@sereinvjk: (خاطراتی از گذشته) - هی، هی، تهیونگ! اون بستنی مال من بود! با اخم و صدای بلندی اعتراض کرد، اما او با لبخند به سمتش برگشت و چشمکی زد. — اوه، عزیزم، متأسفم. ولی فکر کنم الان دیگه مال من شده. پسر دستبهسینه شد و با چشمهای مشکی و زیبایش، که حالا از روی حرص ریز شده بودند، نگاهش کرد. — اونجوری نگام نکن، وگرنه قول نمیدم جای بستنی تورو ... - هییی! تهیونگ خندید و پیش از آنکه اعتراض دیگری بشنود، رویش را برگرداند. نگاهش را به منظرهی بیرون کلبهی چوبی دوخت؛ جایی که نور ملایم خورشید از میان درختان عبور میکرد. چند لحظه بعد، صدای قدمهای آشنایی پشت سرش پیچید. تهیونگ ظرف بستنی را روی میز گذاشت و دستهایش را از پشت دور کمر پسرش حلقه کرد و او را به خودش نزدیکتر کشید. لبهایش را به لالهی گوش او نزدیک کرد و آرام زمزمه کرد: — اینقدر دوستداشتنی نباش جئون... این قلب مریضم نمیتونه طاقت نمیاره. - راجع به قلب من اینجوری حرف نزن. تهیونگ کمی عقب کشید تا صورتش را ببیند. نگاه پرسشگرش روی چهرهی پسر نشست. پسر لبخند محوی زد و دستش را روی دستهای حلقهشدهی او گذاشت. - اون قلب همیشه باید بتپه، تهیونگ. حتی اگه یه روز من نباشم، بازم باید به تپیدن ادامه بده... مکث کوتاهی کرد؛ انگار برای گفتن جملهی بعدی به تمام شجاعتش احتیاج داشت. - چون اون موقع باید بهجای منم زندگی کنی. لبخند از روی لبهای تهیونگ محو شد. برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ با چشمهایی که آرامآرام از اشک پر میشدند. بعد صورتش را به سمت خودش برگرداند و بوسهای آرام روی لبهای معشوقش نشاند؛ انگار میخواست با همان بوسه، تمام حرفهایی را که نمیتوانست به زبان بیاورد، به او بگوید. پسر چشمهایش را بست و در آغوشش ماند. آن روز، تهیونگ فکر میکرد او فقط دارد از یک روز دور حرف میزند؛ روزی که شاید هیچوقت از راه نرسد. اما نمیدانست پسر از آیندهای حرف " میزند که دیگر خودش در آن حضور نخواهد داشت. " #taekook #jungkook #taehyung #fanfic #foryou