@lukia537: امروز صبح که بیدار شدم دیدم یخچال با من قهره، رفتم ازش عذرخواهی کنم گفت دیر کردی چون دیروز با ماکارونی رفته بود سینما. بعدش همسایهمون اومد گفت چرا کفشاتون توی آسانسوره، منم گفتم چون آسانسور از پلهها خسته شده بود. اصلاً یه وضعی شده، گربهی کوچه هم با یه جوراب قرمز دنبال شوهر میگرده و هرکی رو میبینه میگه من به این رابطه اعتماد ندارم. بعد وسط این همه بدبختی یکی زنگ زد گفت سلام، منم گفتم سلام ولی اون گفت اشتباه گرفتی، من گفتم خب پس خداحافظ، گفت نه صبر کن من هنوز سلام نکردم. خلاصه از اونجا به بعد همه چی به هم ریخت و الان ساعت هفت و نیمه و من هنوز نمیدونم چرا دیروز با دوستم دعوام شد سر اینکه پیتزا گرده یا چرا مامانم فکر میکنه من میتونم با نگاه کردن به برنج بفهمم پخته یا نه. در همین حین، یک عدد خیار از روی میز افتاد و همه سکوت کردند. من فقط بهش نگاه کردم و گفتم: «تو دیگه چرا؟» خیار هیچ جوابی نداد. معلوم بود چیزی رو پنهان میکنه. ... #creatorsearchinsights #creatorsearchinsights #creatorsearchinsights #creatorsearchinsights #creatorsearchinsights