@malik.rashid.kalas: #💪💪💪💪💪💪💪💪🫀

Malik Rashid kalas
Malik Rashid kalas
Open In TikTok:
Region: PK
Tuesday 01 September 2026 00:28:00 GMT
119
24
5
1

Music

Download

Comments

sam502383
Zakir :
💙💙💙
2026-09-01 03:19:33
0
user1583139773780
maliknasir :
🥰🥰🥰
2026-09-01 02:40:53
0
basharat.ali5510
Basharat Ali :
🥰🥰🥰
2026-09-01 02:37:26
0
user1583139773780
maliknasir :
💕💕💕
2026-09-01 02:36:05
0
hswriter4
🔥Hamza Khan bazai🔥 :
✌✌✌
2026-09-01 03:30:30
0
To see more videos from user @malik.rashid.kalas, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

#رمان_تیز_تر_از_شمشیر  #رمان_عاشقانه_مافیایی  #دارک_رومنس  پارت 18 پارت هدیه 🎁💋 بی اختیار خندیدم ناتالی دستاشو به هم زد - خب دیگه بسه باید راه بیفتیم همه پشت سرش راه افتادیم هرچی جلوتر میرفتیم جنگل ترسناک تر میشد درخت های بلند نور خورشید رو کامل گرفته بودن و فقط چند تا خط باریک نور از بین شاخه ها روی زمین می افتاد صدای پرنده ها قطع شده بود و فقط خش خش برگ ها زیر پامون می پیچید دور و برمو نگاه کردم - آخه چرا باید همچین جایی باشه آدم حس میکنه هر لحظه یکی از پشت درختا میاد بیرون ناتالی خندید - بخاطر اینکه که کسی نفهمه همچین گروهی هست چند دقیقه دیگه راه رفتیم تا بالاخره ایستاد - رسیدیم اخمام رفت تو هم - رسیدیم جلوتر رفتم و دور و برمو نگاه کردم - اینجا فقط یه تخته سنگ غول پیکر روبه رومون بود با تعجب به ناتالی نگاه کردم نکنه انقدر راه اومده بودیم که فقط یه سنگ ببینیم ناتالی بدون اینکه چیزی بگه مچ دستش رو بالا آورد و ساعتش رو روی قسمتی از سنگ که یه طرح عجیب روش حک شده بود گذاشت یه صدای بلند توی جنگل پیچید زمین زیر پام لرزید چشمام گرد شده بود سنگ آروم آروم از وسط باز شد - وای نه امکان نداره همینطور خشکم زده بود و فقط نگاه میکردم اول دفتر مخفی بابا حالا اینجا واقعاً دیگه نمیدونستم باید از تعجب بخندم یا فقط مات بمونم
#رمان_تیز_تر_از_شمشیر #رمان_عاشقانه_مافیایی #دارک_رومنس پارت 18 پارت هدیه 🎁💋 بی اختیار خندیدم ناتالی دستاشو به هم زد - خب دیگه بسه باید راه بیفتیم همه پشت سرش راه افتادیم هرچی جلوتر میرفتیم جنگل ترسناک تر میشد درخت های بلند نور خورشید رو کامل گرفته بودن و فقط چند تا خط باریک نور از بین شاخه ها روی زمین می افتاد صدای پرنده ها قطع شده بود و فقط خش خش برگ ها زیر پامون می پیچید دور و برمو نگاه کردم - آخه چرا باید همچین جایی باشه آدم حس میکنه هر لحظه یکی از پشت درختا میاد بیرون ناتالی خندید - بخاطر اینکه که کسی نفهمه همچین گروهی هست چند دقیقه دیگه راه رفتیم تا بالاخره ایستاد - رسیدیم اخمام رفت تو هم - رسیدیم جلوتر رفتم و دور و برمو نگاه کردم - اینجا فقط یه تخته سنگ غول پیکر روبه رومون بود با تعجب به ناتالی نگاه کردم نکنه انقدر راه اومده بودیم که فقط یه سنگ ببینیم ناتالی بدون اینکه چیزی بگه مچ دستش رو بالا آورد و ساعتش رو روی قسمتی از سنگ که یه طرح عجیب روش حک شده بود گذاشت یه صدای بلند توی جنگل پیچید زمین زیر پام لرزید چشمام گرد شده بود سنگ آروم آروم از وسط باز شد - وای نه امکان نداره همینطور خشکم زده بود و فقط نگاه میکردم اول دفتر مخفی بابا حالا اینجا واقعاً دیگه نمیدونستم باید از تعجب بخندم یا فقط مات بمونم

About