@yusufsaid369: چراغ اشکها پیرمردی هر شب کنار پنجره مینشست و آرام اشک میریخت. سالها زحمت کشیده بود، به دیگران خوبی کرده بود و در سختیها دستِ نیازمندان را گرفته بود؛ اما روزی رسید که بسیاری از کسانی که برایشان فداکاری کرده بود، او را فراموش کردند. روزی جوانی از او پرسید: «چرا هنوز مهربانی میکنی، وقتی بعضیها قدرش را ندانستند؟» پیرمرد لبخندی زد و گفت: «من خوبی نکردم که مردم همیشه به یادم بمانند؛ خوبی کردم چون خدا میبیند. اشکهایی که در تنهایی ریختم، شاید کسی ندید، اما خدا دید.» جوان پرسید: «پس چرا هنوز غمگینی؟» پیرمرد به آسمان نگاه کرد و گفت: «غم دارم، اما ناامید نیستم. چون آموختهام هیچ اشکی که با صبر و ایمان ریخته شود، نزد خدا گم نمیشود.» آن شب، جوان فهمید بعضی انسانها با شکستهای زندگی نمیشکنند؛ بلکه با اشکهایشان به خدا نزدیکتر میشوند. #1millionviews #afghanistan🇦🇫 #foryoupage #fypシ゚viral__ #newsupdat