بچها من دزیره رو تا یه جاهایی خوندم و وقتی فهمیدم داستان کلیش چیه اصلا نتونستم ادامه بدم چطوری میتونید واسه ی همچین داستانی اکلیلی بشید 😭😭😭😭
2026-10-15 22:53:59
1
-_- :
بعد از اسلحه هیچ فیکشنی به چشمم نیومد(:
2026-10-16 16:31:16
7
ᥫ᭡ 𝓜𝓮𝓻𝓼𝓪𝓷𝓪 :
ببوسش تا بمیرم اوژنی...
نعناع؟....دیگه بوی نعناع نمیدی....تلخ شدی):
2026-10-15 19:42:34
177
zeinab :
قلم راحیل چیزی نبود که بتونم فراموشش کنم:)
2026-10-16 05:06:38
51
Me~ :
ولی ما یک زمانی از ساکنان طبقه سوم ساختمان هبیتیت مارسی در همسایگی پریزاد و مرد قصه گو بودیم
2026-10-15 19:00:28
131
Baran~🍁 :
ببوسش تا بمیرم اوژنی…
2026-10-15 19:44:27
8
𝒀𝒐𝒌𝒊 :
سهم من از خورشید وجودت، غروب بود؟....
خودت بهم درد دادی ناپلئون ولی دارم به خودت پناه میارم....
2026-10-16 11:24:11
5
Monica :
میدونستی دلم برای اینطور نگاه کردنت ضعف میره نعناع؟!
ببوسش تا بمیرم اوژنی
2026-10-15 19:43:43
19
سـیلـویـایِ سـالیـوان :
ای جان ❤️❤️
2026-10-16 05:54:03
4
nana :
اوژنی و ژنرالش
نعناع و فرمانده
رئیس زاده و افسرش....
2026-10-15 20:41:31
25
Eric Jeon :
افسر و ریسش، پریزاد و مرد قصه گوش، نعنا و تهیونگی هیونگش، توله جگوار و پدرش...:)))))
2026-10-15 19:51:03
45
دَزیـره کِـلاری :
من یه عالمهههه اسکیرین شات دارم 🙂
2026-10-16 07:31:52
16
𝒜𝓈𝒶𝓁 |بکن اتحاد نوین :
بالت رو شکستم پروانه؟ دستم بکشنه:)
2026-10-16 06:18:57
8
Ava :
و افسرزاده و رئیس
2026-10-15 16:38:53
18
Hasti Berihi :
نمیدونم ... احتمالا مدت خیلی طولانی ای!
ــ بدون من ؟
ــ منتظر تو...
😭😭😭
2026-10-15 16:30:01
11
★*☆♪𝓛𝓸𝓵𝓲𝓽𝓪★*☆♪ :
و تو نمیدونستی.. اجبار به رها کردن دردی، بیشتر از رها شدن داره! من توی این اجبار میسوختم اما کاش فراموش نمیکردی که من با قلبم به چشمهات قسم خورده بودم اوژنی....✨️اوه الان داره ضبط میشه؟!...تهیونگ هیونگی من...اگه الان داری صدامو میشنوی یعنی ۵ دقیقه از مردن من گذشته...ازت میخوام زندگی کنی و هیچوقت به عقب نگاه نکنی....(واسه این تیکه تو فصل سوم سطل ها اشک ریختم تهش فهمیدم کار تراشه بود)