@matildaverona: # پارت۳۵ ـ داخل کسی هست؟ ـ دو نفر. نگاهم رو به ساختمان انداختم. ـ بار؟ ـ پیدا نکردیم. از ماشین پیاده شدم. ـ هنوز نگشتین. یکی از افراد گفت: ـ همهجا رو گشتیم. بدون جواب از کنارش رد شدم. وارد ساختمان شدم. اطراف رو نگاه کردم. انبار تقریباً خالی بود. اما یک چیز توجهم رو جلب کرد. بوی لاستیک. تازه. رد لاستیکها مستقیم به انتهای انبار میرفتند. کنار دیوار ایستادم. دستم رو روی سطح سردش کشیدم. یک خط باریک بین دیوار دیده میشد. لبخند زدم. ـ بازش کنین. چند نفر جلو اومدن و با فشار، در فلزیِ بزرگی که پشت دیوار پنهان شده بود باز شد. و اونجا بود. محموله. چندین جعبه مرتب داخل یک فضای بارگیری کوچک قرار گرفته بودن. لوکاس کنارم ایستاد و زیر لب گفت: ـ شت... نگاهم از روی جعبهها رد شد. یکی از افراد جلو اومد. ـ رئیس، با کامیون چی کار کنیم؟ برگشتم سمتش. ـ ولش کنین. ـ ولی ممکنه ویکتور توش باشه. چند لحظه سکوت کردم. بعد گفتم: ـ اگه خودش اونقدر احمقه که با یه کامیون خالی فرار کنه، پیداش میکنیم. اما من میدونستم. ویکتور از همون اول هم قرار نبود اونجا باشه. اون فقط میخواست چند ساعت وقت بخره. ولی اشتباهش این بود که... لئون مورتی رو دستکم گرفته بود. گوشیام رو از جیبم درآوردم و شمارهی ماتئو رو گرفتم. ـ هواپیما رو آماده کن. ـ برای کی؟ نگاهم دوباره روی جعبهها افتاد. بعد بیاختیار یاد الارا افتادم. ـ برای برگشت. ـ ایتالیا؟ ـ آره. چند ثانیه مکث کردم. ـ و به خونه خبر بده. ـ چی بگم؟ به سمت در خروجی راه افتادم. ـ بگو من برمیگردم. -رئیس... -بگو. -الکس رو چیکار کنیم؟ بدون لحضه ای مکث فقط گفتم. -بکشیدش. و تماس رو قطع کردم. (پارت هدیه داریم که تو کامنتا میزارم) حمایت یادت نره . . . #رمان_مافیایی #دارک_رمنس #فوریوپیج❤️ #foryou #فوریو_نظری_به_حال_ما_کن
فقط اونایی که دارک رومنس خوندن میفهمن(خودم نمیخونم)
2026-09-17 08:32:04
11
Zohra 🤓 :
پارت بعد لطفاً
2026-09-17 06:08:35
1
رمان وارث تاریکی🖤 :
#پارت۳۶
---
از انبار بیرون زدم.
هوا کم کم داشت روشن می شد.
بعد از اون همه بارون، خیابون ها هنوز خیس بودن و بوی خاک توی هوا پیچیده بود.
لوکاس چند قدم عقب تر از من راه می اومد.
ـ بار رو چی کار کنیم؟
ـ آدم هامون منتقلش کنن.
ـ و ویکتور؟
ایستادم.
چند ثانیه به آسمون نگاه کردم.
ـ فعلاً میزاریم فکر کنه فرار کرده.
لوکا چیزی نگفت.
برگشتم سمتش.
ـ ولی این آخرین باریه که اجازه می دم فکر کنه می تونه به من ضربه بزنه.
سری تکون داد.
از چهره میتونستم بخونم میخواد چیزی رو بگه.
نپرسیدم فقط منتظر موندم شروع کنه.
-لئون
-بگو.
با اون دختر چیکار می کنی؟ همون وکیله؟
سکوت کردم.
بعد چند دقیقه گفتم.
-فعلا با ما میاد ایتالیا
-اما-
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- با ماتئو وسایل هارو برای برگشت آماده کن.
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، سوار ماشین شدم.
این سفر بالاخره تموم شده بود.
خائن پیدا شده بود.
بار پس گرفته شده بود.
و حالا فقط یک چیز باقی مونده بود.
الارا.
---
وقتی به عمارت رسیدیم، آفتاب تازه از پشت ابرها بیرون اومده بود.
از ماشین پیاده شدم و مستقیم وارد عمارت شدم.
مثل همیشه ساکت بود.
آملیا رو صدا کردم.
وقتی اومد پرسیدم
ـ کجاست؟
ـ توی اتاقشه قربان.
ـ از وقتی رفتم بیرون اومده؟
ـ نه.
چند ثانیه مکث کردم.
ـ چیزی خورده؟
ـ نه.
فکم سفت شد.
-اصلا بیدار شده؟
- مطمئن نیستم آقا، زیاد سر بهشون نزدم فقط چندبار رفتم ولی عمیق خواب بودن گذاشتم یکم استراحت کنن.
سری تکون دادم و گفتم.
-اماده شید برمیگردیم ایتالیا.
از پله ها بالا رفتم.
جلوی در اتاقش ایستادم.
نگهبان ها کمی کنار رفتن.
چند لحظه فقط به در خیره موندم.
بعد دستم رو روی دستگیره گذاشتم.
در قفل نبود.
آروم بازش کردم.
(پارت هدیه❤️)
2026-09-16 19:55:43
5
آتاناسیا :
لینک
2026-09-16 19:48:39
1
🎧Tom 🎸(Nahal)🎀 :
2026-09-16 21:47:17
1
لیلو🫠 :
عالی
2026-09-16 21:54:42
1
hh :
🤣🤣🤣دهنت سرویس
2026-09-17 03:19:47
1
Sharif :
خیلیییی کنجکاوممم
2026-09-17 10:53:43
1
To see more videos from user @matildaverona, please go to the Tikwm
homepage.