@fataularahimi: آن دختر جوان از کجا آمد و چه اتفاقی در شب ازدواج افتاد که همه را مات و مبهوت کرد؟ این داستانی است که تا پایانش نفس را در سینه حبس خواهید کرد. اسم من فریحه انصاری است، و من بازرس پولیس چهل‌ساله‌ای هستم که ۴۰ سال از عمرم را در میان دادگاه‌ها، مراکز پولیس و دیوارهای زندان گذرانده‌ام. مجرمان زیادی را دیده‌ام که می‌آمدند و می‌رفتند؛ بعضی‌ها بی‌گناه به نظر می‌رسیدند و بعضی دیگر سنگدل بودند. اما یک زندانی بود که درونم را به تلاطم انداخت. زندانی شمارهٔ 907 فقط یک زندانی معمولی نبود؛ چشمانش عمقی عجیب داشت، انگار در دنیایی دور گم شده بود. نمی‌توانستم او را بی‌گناه توصیف کنم و نه حقه‌باز، هر بار که می‌دیدمش، احساس می‌کردم در تفکری عمیق غرق شده. چهره‌اش آرامشی رازآلود داشت، اما آرامشی که درونش غم ناشناخته‌ای موج می‌زد. چیزی که بیشتر از همه دلم را می‌سوزاند این بود که او هم‌سن من بود. زندگی‌اش را آن‌گونه که باید، نزیسته بود، و حالا باید برای همیشه از این دنیا برود. او خیلی کم‌حرف بود، انگار نه واژه‌ای داشت و نه میل گفتن چیزی. بارها دلم می‌خواست از او بپرسم: «چه جرمی مرتکب شدی که به اعدام محکوم شدی؟» اما چهره‌اش چنان پر از یأس و ناتوانی بود که لب‌هایم خود به خود قفل می‌شدند. در طول سال‌های خدمتم در پولیس، به زنی سنگ‌دل تبدیل شده بودم. این شغل، آدم را سخت‌دل می‌کند. اما وقتی با زندانی 907 روبه‌رو می‌شدم، احساسی لطیف در دلم بیدار می‌شد، و سوالی مبهم در ذهنم شکل می‌گرفت. با این حال، قوانین زندان سخت‌گیرانه بود. برقراری هر نوع رابطهٔ شخصی یا ابراز همدلی با زندانیان ممنوع بود. امروز دستور رسمی دریافت کردم که طی دو روز آینده حکم اعدام زندانی شماره 907 اجرا خواهد شد، و در این مدت به او اجازه داده می‌شود برای آخرین بار والدینش را ببیند. وقتی این دستور را خواندم، احساس عجیبی به من دست داد، نگرانی‌ای عمیق قلبم را فشرد. می‌دانستم که هر زندانی محکوم‌به‌اعدام حق دارد آخرین آرزویش را مطرح کند، و این تنها حقی است که قبل از مرگ به او داده می‌شود. چه بخواهد غذای مورد علاقه‌اش را بخورد، چه دیدار با شخص خاصی یا هر خواستهٔ دیگری، مسئولان تلاش می‌کردند تا حد ممکن آن را برآورده کنند. نام زندانی 907، نومان بود. امروز قرار بود مادرش را ملاقات کند. آن زن در حالی‌که پسرش را در آغوش گرفته بود، گریه می‌کرد و می‌گفت: «پسرم، من یقین دارم که خدا تو را از این مجازات نجات خواهد داد.» این جمله‌ها مدام در ذهنم تکرار می‌شد. با اینکه هیچ‌گونه تغییر در حکم زندان وجود نداشت، آن مادر با ایمانی کامل باور داشت که پسرش بی‌گناه است و معجزه‌ای او را نجات خواهد داد. امروز وظیفهٔ من این بود که از نومان دربارهٔ آخرین آرزویش بپرسم و اجازهٔ دیدار با خانواده‌اش را به او بدهم. فکر می‌کردم شاید بخواهد زمان بیشتری را با خانواده‌اش بگذراند، چون معمولاً زندانیان در چنین موقعیتی، خواسته‌های بزرگی ندارند. اما نمی‌دانستم که آرزوی آخر نومان آن‌قدر عجیب و شوک‌آور است که من را بهت‌زده خواهد کرد. به سراغش رفتم، و برای اولین بار کلمات را برای صحبت با او کنار هم گذاشتم. پس از چند لحظه سکوت، با همدلی از او پرسیدم: «نومان، آیا آرزوی آخر داری؟ بگو، تمام تلاش‌مان را خواهیم کرد تا آن را برآورده کنیم.» نومان با صدایی آرام به من نگاه کرد و گفت: «آرزویی دارم، و می‌خواهم قول بدهی که آن را برآورده می‌کنی.» به او اطمینان دادم و گفتم: «این حق هر زندانی است، و برای تو هم هست. تمام توان‌مان را به کار می‌گیریم.» از جدیتش در بیان آرزوی آخرش شگفت‌زده شده بودم. با مهربانی به او گفتم: «بیا، معاون فرمانده پولیس سوالی دربارهٔ آرزویت خواهد پرسید.» نومان را به دفتر فرمانده پولیس بردم. فرمانده با دقت به او نگاه کرد و سپس پرسید: «پسرم، آخرین آرزویت چیست؟... از مهربانی فرمانده در برخورد با نومان تعجب کرده بودم. معمولاً چنین رفتاری دیده نمی‌شود. اما شاید او حقیقت را می‌دانست، و از جرم و دلیل این حکم آگاه بود. اغلب زندانیان اینجا مرتکب جرم‌های ساده‌ای هستند اما احکام سنگینی دریافت کرده‌اند، در حالی‌که مجرمان بزرگ آزادانه در خیابان‌ها می‌گردند. نومان نفس عمیقی کشید و گفت: «آخرین آرزوی من این است که برای اولین و آخرین بار در زندگی‌ام ازدواج کنم. می‌خواهم ازدواج کنم و یک روز را با همسرم بگذرانم.» همه با تعجب به هم نگاه کردند. فرمانده لحظاتی سکوت کرد، سپس با جدیت گفت: «پسرم، ما می‌توانیم مراسم ازدواج تو را برگزار کنیم، اما چه دختر جوانی حاضر می‌شود با تو ازدواج کند در حالی که می‌داند فردا صبح اعدامت می‌کنند؟» مکثی کرد و ادامه داد: «تو یک محکوم به اعدامی و خانواده‌ات هم آن‌قدر ثروتمند نیستند که دختر جوانی را با پول راضی کنند. تازه، تو از ادامه داره #

