@networthofficial: I realized God was waiting on ME #faithinaction #christianmotivation #fyp

Zach Bates | NetWorth
Zach Bates | NetWorth
Open In TikTok:
Region: US
Monday 19 October 2026 17:25:57 GMT
452
101
4
6

Music

Download

Comments

extraordinadri
Vitamin Dri 🤍 :
Wow, because you can’t multiply anything by zero. Thank you for this message
2026-10-19 17:44:34
0
thecreativehearts
thecreativeheartsteacher :
This truly spoke to me.
2026-10-19 20:58:44
1
zealous_nio
OUR SZN🤩🖤🐶🪼 :
AMEN!!
2026-10-19 22:36:37
0
To see more videos from user @networthofficial, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

گفتم نیا تو مریض استی، نمیخوایم چیزی شوه توره. قبول کرد، مادرش امد خانه ما خواستگاری پدرم قبول نداشت بلاخره پدر است حق داره چون نمیشناختیم میگفت تو حتمن بچه شانه میشناسی چطو گپ است مام منکر میشدم میگفتم نی، خو خلاصه مادرش سه روز ره به اصرار مه قبول کرد ماند ده خانه ما از مادرم خوشش آمده بود از خانواده و خانه ما خوشش آمده بود، میگفت حتمن بتین دختر تانه به بچیم اما پدرم لج کرده بود میگفت تا بچه ره نبینم نمیتم دختره، و مه بچه ره گفته بودم نیا و قبل از آمدن شان ایاز ره گفته بودم به مادرت بگو از مریضیت چیزی نگویه به خانواده ما، چون پدرم بسیار حساس است سر ای موضوعات و تمام خواهرهایم که ازدواج کردن قبل نامزادی پدرم تمام داماد هایشه دیده بود از نزدیک و گپ زده بودن چون خانواده ما بسیار نامدار و کلان است، هرکس حق ازی رع نداشت به آسانی داماد خانواده ما شوه، دیدم پدرم راضی نمیشد یک دل ره صد دل کردم شیشتم تمام گپ ره به مادرم گفتم بدون از مریضی عشقم، اولش قهر شد بعد دید حالتم خراب است و هرچی کنه نمیشه ازش بگذرم رفت با پدرم گپ زد پدرم قانع نشد نمیشد که قانع شوه، آخر مادر ایاز امد با پدرم گپ زد گریه کرد گفت بیدر جان خیرست ما از راه دور آمدیم نامید ما نکنین بانین از همینجا خوش بریم، پدردلیل های زیادی آورد اما مادر  قانع اش کرد. پدرم قانع شد و دستمال ره دادیم گفتن دو هفته بعد بیاین نامزادی، همه خوشحال بودیم ملاء آورد و نکاح انلاین بسته کردیم، ایاز زیاد خوشحال بود مام زیاد خوشحال بودم مادر ایاز زیاد خوشحال بود هیچ دست مه ایلا نمیداد، محفل خلاص شد همه رفتن خانه های خود، ایاز کارهای مه ده جریان انداخت، و دو سال گذشت، ایازم تصمیم گرفت بیایه افغانستان بسیار برش زاری میکردم نیا خیرست صبر داشته باش میشه کارایم جور شوه نیا میگفت نی میایم هیچ امکان نداره نیایم، اگر موردم هم بگذار ده بغل خودت بمیرم، زیاد ایقسم گپا میزد قهر کردم دوماه گپ نزدم کتش، یک روز لباس شویی میکردم با مادرم ده روی حویلی بودم که تلفونم زنگ خورد دیدم یک شماره ناشناس بود اوکی کردم چپ بودم صدای آشنا به گوشم خورد گفت دروازه ره باز کو، حیران شدم گیج بودم چادرم ره پوشیدم و سمت دروازه رفتم مادرم صدا میکد چی شده کجا میری گفتم صبر کو میایم، وقتی دروازه ره دل‌نادل باز کردم دیدم ایاز است، طرفش که دیدم حالم خراب شد بیخی شیمه از پیشم رفت، پریدم بین کوچه ده بغلش محکم بغلش کردم گفت آخ آهسته قلبم اوگار شد، خوده دور کردم پس از دستم گرفت کش کرد ده بغلش بغلم کرد، هیچ نمیخواستم رهایش کنم، مادرم صدا کرد وقتی دید ایاز آمده