@turbonox_sv: #parati #fyp #viral #tiktok

turbonox_sv
turbonox_sv
Open In TikTok:
Region: SV
Monday 22 June 2026 04:41:49 GMT
228062
33795
41
1799

Music

Download

Comments

maybelin2385
May👩‍🔧 :
yo quería ir pero no tenía con quien ir🥺
2026-06-22 19:23:10
44
amandaocasio
amandita ⋆.𐙚 ̊ :
siempre siempre conoces a alguien nuevo ❤️‍🩹❤️‍🩹
2026-06-28 17:02:44
4
torhez1
HHV 45 :
excelente frase
2026-06-27 11:00:34
3
alexvv_
not.axL :
haganme caso muchachos es mejor ir solo que mal acompañado .... y si estas solo sin nadie que importa , alemnos estas disfrutando de algo que te gusta
2026-08-19 00:23:53
0
offline_alm
Emer Rubi :
Pensar que todos esos carros son del mismo garage
2026-06-23 23:57:01
1
rvmireez10
Orlando :
yo fui solo jajaja perron andar dolo en eventos
2026-06-23 19:18:41
5
elaine_vj23
♡ :
yo el domingo en santa ana 🥺✨
2026-07-17 02:42:34
0
jonathan_ramirez205
Jסּиαтнαи :
me pasa y que tengo que hacer 🙇
2026-07-14 01:47:32
0
yeka_317
𝒜𝓁𝓋𝒶𝓇𝑜 メ’𝟶 :
Nunca olvidare esa primera vez donde fui solo =') Fue el mejor dia de mi vida✨
2026-07-04 00:31:50
1
roosemberg1102
Roosemberg1102 :
yo iba a ir pero medio hueva
2026-06-22 15:05:13
5
joseeee_999
joseeee_666 :
2026-06-22 14:25:35
10
alees2k
Alee :
Yo ese 😔
2026-06-22 23:30:10
6
bachira_rockstar
Rock☆Star :
puya yo no fui por que no tenía con quien 😭
2026-06-22 23:01:20
1
hrnant
Hernán :
El consejo del día
2026-06-25 04:13:54
1
ascencio75
Bryan :
2026-06-22 16:16:40
0
h_ignacio17
LilH 17 🗣 :
yo siempre voy a lugares solo, siento que viajar solo es más tranquilo
2026-06-24 04:40:34
0
jhonky071996
JHON :
antes si me limitaba ahora no voy donde yo quiera solo sin afanes 💪
2026-06-28 21:13:55
0
nazarelym
nazarelym :
Jamás… Menos a lugares como estos 😍🔥
2026-06-28 20:28:27
0
zair.ruiz7
Zair Ruiz :
me ah pasado incluso con el evento de speed fest que viene no tengo con quien ir como ven voy solo 👀
2026-08-01 06:50:33
0
desaogoisvida
𝑫𝒆𝒔𝒂𝒐𝒈𝒐 𝒆𝒔 𝒗𝒊𝒅𝒂🪐 :
𝑨𝒔𝒊 𝒇𝒖𝒆😎
2026-06-22 19:13:11
1
To see more videos from user @turbonox_sv, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

