سال ۱۳۵۸ ، مهرماه روزهای اول مدرسه ، توی کلاس اول یه معلم خانوم داشتیم به اسم خانم خوشی 😏
بابت یه دیر رفتن به خونه که رفته بودم خونه دوست جدیدم رو یاد بگیرم و دیگر رفته بودم خونه بابام اومد تو مدرسه و به ناظم گفت که من تنبیه کنن
معلم توی کلاس از توی کیفش یه سیم برق بیرون آورد که سه لایه به هم بافته شده بود
من رو اوردن جلوی کلاس و گفت دستهات رو بگیر بالا ، اینقدر با اون سیم کف دست من زد که خودش خسته شد ، من بعداز ضربه دوم ریگه هیچ دردی رو حس نمیکردم ،انگار عصب دستم قطع شده بود
دستهام رو بالا گرفته بودم و زار زار گریه میکردم و اون بی انصاف هم ادامه میداد ، اینقدر زد که خسته شد ، من تا سه روز نمیتونستم مداد دستم بگیرم و بنویسم ، هر شب مادرم کف دستم که تاول زده بود چرب میکرد و با پارچه می بست
از همون روز من از درس و مشق و مدرسه و معلم بیزار شدم ، 😳
یه ذره عطوفت و انسانیت و رحم در وجود اون معلم نبود
روزهای بعد هم چون نمیتونستم مداد رو دستم بگیرم و بنویسم تنبیه میشدم
من از روز اول مهر بیزارم ، از مدرسه و هرچی معلم بیزارم ، تا وقتی که زنده باشم لعن و نفرین ابدی میفرستم به اون معلم که خالی از انسانیت بود 😏
2026-10-29 20:39:22
1
To see more videos from user @m.hassan.ghandehari, please go to the Tikwm
homepage.