری به زندگیم ادامه بدم. ) #theedgeofhorizon #foryou #bl #fyp
بیش از هر چیز، این خاطرات‌اند که مرا می‌آزارند؛ خاطراتی که در تک‌تک گوشه‌های این عمارت جا گذاشته‌ایم. گویی هر دیوار هنوز صدای خنده‌هایمان را در خود نگه داشته، هر راهرو قدم‌های تو را به یاد دارد و هر اتاق، تکه‌ای از روزهایی را در سینه پنهان کرده که من هنوز آرزو می‌کنم کاش هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسیدند. چه می‌شد اگر آن حرف‌ها حقیقت داشت؟ چه می‌شد اگر آن کلمات، فقط برای آرام کردن من نبودند و واقعاً از قلبت می‌آمدند؟ چه می‌شد اگر آن لحظه‌ها تنها برای من معنا نداشتند؟ گاهی از خودم می‌پرسم، آیا مشکل من بودم؟ یا مشکل از من بود که با وجود آنکه از همان ابتدا می‌دانستم دنیای من و تو چقدر با یکدیگر فاصله دارد، باز هم دست از تلاش نکشیدم؟ چرا خیال کردم می‌توانم این فاصله را از میان بردارم؟ چرا باور کردم اگر به اندازه کافی دوستت داشته باشم، اگر به اندازه کافی برایمان بجنگم، سرانجام دنیا نیز تسلیم خواهد شد؟ من باور کرده بودم بودن ما می‌تواند جواب تمام آن تفاوت‌ها باشد. اما شاید اشتباه می‌کردم. هر بار که دو کودک را می‌بینم که دست در دست یکدیگر، بی‌خبر از تمام رنج‌های این دنیا، با شادی بازی می‌کنند، بی‌اختیار کودکی خودمان را به یاد می‌آورم؛ آن روزهایی که هنوز نمی‌دانستیم دنیا میان آدم‌ها دیوار می‌کشد، هنوز نمی‌دانستیم روزی دوست داشتن می‌تواند این‌چنین دشوار باشد. و هر بار، اندوهی عجیب بر قلبم می‌نشیند. انگار برای کودکی‌ای عزاداری می‌کنم که دیگر هیچ‌گاه به آن بازنمی‌گردیم. آیا من سزاوار این همه سختی بودم؟ اکنون حتی هنگام خوردن یک لقمه، گویی زهر در دهانم می‌گذارم؛ تلخی‌اش آن‌قدر است که پیش از آنکه فرو برود، اشک از چشمانم جاری می‌شود. تو با من چه کرده‌ای؟ چگونه مرا به این حال رساندی که دیگر حتی نمی‌توانم از خاطرات شیرینمان لذت ببرم؟ چگونه ممکن است چیزی که روزی تمام آرامش من بود، امروز این‌چنین مرا در خود فرو ببرد؟ هنوز آخرین بوسه‌ات را به یاد دارم... آخرین بوسه‌ای که بر لبانت گذاشتم و می‌دانستم قرار است آخرین باشد. و بعد، آن جمله‌ی بیهوده و تلخی که از ترس بر زبانم جاری شد: «شاید ما برای هم نبودیم.» کاش... نمی‌دانم. کاش آن جمله را هرگز نمی‌گفتم. کاش آن لحظه اندکی بیشتر می‌ماندم. کاش به جای آنکه وانمود کنم رفتنت برایم آسان است، حقیقت را می‌گفتم. و وقتی در رویت گفتم «برایم مهم نیست»... دروغ گفتم. کاش واقعاً مهم نبود. کاش می‌توانستم مثل آدمی که هیچ دلبستگی ندارد، از کنار تو بگذرم و تمام خاطراتمان را پشت سر بگذارم. اما نتوانستم. چون اگر برایم مهم نبودی، این عمارت هنوز این‌همه صدا نداشت. اگر برایم مهم نبودی، هر گوشه‌اش مرا به سوی تو نمی‌کشاند. اگر برایم مهم نبودی، دیدن دو کودک که با هم بازی می‌کنند، این‌گونه قلبم را به درد نمی‌آورد. و اگر برایم مهم نبودی... آخرین بوسه‌مان هنوز این‌چنین بر لبانم باقی نمی‌ماند. شاید تمام چیزی که در قسمت آخر برایت گفتم یک دروغ بود. اما حقیقتی که از گفتنش می‌ترسم این است: من هنوز تو را دوست دارم. حتی اگر دیگر حق دوست داشتنت را نداشته باشم. (اگه سد اند شه دیگه نمی‌دونم چجوری به زندگیم ادامه بدم. ) #theedgeofhorizon #foryou #bl #fyp

About