یک رفیق داشتم آن قدر صمیمی بودیم که می گفتیم بیدر
چند روز ده خانه ما آمد نان و نمک ماره خورد 🥺مه خودم یک دوکان داشتم خوو می آمد قصه میکردیم اما یک روز ده پیش رویم از دوکان مه دوزدی کد و از همان روز فهمیدم که نباید در این زمانه به هیچ کس اعتماد نکنیم 🥺🥺