@tanter852: از اون شبا که همه خوابن، ولی تو با یه دنیا فکر، خیره شدی به سقف اتاق… از اون وقتایی که دلت میخواد یکی صدات کنه، یکی بفهمه پشت این سکوتت چی میگذره، یکی بپرسه: «چی شده؟ چرا دیگه مثل قبل نیستی؟» ولی هیچکس نمیپرسه… بدونی تا چی میگن وقتی دلت برای یکی تنگ شده که دیگه سهم تو نیست؟ وقتی هنوز با شنیدن اسمش دلت میلرزه، هنوز یه گوشه از قلبت منتظرشه، اما عقلِ خستهت هر شب بهت یادآوری میکنه که اون دیگه برنمیگرده… کاش میشد به بعضی آدما گفت: شما که رفتین، فقط از زندگیمون نرفتین… یه تیکه از خندههامون رو هم با خودتون بردین، یه عالمه خاطره گذاشتین روی دستمون، و رفتین… بیاینکه حتی یه بار پشت سرتون رو نگاه کنین. بدونی تا چی میگن از شکستن؟ شکستن همیشه صدای بلندی نداره… گاهی آدم درست وسط خندههاش میشکنه، درست وقتی که به همه میگه خوبم، درست وقتی که گوشی رو کنار میذاره و دیگه پیامی از اون آدمی که دلش میخواست، نمیاد. گاهی دلتنگی یعنی هزار بار اسمشو توی ذهنت صدا بزنی، ولی حتی جرئت نکنی یه بار بهش پیام بدی… یعنی دلت بخواد برگرده، اما اگه برگشت، ندونی باید بغلش کنی یا ازش بپرسی چرا انقدر راحت تنهات گذاشت؟ آخه بعضی رفتنا فقط خالی کردن یه جا نیست… آدم بعدش دیگه مثل قبل به هیچکس اعتماد نمیکنه. از دوست داشتن میترسه، از دل بستن میترسه، از اینکه دوباره یکی بیاد و یه روزی با همون دستایی که نوازشش کرده، دلشو تکهتکه کنه… و تلخترین قسمت ماجرا میدونی چیه؟ اینه که یه روز میرسه که دیگه گریهت نمیگیره، دیگه بهونه نمیگیری، دیگه هر شب منتظر یه پیام نیستی… اما این به معنی فراموش کردن نیست. فقط یاد میگیری با جای خالیش زندگی کنی… یاد میگیری بعضی اسمها رو بیصدا توی دلت نگه داری، بعضی خاطرهها رو با بغض قورت بدی، و بعضی آدما رو… با اینکه هنوز دوستشون داری، برای همیشه به خدا بسپری. بدونی تا چی میگن از دلتنگی؟ یعنی یه نفر توی گذشتهت زندگی کنه، اما تو مجبور باشی توی حال ادامه بدی… یعنی هنوز ته دلت آرزو کنی خوشحال باشه، حتی اگه خوشحالیش هیچ ربطی به تو نداشته باشه… و یعنی یه شب، بین تمام خاطرههات آروم به خودت بگی: «کاش میموندی… نه برای اینکه بدون تو نمیتونستم زندگی کنم، برای اینکه من با تمام وجودم دوستت داشتم… و تو حتی یه بار هم نفهمیدی این دلِ ساده، برای نگه داشتنت چقدر با خودش جنگید…»