#رمان_تیز_تر_از_شمشیر  #رمان_عاشقانه  #دارک_رومنس  #creatorsearchinsights پارت32 🌟 دستش هنوز روی دهنم بود. محکم گرفته بود. انگار که اگر ذره‌ای حرکت کنم، فکم رو در میاره نفس کشیدن برام سخت شده بود. هرچی بیشتر سعی می‌کردم خودمو تکون بدم، فشار دستش بیشتر می‌شد. انگشت‌هاش توی گوشت صورتم فرو می‌رفت. پشتم به سینه‌ش چسبیده بود، گرمای بدنش از پشت می‌سوخت، و فقط صدای نفس‌های آرومش رو می‌شنیدم که کنار گوشم پیچ می‌خورد. چشمام هنوز سمت انتهای راهرو بود دیمون اونجا ایستاده بود ولی مردی که روبه‌روش بود، روی زمین افتاده بود و بی‌حرکت مونده بود. یه لکه‌ی سیاه زیر سرش پهن می‌شد. دیمون چند قدم عقب رفت. دستش هنوز اسلحه داشت. نفس‌هاش تند شده بود، شانه‌هاش بالا و پایین می‌رفت. _ لعنتی... صدای دیمون آروم بود، ولی لرزشی توش بود که نمی‌تونست پنهونش کنه. چند لحظه اطرافشو نگاه کرد و بعد سریع از راهرو دور شد. کفش‌هاش روی فرش سنگین، صدا نمی‌کردن. فقط سایه‌ش محو شد توی تاریکی. می‌خواستم برگردم ببینم کسی که پشت سرمه کیه. ولی دستش اجازه نمی‌داد. انگشت‌هاش محکم‌تر شدن، استخون‌هاش روی لبام فشار می‌آوردن. _ تکون نخور. صدای آرومش کنار گوشم پیچید. از اون صدا بیشتر از دستش ترسیدم. نه چون بلند بود. چون زیادی خونسرد بود. زیادی کنترل‌شده. مثل کسی که هزار بار این کار رو کرده. چشمام رو بستم. سعی کردم نفس‌هام رو آروم کنم. ولی هر نفس، بوی عطر مردونه‌اش رو می‌برد توی ریه‌هام. بوی چرم و باروت و یه چیز دیگه که نمی‌تونستم اسمش رو بذارم. خطر. دستم رو گرفت. محکم. انگار که مچ دستم توی پنجه‌ش خُرد بشه. بدون اینکه اجازه بده حتی یه کلمه حرف بزنم، منو از راهرو دور کرد. سعی کردم مقاومت کنم. پاهام رو کشیدم عقب، ولی اون فقط محکم‌تر گرفت. انگار وزنش دو برابر من بود. نمی‌خواستم سر و صدا درست کنم. نمی‌دونستم کی اونجاست. کی نگاه می‌کنه. چند قدم بعد به یه در سیاه رسیدیم. بدون هیچ شماره‌ای. بدون هیچ نشانه‌ای. در رو با یه دست باز کرد و منو هل داد توی تاریکی. همین که وارد شدم، دستش از روی دهنم برداشته شد فوری برگشتم سمتش. نفس‌هام تند و کوتاه بود. صورتش توی نور کم مهتاب، از پشت پرده، پیدا بود هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بگم که مچ دستم رو گرفت و منو سمت دیوار کشید. پشتم محکم به دیوار خورد. یه ضربه‌ی خشک که توی استخونام پیچید. صورتم رو گرفتن بین دیوار و سینه‌ش اونقدر نزدیک که نمی‌تونستم جایی دیگه نگاه کنم جز چشم‌هاش چشم‌هایی که توی تاریکی برق می‌زدن سرد. بی‌رحم. با یه لبخند کوچیک روی لب که هیچ گرمی نداشت نظراتون را درباره رمان بدین خوشحال میشم 💋 💋
#رمان_تیز_تر_از_شمشیر #رمان_عاشقانه #دارک_رومنس #creatorsearchinsights پارت32 🌟 دستش هنوز روی دهنم بود. محکم گرفته بود. انگار که اگر ذره‌ای حرکت کنم، فکم رو در میاره نفس کشیدن برام سخت شده بود. هرچی بیشتر سعی می‌کردم خودمو تکون بدم، فشار دستش بیشتر می‌شد. انگشت‌هاش توی گوشت صورتم فرو می‌رفت. پشتم به سینه‌ش چسبیده بود، گرمای بدنش از پشت می‌سوخت، و فقط صدای نفس‌های آرومش رو می‌شنیدم که کنار گوشم پیچ می‌خورد. چشمام هنوز سمت انتهای راهرو بود دیمون اونجا ایستاده بود ولی مردی که روبه‌روش بود، روی زمین افتاده بود و بی‌حرکت مونده بود. یه لکه‌ی سیاه زیر سرش پهن می‌شد. دیمون چند قدم عقب رفت. دستش هنوز اسلحه داشت. نفس‌هاش تند شده بود، شانه‌هاش بالا و پایین می‌رفت. _ لعنتی... صدای دیمون آروم بود، ولی لرزشی توش بود که نمی‌تونست پنهونش کنه. چند لحظه اطرافشو نگاه کرد و بعد سریع از راهرو دور شد. کفش‌هاش روی فرش سنگین، صدا نمی‌کردن. فقط سایه‌ش محو شد توی تاریکی. می‌خواستم برگردم ببینم کسی که پشت سرمه کیه. ولی دستش اجازه نمی‌داد. انگشت‌هاش محکم‌تر شدن، استخون‌هاش روی لبام فشار می‌آوردن. _ تکون نخور. صدای آرومش کنار گوشم پیچید. از اون صدا بیشتر از دستش ترسیدم. نه چون بلند بود. چون زیادی خونسرد بود. زیادی کنترل‌شده. مثل کسی که هزار بار این کار رو کرده. چشمام رو بستم. سعی کردم نفس‌هام رو آروم کنم. ولی هر نفس، بوی عطر مردونه‌اش رو می‌برد توی ریه‌هام. بوی چرم و باروت و یه چیز دیگه که نمی‌تونستم اسمش رو بذارم. خطر. دستم رو گرفت. محکم. انگار که مچ دستم توی پنجه‌ش خُرد بشه. بدون اینکه اجازه بده حتی یه کلمه حرف بزنم، منو از راهرو دور کرد. سعی کردم مقاومت کنم. پاهام رو کشیدم عقب، ولی اون فقط محکم‌تر گرفت. انگار وزنش دو برابر من بود. نمی‌خواستم سر و صدا درست کنم. نمی‌دونستم کی اونجاست. کی نگاه می‌کنه. چند قدم بعد به یه در سیاه رسیدیم. بدون هیچ شماره‌ای. بدون هیچ نشانه‌ای. در رو با یه دست باز کرد و منو هل داد توی تاریکی. همین که وارد شدم، دستش از روی دهنم برداشته شد فوری برگشتم سمتش. نفس‌هام تند و کوتاه بود. صورتش توی نور کم مهتاب، از پشت پرده، پیدا بود هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بگم که مچ دستم رو گرفت و منو سمت دیوار کشید. پشتم محکم به دیوار خورد. یه ضربه‌ی خشک که توی استخونام پیچید. صورتم رو گرفتن بین دیوار و سینه‌ش اونقدر نزدیک که نمی‌تونستم جایی دیگه نگاه کنم جز چشم‌هاش چشم‌هایی که توی تاریکی برق می‌زدن سرد. بی‌رحم. با یه لبخند کوچیک روی لب که هیچ گرمی نداشت نظراتون را درباره رمان بدین خوشحال میشم 💋 💋

About