خوشحال امد طرف ما گفت بیا خانه آمدم خانه بسیار خوشحال بودم زمین جایم نمیداد اما از یک طرف بسیار نارام بودم اگر ایاز ره چیزی شوه مه چطو کنم، اما او کارشه کرده بود مام مثل یک طفل کتش رفتار میکردم نازشه میخریدم، اما ایازم بسیار پسری خوبی بود حد و حدود خودشه میفامید، پانزده روز خانه ما بود، پیشم بود هر روز بیرون میرفتیم باهم بسیار خوشحال بودم کتش، بسیار عادت کرده بودم برش، خوش آیند ترین بخشش ای بود که هر روز با ناز و نوازش از خواب بیدارش میکردم، لباس هایشه اوتو میکردم عادت داشت دو وقته حمام میکرد، بعد میرفتیم هردو چکر غذای مورد علاقیش ره پخته میکردم باهم مثل دو دوست مثل دو طفل بودیم اما پانزده روز بسیار زود گذشت، ایازم رفت پس امریکا و چهار ماه بعد کار های مه جور میشد کم مانده بود، با ایاز صبح روز چهار شنبه مسج کردیم گفت میرم کلپ بعد کار که بیکار شدم زنگت میزنم خودته دلبر کو، گفتم چشم یکدانیم، رفت مه منتظرش بودم چهار ساعت گذشته بود، شش ساعت شذ منتظر بودم مسج دادم جواب نداد گفتم البت خسته بوده یا تلفونش چارج نداره زیاد وقت پیش دوستایش هم میبود، تلفونش ره خانه میگذاشت، دلم جم گفتم برو دیگه حتمن با دوستایش است، خواب شدم، صبح باز مسج دادم دیدم جواب نمیته راستی همو روز ها کار های رفتن مام جور شده بود قرار بود چند هفته بعدش مام برم پاکستان، به تشویش شدم زیاد مسج کردم جواب نمیداد، به مادرشان زنگ زدم دیدم اونا هم آن است جواب نمیتن، مه ده اینجه هزار بار موردم و زنده شدم، جواب نمیدادن هرچی میکردم هیج یکش جواب نمیداد، دیدم مادرش مسج کرده سلام دخترم، هیچی نگفته بود مسج هایم ره وایس هایم ره هیچ یکشه جواب نداده بود کم بود دیوانه شوم، بعد دو روز مادرش زنگ زد و گفت ایاز سرش حمله قلبی آمده حالش خوب نیست، داکتر احتمال داده که زنده نمیمانه، الله ای گپ نبود تیر بود به قلبم، مادرش حتا گپ میزدن که مه افتیدم و ضعف کردم همه گی ورخطا شدن هیچ به خود نمیامدم، هیج نمیفامیدم  ادامه داره  #داستانهای_غمگین_عاشقانه #🙃🙂
گفتم نیا تو مریض استی، نمیخوایم چیزی شوه توره. قبول کرد، مادرش امد خانه ما خواستگاری پدرم قبول نداشت بلاخره پدر است حق داره چون نمیشناختیم میگفت تو حتمن بچه شانه میشناسی چطو گپ است مام منکر میشدم میگفتم نی، خو خلاصه مادرش سه روز ره به اصرار مه قبول کرد ماند ده خانه ما از مادرم خوشش آمده بود از خانواده و خانه ما خوشش آمده بود، میگفت حتمن بتین دختر تانه به بچیم اما پدرم لج کرده بود میگفت تا بچه ره نبینم نمیتم دختره، و مه بچه ره گفته بودم نیا و قبل از آمدن شان ایاز ره گفته بودم به مادرت بگو از مریضیت چیزی نگویه به خانواده ما، چون پدرم بسیار حساس است سر ای موضوعات و تمام خواهرهایم که ازدواج کردن قبل نامزادی پدرم تمام داماد هایشه دیده بود از نزدیک و گپ زده بودن چون خانواده ما بسیار نامدار و کلان است، هرکس حق ازی رع نداشت به آسانی داماد خانواده ما شوه، دیدم پدرم راضی نمیشد یک دل ره صد دل کردم شیشتم تمام گپ ره به مادرم گفتم بدون از مریضی عشقم، اولش قهر شد بعد دید حالتم خراب است و هرچی کنه نمیشه ازش بگذرم رفت با پدرم گپ زد پدرم قانع نشد نمیشد که قانع شوه، آخر مادر ایاز امد با پدرم گپ زد گریه کرد گفت بیدر جان خیرست ما از راه دور آمدیم نامید ما نکنین بانین از همینجا خوش بریم، پدردلیل های