Rahimi 🫶
Rahimi 🫶
Open In TikTok:
Region: AE
Monday 07 September 2026 13:26:28 GMT
105492
2310
165
109

Music

Download

Comments

hadis.janm
naz jan :
چی قشنگ بود ادامه کجاست
2026-09-08 05:03:38
0
mohsin.x2m
𝐌𝐎𝐇𝐒𝐈𝐍 ⚡ :
ادامه شه بان
2026-09-08 05:33:26
0
travellersworld21
Travel.world :
بازرس چهل ساله نوشته چهل سال از عمرش را در بازرسی گذرانده یعنی از سن یک سالگی شروع به کار کرده 😁 معلوم میشود داستان دروغ نوشته شده است 😂
2026-09-07 19:01:13
4
sabasarysh
user5533724733177 :
ادامه اش
2026-09-08 03:22:31
0
yaqubahadi1
yaqubahadi831 :
دختر جوانی 22 ساله برای ازدواج با نومان راضی میشه آخر دختر بیهوش کرده از زندان فرار میکنه
2026-09-07 14:24:42
8
anastasia78671
Asifa :
😔🥺🥺🥺💔دادیش من هم اعدام کردن در ایران 😭
2026-09-07 16:42:28
5
maryamjonn
Sad :
ادامه
2026-09-08 04:32:38
0
mohammadaesa.amir
Mohammadaesa Amiri :
میشه ادامه اش را بینوسین
2026-09-08 04:31:56
1
faraidon.hossine
Faraidon hossine :
لطفآ قسمت ۲ را پست کنید ممنونم❤️
2026-09-07 20:39:05
0
army.jeon.jungkoo3
아미 전정국 (COM) :
میشه قسمت بعدشو بزاری
2026-09-07 15:35:53
10
bilal.jan6795
Bilal2024 :
خب کامل بان دگه
2026-09-07 22:25:33
1
shadukhtafghan41
Haya Afghan :
ادامه آش زود نشر کو لطفن 🥰
2026-09-07 16:41:04
2
bijan.esfandiari
Aryamehr dell'iran 1298 :
خیلی غم انگیز بود
2026-09-08 01:24:56
1
alearasekh
alex :
قمت بعدي را هم بگذار
2026-09-07 17:31:16
1
biko_534
ᏰᏗᏕᎥ🍁 :
داستان بعدی
2026-09-07 16:03:38
7
masrorsaleh
YAHYA SALEH :
ادامه
2026-09-08 04:55:26
0
user3613046673435
user3613046673435 :
ادامه
2026-09-08 03:51:16
0
nadima.wali
Nadima Wali :
ادامه
2026-09-08 04:18:59
1
user8318861659617
Shaima :
ادامه
2026-09-08 00:24:15
1
asra.ooo
Asra._.official :
ادامه؟؟
2026-09-07 15:30:56
3
bodom95
bodom95 :
ادامه بسیار یک داستان جالب
2026-09-08 04:29:31
0
zako_jan
🦋Zakyia hashemi🦋 :
ادامه اش بانین
2026-09-08 04:57:36
0
noorullah.sadaat
Noorullah Sadaat :
میشه قسمت دگیشه روان کنین
2026-09-08 04:29:49
1
hasbialla9
حسبی الله :
میشه قسمت بعدی ره هم نشر کنن
2026-09-08 04:32:07
0
marwa.wardak69
Marwa Wardak :
ادامه
2026-09-08 05:18:18
0
To see more videos from user @fataularahimi, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos


About