@itz_bishwajit_saha: শুভ জন্মাষ্টমী 🙏❤️ #trending #foryou #viralvideo #durga #lordkrishna

Bishwajit Saha
Bishwajit Saha
Open In TikTok:
Region: BD
Friday 04 September 2026 09:50:54 GMT
422
111
3
4

Music

Download

Comments

joyfavouritemyfootball06
JR 🇧🇷 A :
🥰🥰🥰
2026-09-04 09:58:54
0
user7qs573uk7g
muskan sarker :
😁😁😁
2026-09-04 13:01:29
0
To see more videos from user @itz_bishwajit_saha, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

ترجمه صحبت های هیسونگ :: سؤال: «در مصاحبه‌ات با Lee Mujin Service گفتی که برات مهمه خودِ واقعی‌ات باشی. چطور تلاش می‌کنی این بخش از خودت رو از طریق موسیقی نشون بدی؟ معمولاً گفته می‌شه شخصیت آدم در دوران کودکی، به چیزی که واقعاً درونش هست نزدیک‌تره.» EVAN : «وقتی بچه بودم، خیلی پرانرژی و بازیگوش بودم و مدام این‌طرف و اون‌طرف می‌دویدم. راستش یه جورایی هم شیطون بودم و دردسر درست می‌کردم (خنده). هر وقت از شهر بیرون می‌رفتم، معبدی بود که همیشه دوست داشتم ازش دیدن کنم. اونجا با دخترهای بزرگ‌تر شوخی می‌کردم و بعضی وقت‌ها شوخی‌هام باعث می‌شد حتی گریه‌شون بگیره. فکر می‌کنم حالا زمان مناسبیه که درباره‌ی چیزی صحبت کنم که از وقتی خواننده شدم، هیچ‌وقت درباره‌اش حرف نزده بودم. وقتی کلاس چهارم بودم، تشخیص دادن که به لنفوم بدخیم مبتلا هستم. مدتی بود مرتب سرفه می‌کردم و خودم فکر می‌کردم فقط سرما خورده‌ام و مسئله‌ی خاصی نیست. تا اینکه یک روز موقع فوتبال، بعد از اینکه فقط چهار پنج قدم دویدم، یک‌دفعه نتونستم نفس بکشم. بعد از رفتن به بیمارستان بود که فهمیدم سرطان دارم. سؤال: «تصورش هم سخته که یک بچه در اون سن مجبور باشه چنین تجربه‌ای رو پشت سر بذاره.» EVAN : «دوره‌ی درمان واقعاً سخت بود. با این حال، وقتی می‌دیدم مادرم چقدر ازم مراقبت می‌کنه، دلم می‌خواست حداقل برای خاطر اون قوی بمونم. بیمارستان برای بچه‌ها و بیماران برنامه‌های استعدادیابی برگزار می‌کرد و من هم برای اون برنامه‌ها گیتار می‌زدم و گاهی حتی اجرای برنامه رو بر عهده می‌گرفتم. از شش‌سالگی آرزوم این بود که خواننده بشم، ولی اون موقع شرایط روحی و ذهنی‌ام طوری نبود که حتی بتونم به رویاهام فکر کنم. دوستانم رو می‌دیدم که یکی‌یکی از دنیا می‌رفتن و تنها چیزی که توی ذهنم بود این بود که: «من واقعاً می‌خوام زنده بمونم؛ می‌خوام برگردم خونه!!» خوشبختانه بالاخره درمانم به پایان رسید و تونستم دوباره به زندگی برگردم. ولی برگشتن به شرایط عادی و دوباره کنار دوستام بودن اصلاً راحت نبود. انرژی‌ام خیلی کمتر شده بود و موهام هم که بعد از شیمی‌درمانی تازه داشت دوباره رشد می‌کرد، باعث می‌شد بچه‌ها مسخره‌ام کنن. می‌گفتن: «این دیگه چیه؟ علفه؟ چرا شبیه راهب شدی؟»  من هم تحملش می‌کردم، چون فقط می‌خواستم دوباره بتونم مثل بقیه با جمع جور بشم. وقتی وارد دوره‌ی راهنمایی شدم، چند دوست خوب پیدا کردم، اما دیگه اون بچه‌ی اجتماعیِ قبل نبودم و کم‌کم بیشتر به سمت درون‌گرایی رفتم. مدت خیلی زیادی بود که به این اتفاقات فکر نکرده بودم... صحبت کردن دوباره درباره‌شون هنوز هم برام دردناکه. #enhypen  #foryou #فوریو #heeseung #evan