زیادی آورد اما مادر قانع اش کرد. پدرم قانع شد و دستمال ره دادیم گفتن دو هفته بعد بیاین نامزادی، همه خوشحال بودیم ملاء آورد و نکاح انلاین بسته کردیم، ایاز زیاد خوشحال بود مام زیاد خوشحال بودم مادر ایاز زیاد خوشحال بود هیچ دست مه ایلا نمیداد، محفل خلاص شد همه رفتن خانه های خود، ایاز کارهای مه ده جریان انداخت، و دو سال گذشت، ایازم تصمیم گرفت بیایه افغانستان بسیار برش زاری میکردم نیا خیرست صبر داشته باش میشه کارایم جور شوه نیا میگفت نی میایم هیچ امکان نداره نیایم، اگر موردم هم بگذار ده بغل خودت بمیرم، زیاد ایقسم گپا میزد قهر کردم دوماه گپ نزدم کتش، یک روز لباس شویی میکردم با مادرم ده روی حویلی بودم که تلفونم زنگ خورد دیدم یک شماره ناشناس بود اوکی کردم چپ بودم صدای آشنا به گوشم خورد گفت دروازه ره باز کو، حیران شدم گیج بودم چادرم ره پوشیدم و سمت دروازه رفتم مادرم صدا میکد چی شده کجا میری گفتم صبر کو میایم، وقتی دروازه ره دل‌نادل باز کردم دیدم ایاز است، طرفش که دیدم حالم خراب شد بیخی شیمه از پیشم رفت، پریدم بین کوچه ده بغلش محکم بغلش کردم گفت آخ آهسته قلبم اوگار شد، خوده دور کردم پس از دستم گرفت کش کرد ده بغلش بغلم کرد، هیچ نمیخواستم رهایش کنم، مادرم صدا کرد وقتی دید ایاز آمده خوشحال امد طرف ما گفت بیا خانه آمدم خانه بسیار خوشحال بودم زمین جایم نمیداد اما از یک طرف بسیار نارام بودم اگر ایاز ره چیزی شوه مه چطو کنم، اما او کارشه کرده بود مام مثل یک طفل کتش رفتار میکردم نازشه میخریدم، اما ایازم بسیار پسری خوبی بود حد و حدود خودشه میفامید، پانزده روز خانه ما بود، پیشم بود هر روز بیرون میرفتیم باهم بسیار خوشحال بودم کتش، بسیار عادت کرده بودم برش، خوش آیند ترین بخشش ای بود که هر روز با ناز و نوازش از خواب بیدارش میکردم، لباس هایشه اوتو میکردم عادت داشت دو وقته حمام میکرد، بعد میرفتیم هردو چکر غذای مورد علاقیش ره پخته میکردم باهم مثل دو دوست مثل دو طفل بودیم اما پانزده روز بسیار زود گذشت، ایازم رفت پس امریکا و چهار ماه بعد کار های مه جور میشد کم مانده بود، با ایاز صبح روز چهار شنبه مسج کردیم گفت میرم کلپ بعد کار که بیکار شدم زنگت میزنم خودته دلبر کو، گفتم چشم یکدانیم، رفت مه منتظرش بودم چهار ساعت گذشته بود، شش ساعت شذ منتظر بودم مسج دادم جواب نداد گفتم البت خسته بوده یا تلفونش چارج نداره زیاد وقت پیش دوستایش هم میبود، تلفونش ره خانه میگذاشت، دلم جم گفتم برو دیگه حتمن با دوستایش است، خواب شدم، صبح باز مسج دادم دیدم جواب نمیته راستی همو روز ها کار های رفتن مام جور شده بود قرار بود چند هفته بعدش مام برم پاکستان، به تشویش شدم زیاد مسج کردم جواب نمیداد، به مادرشان زنگ زدم دیدم اونا هم آن است جواب نمیتن، مه ده اینجه هزار بار موردم و زنده شدم، جواب نمیدادن هرچی میکردم هیج یکش جواب نمیداد، دیدم مادرش مسج کرده سلام دخترم، هیچی نگفته بود مسج هایم ره وایس هایم ره هیچ یکشه جواب نداده بود کم بود دیوانه شوم، بعد دو روز مادرش زنگ زد و گفت ایاز سرش حمله قلبی آمده حالش خوب نیست، داکتر احتمال داده که زنده نمیمانه، الله ای گپ نبود تیر بود به قلبم، مادرش حتا گپ میزدن که مه افتیدم و ضعف کردم همه گی ورخطا شدن هیچ به خود نمیامدم، هیج نمیفامیدم ادامه داره #داستانهای_غمگین_عاشقانه #🙃🙂

About