:به نام خدا دو سال پیش، دل به دختࢪی بستم؛
خیلی دوستش داشتم، اما ترس اجازه نمی داد احساساتم را به زبان بیاورم. چند ماه گذشت تا یک روز برش گفتم : «دوستت دارم…»
از همان لحظه، زندگی برایم عوض شد. هفت ماه کنار هم بودیم؛ هفت ماهی که برای من پر از عشق، خاطره و لحظه های فراموش نشدنی بود.
اما پدرم با این رابطه مخالف بود و هر روز ترس جدایی بیشتر می شد. یک شب، از ترس اینکه ما را از هم جدا کنند، تصمیم گرفتیم باهم فرار کنیم…
ولی سرنوشت به ما فرصت نداد. گیر افتادیم؛ و آن شب، به جای اینکه قصه ی عشق ما به یک زندگی مشترک ختم شود، به تلخ ترین پایان ممکن رسید… هر دوی ما کشته شدیم. 💔⚰