@muhrifkiiiii: #perantau #sulawesi #wedabaynikel🇲🇨🎌 #foryoupage #fyp

muhrifqiseptian
muhrifqiseptian
Open In TikTok:
Region: ID
Tuesday 27 October 2026 00:16:21 GMT
114719
6277
57
161

Music

Download

Comments

rama711855
R_rama :
11 bersaudara 10 sudah nikah 1 jadi pengganti ayah buat nafkahin ibu 😄
2026-10-27 07:25:50
28
epinpanor2005
EpiN PnR.🫵🚀 :
5 bersaudara merantau, mm sendiri
2026-10-27 07:15:15
6
hendra_kzeng
hendra :
7 bersaudara 6 merantau 1 menjaga mama
2026-10-27 10:57:50
1
rulll_2629
rulll_2629 :
sebaliknya bang
2026-10-27 09:46:03
1
00bjtt_
🪾 :
4 bersaudara, 1 sudah berpulang kepada yang maha kuasa,2 jaga mama,dan aku 1 1nya yang merantau jauh dari orang tua😇
2026-10-27 03:10:46
1
sandi391
HS mandiri 🌴🌴 :
Kita sama bang
2026-10-27 06:13:29
1
dn_pdd30
𝕸𝖊𝔰𝔦𝔫 𝐓ę𝚖𝐩𐌵𝑟 :
4 bersudara 3 merantau 1 jaga ortu😌🙏
2026-10-27 09:03:38
1
yusraauliaaa
yusraauliaaa :
iyalgi
2026-10-27 06:59:30
1
painggs28
𝗔𝗱𝗮𝗮 𝗙𝗮𝗷𝗿𝗶𝗻 :
2 bersaudara, saya anak pertama Merantau, 1 adek perempuan jaga nenek di kampung karena kami sudah tidak ada orang tua🥲
2026-10-27 06:22:34
5
argianilyawan
Argian Ilyawan :
3 bersaudara anak pertama udh nikah anak ke pengangguran anak ke msi SMA dan pengangguran ternyata saya sendiri 😭😭
2026-10-27 10:45:11
1
shrull2004
tigasatumaret. :
4 bersaudara anak pertama udah nikah anak kedua udah nikah anak ketiga merantau anak keempat jaga mama
2026-10-27 07:54:21
1
pin03583
PIN/03 :
4 bersaudara, 2 merantau 2haga mama
2026-10-27 07:26:53
1
porenjes_merh2
mayou :
haha sama lagi
2026-10-27 04:47:39
1
anisarsun5678
A04- :
6 bersaudara KK ke 1 merantau KK ke 2 sudah berkeluarga KK ke 3 SDH berkeluarga KK ke 4 merantau KK ke 5 SDH berkeluarga saya sendiri mengais rejeki di kampung sendiri,sambil jaga mama/ papah ank bungsu💪
2026-10-27 07:30:11
0
tailacotadi
𝕣𝕚𝕒𝕟𝕘 _𝟙𝟞 :
7 bersaudara 2 sudahh nikah 5 jaga orang tua,2 merantau
2026-10-27 07:01:45
1
akunnnnngabuttttt00
床日中2006 :
4 bersaudara 2 ngerantau 2 jaga org tua😌
2026-10-27 04:59:02
2
kifliii221
Kiflonggg :
7 bersaudara, 3 d Kendari 3 d kampung ad yg jaga mama ad yg sklh 1 d Morowali (saya sendiri)
2026-10-27 07:18:16
1
sat_ria52
Panggil satria aja :
Kak, aku juga 4 bersaudara tapi kakak pertama telah meninggalkan kami selamanya jadi kami sisa 3 saudara, bang, aku komen sampe nangis 😭
2026-10-27 08:32:25
1
farharahmayanti0
Cegil :
2 bersaudara aku anak perempuan ke dua, kaka laki” ku jaga ortu aku yg merantau jauh dari ortu 🫠
2026-10-27 05:20:19
2
ippangkejora
ippang kejora :
Iya lagi
2026-10-27 02:12:45
1
valennnnnnnn091
paennnn :
3 bersaudara 1 merantau 2 udah beda alam 3 kerja + jga mma ayah juga udah beda alam
2026-10-27 08:49:01
1
izi.zy
76apple :
5 saudara 4 nikah 1 jaga ibu
2026-10-27 05:05:09
1
puncho162008
punco disini :
7 bersaudara 3 merantau 3 jaga mana 1 udah di atas
2026-10-27 11:09:14
0
arpi3765
arpi :
4 saudara 1 sudah nikah 2 aku 1 rantau sama mmk 3 masih sklh 4 masih sklh 🙏
2026-10-27 11:09:13
0
yydnnaf
Dy :
4 bersaudara anak terakhir, sendiri laki-laki aku juga yang merantau 😂
2026-10-27 06:59:10
0
To see more videos from user @muhrifkiiiii, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

