@schooloflovers: اگر امشب آخرین شبِ زندگیات بود، باز هم برای فردایی زندگی میکردی که شاید هرگز نرسد؟ یا تمام آنچه که باید را همین امشب انجام میدادی؟ @madreseyeshgh @schooloflovers چند سال دیگر، حتی زودتر هیچکدام از نگرانیهای امروزت اهمیت نخواهند داشت. آدمهایی که برایشان خودت را خسته کردی، حرفهایی که باید می گفتی اما بی دلیل و یا از ترس نگفتی، روزهایی که با حسرتِ گذشته گذراندی و فرداهایی که از ترسِ نیامدنشان، امروزت را سوزاندی... همه تمام میشوند. خیام انگار قرنها پیش، دست روی همین زخم گذاشته بود: «هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامدهست و روزی که گذشت» چه حقیقت تلخی... ما بیشترِ عمرمان را یا در سوگِ چیزی گذراندهایم یا در انتظار چیزی که هنوز نیامده، در حال از دست دادنش هستیم. و درست همینجاست که خیام میگوید: برخیز و امروز به سراغ من بیا ای عشق. زندگی، همین لحظهایست که در اختیار توست. نه دیروز دیگر سهم توست، نه فردا هنوز به تو تعلق دارد. ماییم و می و مطرب و این کنج خراب... جامی، یاری، عشقی، لحظهای آرام و زندگی جز این نیست و عمری که آرامآرام مثل آب در جویبار از میان انگشتانمان عبور میکند. و شاید تکاندهندهترین حقیقت همین باشد: روزی که کوزهها را از گِلِ ما خواهند ساخت، دیگر هیچ فرصتی برای نوشیدنِ جامِ امروز نخواهیم داشت. پس اگر چیزی برای گفتن داری، بگو. اگر کسی را دوست داری، دوستش بدار. اگر دلت زندگی میخواهد، زندگی کن. و اگر هنوز رؤیایی در قلبت مانده، آن را به «یک روز دیگر» موکول نکن. چون یک روز، ممکن است همان روزی باشد که دیگر هیچ «امروزی» برایت باقی نمانده است.