@schooloflovers: بعضی رفتنها پایان نیستند؛ آدم میرود، اما عطر حضورش تا همیشه در جان ما میماند... «ای ساکن جان من، آخر به کجا رفتی؟» مولانا در این غزل، با زبانی سرشار از عشق و حیرت، با محبوبی سخن میگوید که ناگهان رفته است؛ آنقدر سبک و بیصدا که گویی نسیمی از کنار جان گذشته و دیگر بازنگشته... از خانه نهان شدن، از خلق جدا شدن، چون روح سفر کردن و سرانجام رفتن به سوی «نور خدا»؛ در این غزل، رفتن تنها یک جدایی نیست. گویی معشوق از جهانِ خاکی عبور کرده و به جایی بازگشته که اصل و سرچشمه اوست. «رفتی تو بدین زودی، تو باد صبا بودی ماننده بوی گل، با باد صبا رفتی» این غزل، روایت دلتنگی برای کسی است که شاید دیگر در کنار ما نباشد، اما هنوز در جان ما حضور دارد؛ مثل بوی گلی که دیده نمیشود، اما میفهمیم که هنوز در هواست. 🎙 غزل شماره ۲۵۸۷ از غزلیات شمس مولانا 🎵 شعر: مولانا 🎶 موسیقی و اجرا: پدرام (محمد) خدابخش با صدای آرام