خوب چند روز از اون روز گذشته و فقط ممد و علی از این موضوع خبر دارن خب خب  یه روز از زبون تو:::: از خواب بیدار شدم چشامو مالوندم یهو یه نوتیف برام اومد  دیدی مانیه ما خداگاه یه لبخند اومد روی لبت  باز کردی  مانی:::سلام پرنسس بابا خوبی؟‌امروز برنامه ای نداری که؟ چون قرارع تا ساعتای هشت با من باشی و بعدشم باهم میریم کافه با اکیپ تو با اینکه کلی کار داشتی و باید ۲تا ویدیو برای چنلت ضبط میکردی و حتی باید به مادر و پدرت سر می‌زدی  با خودت گفتی ::بچم خیلی با ذوق نوشتههه همه ی کارام فدای یه تار موش جوابشو دادی ::تو ::سلام پسر خوشگله  امروز؟ بیکاره بیکارم فقط بگو کی میایی دنبالم که بدونم...🤍 مانی::به به عالی شد خب چون قرارع نهار بریم بیرون  یک ساعت دیگه جلو دره خونتم عشقم تو::باشههه مرسییییی رفتی یه چیزی خوردی و سریع حاضر شدی  گوشیت زنگ خورد(پسر خوشگله) تو:جانم؟ مانی:بپر پایین بانو تو:اومدم رفتی پایین و دیدی برات گل گرفته تو::مرسییییی خیلی خوشحالم کردیییی مانی:فداتشم اول رفتین رستوران  تو::مانی امروز و راجب کار حرف نزنیم لطفا مانی:: آفرین  غذاتونو خوردین و رفتین شهربازی  تو ::ببین اقااا پسر  مانی:چیو تو::این ترنو خیلی ترسناک بنظر میاد تاحالا باهم نرفتیم بریم؟ مانی:هرچی تو بگی  رفتین و وقتی رسید به اوجش بازوی مانی رو گرفتی و سرتو پشت شونش قایم کردی و چشاتو بستی  مانی دستت و گرفت و گفت:خانومه کوچوی ترسو  تموم شد نترس  تو::باشه راست میگی واقعا ترسیدم مانی:اوهو خانم غرورشو گذاشت کنار و گفت که ترسیده (بوست کرد) ساعت تقریبا پنج بود داشتین می‌چرخیدین تو خیابون  مانی::خب حالا کجا بریم که به خانوم خانوما خوش بگذره؟! تو::میشه بریم بام تهران؟ مانی:پایتم  یه کافه ای نزدیک بام بود مانی نگه داشت و دوتا شات قهوه گرفت و رفتین بام پیاده شدین و نشستین تهران و کامل میدیدید سرتو گذاشتی رو شونه ی مانی هوفیی کشیدی مانی::چیشده؟دلت گرفته؟ تو::نه بابا امروز خیلی خوشگذشت مگه میشه دلم بگیره؟؟ مانی:پس چی شده؟ تو::عام راستش هیچوقت فک نمی‌کردم یه روزی جام اینجا بغلت باشه مانی::الان ناراحتی؟ تو::نه راستش خوشحال ترینم مانی::ولی من می‌دونستم یه روزی جات اینجاست  تو::چرا ؟ مانی:چون از اول مث بقیه نبودی هیچوقت تنهام نذاشتی  تو::توهم.... همینطور  یکم باهم حرف زدید و رفتین کافه با اکیپ  تو به ممد و علی دست دادی و رفتین نشستین پیش بقیه اکیپ بنی:: راستی مانی چرا انقد جدیدا شما رو شیپ میکنن؟ تو::خب مردم دنبال داستانن اشکان::ولی این داستان واقعی شه قشنگه ممد یه خنده ریز زد  توهم پاشو لگد کردی  مشغول حرف زدن بودید که مانی از زیر میز دستتو و گرفت و بهت یه نگاهی کرد و لبخند زد توهم دستشو تو دستت فشردی  اونشب تموم شد و ...... #فوریوووو  #فوریوووو  #فوریوووو  #فوریوووو  #فوریوووو
