@dramay_buke_nwe: #بێ_پەنا #seris

Drama🤎
Drama🤎
Open In TikTok:
Region: IQ
Tuesday 06 October 2026 17:15:31 GMT
6600
346
5
14

Music

Download

Comments

kwar.sh
كچ دل شكاوكا💔💔💔 :
2026-10-06 19:55:20
0
yamur.safin
yamur.safin :
☺️☺️☺️
2026-10-06 18:16:45
0
sarinqubad
❤️ saren_sarpeyi🤎 :
❤️♥️
2026-10-06 17:29:46
0
useruj38og2jbj
بيوار :
❤️❤️❤️
2026-10-06 17:27:04
0
dangydarya837
dangydarya837 :
😂😂😂
2026-10-06 18:43:03
0
To see more videos from user @dramay_buke_nwe, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

نیما هم گفت: ایشالا هرچه زودتر بهتر تو خنده ای از روی خجالت زدی و با دست زدی به بازوش مادر دختر:عزیزم،چقدر ذوق دارین  خلاصه با اون بچه بای بای کردین و رفتن  نیما تورو کشوند سمت خودش و بوسه ای روی موهات زد.... و محکم بغلت کرد... چند ماه گذشت...دیگه داشتی تو خونه ی نیما زندگی میکردی و باهم خیلی راحت شده بودین ،رابطه ی تو و نیما افتاده بود رو غلتطک ،همه چی هم عالی بود،دیگه کم کم نزدیک تولد نیما بود،ولی تو هیچ برنامه ای نداشتی  یه روز صبح از خواب بیدار شدی دیدی نیما بغلت خوابه، یه دستش از یه طرف تخت افتاده و یه لبخندی روی لباشه،از دیشبش قرار گذاشته بودین با نیواد و محمد و اوا برین یه کافه برنامه بچینید برای تولد نیمااا  بلند شدی رفتی سرویس بهداشتی و موهاتو بالا بستی صورتتو شستی و مسواک زدی و رفتی بیرون  دیدی نیما واستاده پای گاز و یه تخم مرغ افتاده رو زمین و شکسته  تو:صبح بخیر آقای خرابکار نیما:صبحت بخیر عزیزم، اگه منظورت از خرابکار این تخم مرغیه که افتاده رو زمین باید بگم این مدله  تو:عه؟مدله؟ بعد آقا نیما شما خودتون اونو جمع میکنید دیگه؟ نیما:اره عشقم نگران نباش ،بیا املت بزن عشق کن بعد اومد بلندت کرد و گذاشتت رو اپن و لقمه ی اول و داد بهت تو:اومم...عالیی شده عشقم ، خیلی خوشمزس نیما خندید و بوست کرد..‌ همینطوری لقمه لقمه داشت بهت میداد که گفتی:عشقم خودت چی؟ نیما:دارم میخورم  تو همینطور که لقمه داشت تو دهنت می‌چرخید گفتی: نیما، می‌خوام برم دنبال اوا دانشگاه، بعد بریم کافه،اجازه هست؟ نیما:از من اجازه میگیری؟قربونت بشم ،ااره برو ، فقط ماهم بیاییم؟ تو:از «ماهم»منظورت کی هست دقیقا.؟ نیما:منو نیواد تو:نیماااا!!داریم دخترونه میریم،شماها دخترین؟ نیما:اهممم چیزه راست میگی،اوکیع برو تو:عشقم،سوییچ ماشینو بردارم.؟ نیما:عشقم بلدی؟ تو:اره بابا خیالت راحت نیما:عشقم مطمئنی دیگه؟ تو:نیماااا!!!میگم آره دیگه گواهینامه دارم نیما با استرس سوییچ داد بهت  رفتی حاضر شدی  تو:عشقم غذات خیلی خوشمزه بود،مرسیی خدافظ  نیما:دورت بگردم،دوست دارم،مراقب خودت باش تو:چشم باییی  رفتی تو ماشین و یه نفس عمیق کشیدی  و گفتی: امیدوارم از نقشه ی تولد چیزی نفهمه... کم کم رفتی دنبال همه‌ی بچه ها نیواد جلو نشسته بود نیواد:خب چرا گفتین من بیام؟ تو،:چون تو و محمد با نیما خیلی صمیمی این محمد:ولی من هنوز خوابم میاد تو،: محمدد!!اگه میخوایین غر بزنین منم میزنمتون  بچه ها ساکت شدن  تو:بعدشم اگه ساکت باشین و یه پِلن خوب برای تولد بچینین و غر نزنین میبرمتون رستوران مهمون خودم پاستا میدم،قبوله؟ نیواد:هوراااا غذا محمد:من از همین الان خفه میشم و رو نقشه ی تولد تمرکز میکنم آوا:منم که غر نزدم کلا،پس میتونم غذامو خودم انتخاب کنم خلاصه رسیدین یه کافه و یه چیزی سفارش دادین... تو:خب برنامه چیه؟ اوا:من یه نظری دارم؟ تو:چی.؟ اوا:.... شروع کرد به گفتن پلن نیواد و محمدو  تو هم هر از گاهی می‌گفتین:آها اره ، بعد اگه اینجاش این کار و کنیم بیشتر سوپرایز میشه... برنامه رو چیندین ، سفارش هارو آوردن و خوردین  --------------------------------------------------------- برنامه ی تولد:خب همینطور که میدونید (اسمت)هنرمند و نقاشی می‌کشه ، شما یه سالن برای تولد ردیف میکنید ، تمیز میکنید و بعد(اسمت)می‌ره خونه نیما .. ۳تا بچه ها هم سالن رو تزئین میکنن،توی اون زمان (اسمت)صورت نیما رو نقاشی می‌کشه و حواسشو پرت می‌کنه... --------------------------------------------------------- از کافه زدین بیرون  توی ماشین زنگ زدی به نیما که مثلا رفتی دنبال بچه ها و داری میری خونه  نیما هم گفت:نهار هم بگیر بی زحمت تو قبول کردی  نهار و پاستا گرفتین و رفتین خونه در آسانسور باز شد و دیدی در خونه بازه و نیما منتظره  تو:سلام عشقم  نیما:سلام زندگیم ،خوش گذشت؟ تو:جای تو خالی بود بچه ها اومدن تو و سلام کردن... تو رفتی لباسات و عوض کردی و اومدی بیرون  تو: خب خب من گشنمه غذا بخوریم؟ نیما:اره اره تو:پس من میرم میز و بچینم نیما:منم میام نیواد:اووو آقا نیمای زن ذلیل  تو:توهم میتونی یاد بگیر اوا:(اسمت)راست میگه آقا نیواد باید یاد بگیری نیما:بدبخت همه پشت منن  محمد:بابا خفه شین غذا رو بیارین  خندیدید با نیما رفتی تو آشپزخونه،تو داشتی بشقاب برمیداشتی و نیما هم چنگال نیما:راستی با اوا چیکار داشتی؟ تو:نیماااا!!مگه تو فضولی؟ حتما یه چیز دخترونه بوده دیگه  نیما:حالا من دوست پسرتم..چه اشکال داره بدونم؟ تو:بابا بخدا کار خاصی نبود اصن فقط دوتایی رفتیم کافه یه چیزی خوردیم رفتیم دنبال اون دوتا نره خر و اومدیم خونه  نیما:همین؟ تو: همین،بدو اینارو ببر سر سفره الان بچه ها بجای غذا مارو میخورن نیما خندید و یه بوسه ی آروم روی لبت زد و رفت وسیله هارو گذاشت رو میز... نیواد: غذاااا  تو:هیششش بابا مردم گناه دارن  شب قبل تولد... ادامه؟ #فوریو  #فوریو  #فوریو
نیما هم گفت: ایشالا هرچه زودتر بهتر تو خنده ای از روی خجالت زدی و با دست زدی به بازوش مادر دختر:عزیزم،چقدر ذوق دارین خلاصه با اون بچه بای بای کردین و رفتن نیما تورو کشوند سمت خودش و بوسه ای روی موهات زد.... و محکم بغلت کرد... چند ماه گذشت...دیگه داشتی تو خونه ی نیما زندگی میکردی و باهم خیلی راحت شده بودین ،رابطه ی تو و نیما افتاده بود رو غلتطک ،همه چی هم عالی بود،دیگه کم کم نزدیک تولد نیما بود،ولی تو هیچ برنامه ای نداشتی یه روز صبح از خواب بیدار شدی دیدی نیما بغلت خوابه، یه دستش از یه طرف تخت افتاده و یه لبخندی روی لباشه،از دیشبش قرار گذاشته بودین با نیواد و محمد و اوا برین یه کافه برنامه بچینید برای تولد نیمااا بلند شدی رفتی سرویس بهداشتی و موهاتو بالا بستی صورتتو شستی و مسواک زدی و رفتی بیرون دیدی نیما واستاده پای گاز و یه تخم مرغ افتاده رو زمین و شکسته تو:صبح بخیر آقای خرابکار نیما:صبحت بخیر عزیزم، اگه منظورت از خرابکار این تخم مرغیه که افتاده رو زمین باید بگم این مدله تو:عه؟مدله؟ بعد آقا نیما شما خودتون اونو جمع میکنید دیگه؟ نیما:اره عشقم نگران نباش ،بیا املت بزن عشق کن بعد اومد بلندت کرد و گذاشتت رو اپن و لقمه ی اول و داد بهت تو:اومم...عالیی شده عشقم ، خیلی خوشمزس نیما خندید و بوست کرد..‌ همینطوری لقمه لقمه داشت بهت میداد که گفتی:عشقم خودت چی؟ نیما:دارم میخورم تو همینطور که لقمه داشت تو دهنت می‌چرخید گفتی: نیما، می‌خوام برم دنبال اوا دانشگاه، بعد بریم کافه،اجازه هست؟ نیما:از من اجازه میگیری؟قربونت بشم ،ااره برو ، فقط ماهم بیاییم؟ تو:از «ماهم»منظورت کی هست دقیقا.؟ نیما:منو نیواد تو:نیماااا!!داریم دخترونه میریم،شماها دخترین؟ نیما:اهممم چیزه راست میگی،اوکیع برو تو:عشقم،سوییچ ماشینو بردارم.؟ نیما:عشقم بلدی؟ تو:اره بابا خیالت راحت نیما:عشقم مطمئنی دیگه؟ تو:نیماااا!!!میگم آره دیگه گواهینامه دارم نیما با استرس سوییچ داد بهت رفتی حاضر شدی تو:عشقم غذات خیلی خوشمزه بود،مرسیی خدافظ نیما:دورت بگردم،دوست دارم،مراقب خودت باش تو:چشم باییی رفتی تو ماشین و یه نفس عمیق کشیدی و گفتی: امیدوارم از نقشه ی تولد چیزی نفهمه... کم کم رفتی دنبال همه‌ی بچه ها نیواد جلو نشسته بود نیواد:خب چرا گفتین من بیام؟ تو،:چون تو و محمد با نیما خیلی صمیمی این محمد:ولی من هنوز خوابم میاد تو،: محمدد!!اگه میخوایین غر بزنین منم میزنمتون بچه ها ساکت شدن تو:بعدشم اگه ساکت باشین و یه پِلن خوب برای تولد بچینین و غر نزنین میبرمتون رستوران مهمون خودم پاستا میدم،قبوله؟ نیواد:هوراااا غذا محمد:من از همین الان خفه میشم و رو نقشه ی تولد تمرکز میکنم آوا:منم که غر نزدم کلا،پس میتونم غذامو خودم انتخاب کنم خلاصه رسیدین یه کافه و یه چیزی سفارش دادین... تو:خب برنامه چیه؟ اوا:من یه نظری دارم؟ تو:چی.؟ اوا:.... شروع کرد به گفتن پلن نیواد و محمدو تو هم هر از گاهی می‌گفتین:آها اره ، بعد اگه اینجاش این کار و کنیم بیشتر سوپرایز میشه... برنامه رو چیندین ، سفارش هارو آوردن و خوردین --------------------------------------------------------- برنامه ی تولد:خب همینطور که میدونید (اسمت)هنرمند و نقاشی می‌کشه ، شما یه سالن برای تولد ردیف میکنید ، تمیز میکنید و بعد(اسمت)می‌ره خونه نیما .. ۳تا بچه ها هم سالن رو تزئین میکنن،توی اون زمان (اسمت)صورت نیما رو نقاشی می‌کشه و حواسشو پرت می‌کنه... --------------------------------------------------------- از کافه زدین بیرون توی ماشین زنگ زدی به نیما که مثلا رفتی دنبال بچه ها و داری میری خونه نیما هم گفت:نهار هم بگیر بی زحمت تو قبول کردی نهار و پاستا گرفتین و رفتین خونه در آسانسور باز شد و دیدی در خونه بازه و نیما منتظره تو:سلام عشقم نیما:سلام زندگیم ،خوش گذشت؟ تو:جای تو خالی بود بچه ها اومدن تو و سلام کردن... تو رفتی لباسات و عوض کردی و اومدی بیرون تو: خب خب من گشنمه غذا بخوریم؟ نیما:اره اره تو:پس من میرم میز و بچینم نیما:منم میام نیواد:اووو آقا نیمای زن ذلیل تو:توهم میتونی یاد بگیر اوا:(اسمت)راست میگه آقا نیواد باید یاد بگیری نیما:بدبخت همه پشت منن محمد:بابا خفه شین غذا رو بیارین خندیدید با نیما رفتی تو آشپزخونه،تو داشتی بشقاب برمیداشتی و نیما هم چنگال نیما:راستی با اوا چیکار داشتی؟ تو:نیماااا!!مگه تو فضولی؟ حتما یه چیز دخترونه بوده دیگه نیما:حالا من دوست پسرتم..چه اشکال داره بدونم؟ تو:بابا بخدا کار خاصی نبود اصن فقط دوتایی رفتیم کافه یه چیزی خوردیم رفتیم دنبال اون دوتا نره خر و اومدیم خونه نیما:همین؟ تو: همین،بدو اینارو ببر سر سفره الان بچه ها بجای غذا مارو میخورن نیما خندید و یه بوسه ی آروم روی لبت زد و رفت وسیله هارو گذاشت رو میز... نیواد: غذاااا تو:هیششش بابا مردم گناه دارن شب قبل تولد... ادامه؟ #فوریو #فوریو #فوریو

About