هیچ جاش دردناک تر از این نیست که کلی خاستگار پولدار و خان زاده داشته رو رد کرده و بله داده به پدربزرگم
2026-10-13 19:46:36
1122
it's me🤓 :
و معتقده که باید زودتر شوهر کنیم و کارای خونه رو یاد بگیریم
2026-10-13 19:42:38
5441
miyra :
اولین بار توی تخت کنارم بعد عروسی دیدمش🥰
2026-10-13 19:41:56
3035
SAYEH :
چون خانواده هامون راضی نبودن من و شبونه دزدید خیلی عاشقم بود🤗😍💔
2026-10-13 19:43:12
959
🦕🦖 :
داستان مامانبزرگ من:(خلاصه میگم )
مامانبزرگ من دختر خان بوده و پولدار بودن
چون خوشگل بوده خاستگارای زیادی داشته ولی نمی خواسته زود ازدواج کنه و تو 17 سالگی خیلی شدید مریض میشه و رو به مرگ بوده که مادر و پدر یه پسر که بیماری روان داشته و شیرین عقل هم بوده و پولدار بودن میان و میگن که اگه دخترتون خوب شد با پسر ما ازدواج کنه و براش انگشتر میندازن.
میگذره و مامانبزرگ من به طرز عجیبی خوب میشه و به زور ازدواج میکنه. شب عروسی دومادو میبینه و میفهمه که بیمار روانیه.توی حیات خونه روی پشت بوم های خونه نگهبان میزاشتن با اسلحه تا مامانبزرگ من فرار نکنه
یه مدت میگذره و مامانبزرگ من با کمک یه زن دیگه (فک کنم زن داداش شوهرش)نقشه فرار میکشه.
و صبح زود به بهونه آب آوردن میره حیات و فرار میکنه و اون زنه هم هواشو داشته. بعد میگه که جلوی در باغ یه سگ بود و من از عصبانیت دست انداختم و موهای بدن سگ رو کندم تا بره کنار.
بعد فرار میکنه خونشون و بعد از چندسال تو سن 26 سالگی با بابابزرگ رد فلگ من ازدواج میکنه (ببخشید طولانی شد)
2026-10-14 05:37:37
120
MW :
وای برعکسش مال مامان بزرگ و بابابزرگم واقعا خیلی رویاییه
مامان بزرگم مریض بود اون موقع و بابابزرگم جزو این ژاندارمری تو مرز ایران ترکمنستان بود میخواست بره مامان بزرگم رو برسونه بیمارستان ولی نمیذاشتن که بره اونم زد فرمانده و همه همکاراش رو زد وهمه نشون هاش رو پرت کرد جلوشون و استفعا داد و مامان بزرگم برداشت که ببره شهر بیمارستان
2026-10-13 20:56:04
55
jooha :
حتی یه کیک هم آورده بود 🗣️
2026-10-13 19:59:31
286
🎀taranom :
من ۱۹ سالم بود اون ۲۹ سالش بود 🥰
میخواستم برم معلم شم ولی اون ذذیح غیرتیح بود نذاشت برم معلم شم🥰🥰🥰
2026-10-14 10:42:35
30
Bahar :
حس میکنن خیلی داستان جالبیه😭
2026-10-13 19:42:39
370
🎀A MONSTIEZ GIRL🎀 :
بعد تازه خواهر مامانبزرگم سمی تره
آقا شب یلدا بوده و خواهر مامانبزرگم روی کرسی خواب بود(اگه نمیدونین کرسی چیه بدونین یه چیزیه که قدیما تو زمستونا روی یه منبع گرما یه لحاف یا پارچه پهن میکردن و میخوابیدن کنارش) بعد خاستگار و خونوادش میان خونشون و حرفاشونو با خونواده ی مامانبزرگم اینا میزنن و حلقه رو میکنن تو دست خواهر مامانبزرگم و میرن
بعد این بدبخت فردا صبحش بلند میشه و میبینه تو دستش حلقس بعد میره به مامانش میگه این چیه تو پستم بعد بهش میگن سورپرایز دیشب شوهرت دادیم_
2026-10-14 14:24:15
1
ℛℐ𝒩𝒪ℳ 😓 :
این ۳۰سالی که زندگی کردیم پیشش روسریمو اصلا در نیاوردم🥹🥹🫶🏻
2026-10-14 09:33:59
2
🤓kaily | معتاد قهوه☕️🤓 :
من ۷ سالم بود اون ۲۰ تو نمی دونی چقد عاشقانسسسس😭✌️
2026-10-14 12:24:09
2
خانم پاپیون🎀 :
مامانبزرگ منو همینجوری شوهر دادن رفت سر خونه زندگیش💔
2026-10-13 20:00:17
1
Parmis Nikuei :
بابا بزرگ من از غم مرگ مامان بزرگم چند روز بعد فوتش دق کرد مرد:)))
2026-10-14 07:09:19
7
🦊 :
خیلی جالب میگفت واقعا مثلا میگفت ۱۴ سالگی ازدواج کردم چون با دو چرخه بخاطرش افتاده زمین ..
2026-10-13 19:42:35
262
بکن اتحاد نوین :
بابای مامان بزرگم خان بود تو شهرستان بودن خیلی پولدار بودن بعد مرگش داداش مامان بزرگم ارث بقیه رو کشید بالا وگر نه ما الان پولدار بودیم
2026-10-14 10:49:47
5
lia :
مامانبزرگ من که اصن یارورو ندیده بود
2026-10-14 10:41:51
5
Niloofar :
My favorite cake:
2026-10-13 19:45:18
35
Zahra Mosav :
اگه یه وعده غذاش دیر میشد تمام روز کتکم میزد ولی بعد شب میومد کنارم می خوابید بغلم میکرد
2026-10-13 20:05:56
8
𝗦𝗲𝘁𝗶 :
بابا بزرگ من می رفت لب دیوار می گفت اشرف دلم برات غش رفت
بعد مامانم بزرگمم اینجوری بود که :
2026-10-13 20:46:02
6
Roksane :
من ۹سالم بود اون ۲۷سالش بود اونقدر عاشقم بود که میخاست یه زن ۱۶ساله برای انجام کارای من بگیره اذیت نشم🥹
2026-10-13 20:01:08
10
Roxana :
داشتیم قایم موشک بازی میکردیم اومد دستمو بگیره نزاشتم و زدم زیر گوشش و اون تصمیم گرفت سربازیشو بره و بیاد بگیرتم
2026-10-13 20:13:28
12
𝙝𝙚𝙡𝙚𝙣𝙖| :
8 سالگیم یه خواستگار داشتم تا 9 سالگیم صبر کرد اون 17 سالش بود ولی خب ما ازدواج نکردیم چون خونوادم با کودک همسری و اختلاف سنی خیلی زیاد راضی نبودن.🗣
حالا خوبه راضی نبودن-
2026-10-13 20:20:10
70
To see more videos from user @lititihi, please go to the Tikwm
homepage.