خوب چند روز از اون روز گذشته و فقط ممد و علی از این موضوع خبر دارن خب خب یه روز از زبون تو:::: از خواب بیدار شدم چشامو مالوندم یهو یه نوتیف برام اومد دیدی مانیه ما خداگاه یه لبخند اومد روی لبت باز کردی مانی:::سلام پرنسس بابا خوبی؟‌امروز برنامه ای نداری که؟ چون قرارع تا ساعتای هشت با من باشی و بعدشم باهم میریم کافه با اکیپ تو با اینکه کلی کار داشتی و باید ۲تا ویدیو برای چنلت ضبط میکردی و حتی باید به مادر و پدرت سر می‌زدی با خودت گفتی ::بچم خیلی با ذوق نوشتههه همه ی کارام فدای یه تار موش جوابشو دادی ::تو ::سلام پسر خوشگله امروز؟ بیکاره بیکارم فقط بگو کی میایی دنبالم که بدونم...🤍 مانی::به به عالی شد خب چون قرارع نهار بریم بیرون یک ساعت دیگه جلو دره خونتم عشقم تو::باشههه مرسییییی رفتی یه چیزی خوردی و سریع حاضر شدی گوشیت زنگ خورد(پسر خوشگله) تو:جانم؟ مانی:بپر پایین بانو تو:اومدم رفتی پایین و دیدی برات گل گرفته تو::مرسییییی خیلی خوشحالم کردیییی مانی:فداتشم اول رفتین رستوران تو::مانی امروز و راجب کار حرف نزنیم لطفا مانی:: آفرین غذاتونو خوردین و رفتین شهربازی تو ::ببین اقااا پسر مانی:چیو تو::این ترنو خیلی ترسناک بنظر میاد تاحالا باهم نرفتیم بریم؟ مانی:هرچی تو بگی رفتین و وقتی رسید به اوجش بازوی مانی رو گرفتی و سرتو پشت شونش قایم کردی و چشاتو بستی مانی دستت و گرفت و گفت:خانومه کوچوی ترسو تموم شد نترس تو::باشه راست میگی واقعا ترسیدم مانی:اوهو خانم غرورشو گذاشت کنار و گفت که ترسیده (بوست کرد) ساعت تقریبا پنج بود داشتین می‌چرخیدین تو خیابون مانی::خب حالا کجا بریم که به خانوم خانوما خوش بگذره؟! تو::میشه بریم بام تهران؟ مانی:پایتم یه کافه ای نزدیک بام بود مانی نگه داشت و دوتا شات قهوه گرفت و رفتین بام پیاده شدین و نشستین تهران و کامل میدیدید سرتو گذاشتی رو شونه ی مانی هوفیی کشیدی مانی::چیشده؟دلت گرفته؟ تو::نه بابا امروز خیلی خوشگذشت مگه میشه دلم بگیره؟؟ مانی:پس چی شده؟ تو::عام راستش هیچوقت فک نمی‌کردم یه روزی جام اینجا بغلت باشه مانی::الان ناراحتی؟ تو::نه راستش خوشحال ترینم مانی::ولی من می‌دونستم یه روزی جات اینجاست تو::چرا ؟ مانی:چون از اول مث بقیه نبودی هیچوقت تنهام نذاشتی تو::توهم.... همینطور یکم باهم حرف زدید و رفتین کافه با اکیپ تو به ممد و علی دست دادی و رفتین نشستین پیش بقیه اکیپ بنی:: راستی مانی چرا انقد جدیدا شما رو شیپ میکنن؟ تو::خب مردم دنبال داستانن اشکان::ولی این داستان واقعی شه قشنگه ممد یه خنده ریز زد توهم پاشو لگد کردی مشغول حرف زدن بودید که مانی از زیر میز دستتو و گرفت و بهت یه نگاهی کرد و لبخند زد توهم دستشو تو دستت فشردی اونشب تموم شد و ...... #فوریوووو #فوریوووو #فوریوووو #فوریوووو #فوریوووو

About