@bab_fan8: هشت سال گذشت نوا: مامان این بود کل داستان تو و بابا تا وقتی من بدینا بیام؟ تو : آره دخترم ارین : دخترم اون بدنیا نه بدینا نوا به حالت قهر سرشو برگردوند تو: مامان حق با توسعه هرچی تو بگی درسته نوا: مامان میشه فردا نرم مدرسه تو: دخترم باید بری مدرسه که با سواد بشی دیگه ارین : آره ندای بابا باید بری نوا: ولی منم دوس دارم مثل شماها یوتیوبر شما تو: ما میدونیم دخترم ولی دیگه باید بری مدرسه تا بعدش یوتیوبر شی الان بدو برو بغل بابایی ببرتت بخوابی نوا: شب بخیر مامان جون شب بخیر بابا ارین دوستون دارن تو: ماعم دوست داریم ارین : ما عاشقتم دخترم ارین بگرفت نوا رو خوابوند و اومد بغلت مرد و سرتو گذاشت ی و شونش تو: خوشحالم بابت همه چی ارین: من بیشتر. تو: راستش روز اولی که دیدمت فک نمیکردم یه روز داستانمونو برا بچمون بگیم ولی الان این اتفاق افتاده ارین : من فک نمیکردم که اصن با هم بریم تو رابطه فک میکردم مغروری. تو: خیلی بدجنسی🤣 ارین: ادامه داره حرفما 🤣 ولی وقتی اومدم جلو دیدم نه بابا اصن یه دختر آروم نازی خوشحالم دخترمون شبیهته تو: خوبه که اخلاق دخترمون به تو رفته سالها گذشت دخترتون ازدواج کرد خودتون پیر شدین ولی عشق از بین نرفت:))))) ( نانازیا این یجوری بود که انوار شخصیتا دارم برا بچشون میگن داستانو)