ترجمه صحبت های هیسونگ :: سؤال: «در مصاحبه‌ات با Lee Mujin Service گفتی که برات مهمه خودِ واقعی‌ات باشی. چطور تلاش می‌کنی این بخش از خودت رو از طریق موسیقی نشون بدی؟ معمولاً گفته می‌شه شخصیت آدم در دوران کودکی، به چیزی که واقعاً درونش هست نزدیک‌تره.» EVAN : «وقتی بچه بودم، خیلی پرانرژی و بازیگوش بودم و مدام این‌طرف و اون‌طرف می‌دویدم. راستش یه جورایی هم شیطون بودم و دردسر درست می‌کردم (خنده). هر وقت از شهر بیرون می‌رفتم، معبدی بود که همیشه دوست داشتم ازش دیدن کنم. اونجا با دخترهای بزرگ‌تر شوخی می‌کردم و بعضی وقت‌ها شوخی‌هام باعث می‌شد حتی گریه‌شون بگیره. فکر می‌کنم حالا زمان مناسبیه که درباره‌ی چیزی صحبت کنم که از وقتی خواننده شدم، هیچ‌وقت درباره‌اش حرف نزده بودم. وقتی کلاس چهارم بودم، تشخیص دادن که به لنفوم بدخیم مبتلا هستم. مدتی بود مرتب سرفه می‌کردم و خودم فکر می‌کردم فقط سرما خورده‌ام و مسئله‌ی خاصی نیست. تا اینکه یک روز موقع فوتبال، بعد از اینکه فقط چهار پنج قدم دویدم، یک‌دفعه نتونستم نفس بکشم. بعد از رفتن به بیمارستان بود که فهمیدم سرطان دارم. سؤال: «تصورش هم سخته که یک بچه در اون سن مجبور باشه چنین تجربه‌ای رو پشت سر بذاره.» EVAN : «دوره‌ی درمان واقعاً سخت بود. با این حال، وقتی می‌دیدم مادرم چقدر ازم مراقبت می‌کنه، دلم می‌خواست حداقل برای خاطر اون قوی بمونم. بیمارستان برای بچه‌ها و بیماران برنامه‌های استعدادیابی برگزار می‌کرد و من هم برای اون برنامه‌ها گیتار می‌زدم و گاهی حتی اجرای برنامه رو بر عهده می‌گرفتم. از شش‌سالگی آرزوم این بود که خواننده بشم، ولی اون موقع شرایط روحی و ذهنی‌ام طوری نبود که حتی بتونم به رویاهام فکر کنم. دوستانم رو می‌دیدم که یکی‌یکی از دنیا می‌رفتن و تنها چیزی که توی ذهنم بود این بود که: «من واقعاً می‌خوام زنده بمونم؛ می‌خوام برگردم خونه!!» خوشبختانه بالاخره درمانم به پایان رسید و تونستم دوباره به زندگی برگردم. ولی برگشتن به شرایط عادی و دوباره کنار دوستام بودن اصلاً راحت نبود. انرژی‌ام خیلی کمتر شده بود و موهام هم که بعد از شیمی‌درمانی تازه داشت دوباره رشد می‌کرد، باعث می‌شد بچه‌ها مسخره‌ام کنن. می‌گفتن: «این دیگه چیه؟ علفه؟ چرا شبیه راهب شدی؟» من هم تحملش می‌کردم، چون فقط می‌خواستم دوباره بتونم مثل بقیه با جمع جور بشم. وقتی وارد دوره‌ی راهنمایی شدم، چند دوست خوب پیدا کردم، اما دیگه اون بچه‌ی اجتماعیِ قبل نبودم و کم‌کم بیشتر به سمت درون‌گرایی رفتم. مدت خیلی زیادی بود که به این اتفاقات فکر نکرده بودم... صحبت کردن دوباره درباره‌شون هنوز هم برام دردناکه. #enhypen #foryou #فوریو #heeseung #evan

About